یاد می گیری بی گمان
یاد می گیری با زخم هایت بسازی
با آخرین جرعه ی چای
بغض مانده در گلو را فرو خوری
یاد می گیری دست هایت را محکم بگیری
به خیابان بروی، به آدم ها لبخند بزنی
و برای تمامشان آرزو کنی
که ای کاش هیچگاه در هیچ لحظه از زندگی
گمان نکنند هیچکس
غم پشت چشم هایشان را نمی فهمد!
یاد می گیری بی گمان قول بدهی به خودت
دنیا را جای زیباتری ببینی
و این زیبایی را آنقدر فریاد بزنی
تا آدم ها اشک هایشان را پاک کنند
لبخند بزنند و تو با خدای خودت بگویی
خدایا! دیدی؟
من هم توانستم مثل تو از دنیا دلگیر باشم
اما باز هم خورشید را ببخشم به روزگارشان
#دلنوشته
اِرما📖❤️