ببین عزیز من
دو تا نفس عمیق بکش آروم باش
عصبی نشو
من شاید صدتا رمان کلاسیک خوندم
عاشق ادبیاتم
اکثر رمانها و کتابهایی که خوندم، در ژانرهای مختلف، درمورد شخصیتهای مسیحی و در سرزمین های مسیحی بوده
به نظر من برای شناخت یه فرهنگ گشتن در جزوه های تاریخی یا سخنرانیهای مذهبی خوبه اما، فرهنگ رو با ادبیات مردمی که در دل اون فرهنگ زندگی میکردن میشه شناخت
وقتی زندگی نامهها و خاطرات و سفرنامهها و داستانهای متعددی میخونی که هر کدوم یه تیکه از پازل زندگی مسیحی هاست ، میتونی کم کم با کنار هم گذاشتنش بشناسی اشون
اینکه وقتی یکشنبه میرسه چه احساسی دارن
اینکه نگاهشون به کلیسا چطوریه
اینکه به چی ارزش قائلن و به چی نیستن
واقعیت سبک زندگی مردم تو بیانات پاپ و تاریخ ادیان نوشته نمیشه
تو همین صدها رمانیه که درمورد مردم واقعی نوشته شده
یه بخشی از نقدت به من درسته ، من درمورد مسیحیت قبل از قرن بیستم اطلاع دارم نه بعدش
اما
اتفاقا این تغییرات به نظرم نشونه پایان عمر مسیحیته
وقتی مسائل بنیادی خودت رو نقض میکنی، یعنی به این نتیجه رسیدی که مسیحیت جواب درستی به نیازهای انسان نمیداده. حالا تو خودت براساس عقل و منطق و پیشرفت بشریت به جواب جدید به پرسش پیروان خودت میدی،یعنی یه دین جدید آوردی! درسته اسمش همچنان مسیحیته ولی دیگه از درون کاملا شده یه دین جدید. دینی که پاپ جدید ساخته
در اسلام هم احکام به روز میشن. اما احکامی که درمورد پدیدههای متاخر باشه. مثلاً قمهزنی در مراسم امام حسین طبیعتاً زمان پیامبر وجود نداشت. مدتها بعد این اتفاق شروع شد. یه مسألهی متاخره. فقها بر اساس جمعبندی خودشون تصمیم میگیرن حلال باشه یا حرام، که خب از یه جایی به بعد فهمیدن حرامه
اما ازدواج و طلاق مسأله متاخر نیست. از ابتداییترین نیازهای زندگی انسانه و دین باید بتونه با احکام اولیه خودش به این نیاز جواب بده. ارزشمند بودن یا نبودن علم مسأله متاخر نیست. کاملا اصول اولیه یه دینه!
دینی که اصول ابتدایی خودش رو دور بندازه و اصول جدیدی رو اتخاذ کرده، فقط اسم دین قبلی رو یدک میکشه نه محتواش رو