حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام دوستی داشتند که شوخ بود. چند مدتی بود که حضرت او را ندیده بودند. یکمرتبه خدمت حضرت رسید. حضرت فرمود: حالت چطور است؟ عرض کرد: یا ابن رسول الله، روزگار خود را میگذرانم به خلاف آنچه خدا میخواهد و به خلاف آنچه شیطان میخواهد و به خلاف آنچه خودم میخواهم. حضرت خندیدند و فرمود: چطور؟ گفت: خداوند دوست دارد همیشه اطاعتش کنم و ابداً گناه و معصیتی نکنم، من این طور نیستم. از طرفی شیطان میخواهد دائم معصیت خدا را کنم و ابداً اطاعت نکنم، این طور هم نیستم. خودم هم میخواهم هرگز نمیرم، خوب این هم نمی شود.
در همین حال شخصی پرسید: «یا ابن رسول الله ما بالُنا نَکرَهُ المَوتَ وَلا نُحِبُّه؛ [۱] چرا ما از مرگ خوشمان نمی آید و آن را دوست نداریم؟ » حضرت فرمود: لاَنَّکُم اَخرَبتُم آخِرَتَکُم وَ عَمَّرتُم دُنیاکُم وَ اَنتُم تَکرَهونَ النُّقْلَةَ مِنَ العُمرانِ اِلَی الخَرابِ ؛ [۲] چون شما آخرتتان را خراب و دنیایتان را آباد کردید، طبعاً بدتان میآید از آبادی به خرابه منتقل شوید.
----------
[۱] معانی الاخبار، ص۳۹۰؛ بحارالانوار، ج۶، ص۱۲۹. [۲]: معانی الاخبار، باب نوادر المعانی، ص۳۹۰.