2777
2789
عنوان

داستان آشنایی من و پسر عمم

8257 بازدید | 47 پست

راستش دوست نداشتم که بخوام اینارو بنویسم ولی چند نفر از دوستام تو همین سایت ازم خواستن که قضیه کامل رو بنویسم چون خودشون به بد مشکلی بر خورده بودن و نمیدونستن که چجوری حل میشه

با آرزوی اینکه همه ی شیرین و فرهاد ها؛ لیلی مجنون ها؛و حتی کبری اصغر ها بهم برسن

حالا بریم سراغ داستان.........

خوب میدونین یکی از رفتارایی از طرف پسر عمم که خیلی منو تحت تاثیر میذاشت محبت به خواهرش بود

میدیدم روابطشون رو و اینکه چقدر خوبن این دوتا شوق دختر عممو میدیدم که از خداشه پسرعمم بگه بیا بپر بقلم موهاتو ناز کنم و این وسط من بودم که زیرزیرکی ابراز محبتاشو میدیدم و دلم قنج میرفت

به خودم گفتم کسی که بعد اینهمه سال خواهرشو اینطوری دوست داره قطعا میتونه بعد سال ها همین محبت همیشگی رو به من بده.

ادامه داستان رو میفرستم

 

ما شاید هر ماه یا گاهیم هفته ای رفت و آمد داشتیم محسن پسر سر بزیری بود و اون موقع درگیر درسش برا کنکور بود واسه همین همیشه اون موقع میخواستم خودمو یه دختردایی دلسوز پیشش نشون بدم تو اون سالا هیچوقت نخواستم فکر  کنه که من قصد دارم بهش نزدیک شم چون اگه تو اون سالا من بهش نزدیک میشدم قطعا پسم میزد

چون هم کاملا پخته نشده بود و هم اینکه ممکن بود به درسش و هدف آیندش که دندون پزشک شدن بود لطمه بخوره و من اینو نمیخواستم

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

ولی من در تمام اوقات سعی کردم باهاش صحبت کنم  و حرف بزنم 

(این باید تو خونت باشه که بتونی هم حرف بزنی و هم زیبایی های دخترونت رو نشونش بدی البته اون موقع من مجبور بودم قسمت دوم رو کم کنم که مشکوک نشه )


 واقعا سخت کوشیشو خوب یادمه که چقدر زحمت میکشیدو درس میخوند آخر شبا انقدر خسته میشد که توان راه رفتن نداشت اونجا ها بود که تو دلم میگفتم الهی بمیرم عزیزم خسته شده و باورتون میشه دوست داشتم همونجا بغلش کنمو بهش روحیه بدمو از فردایی پر آرامش واسش صحبت کنم

هر چقدر میگذشت من بهش وابسته تر میشدمو چون میدیدم که اونم داره رو من نظر پیدا میکنه خیلی احساساتی رفتار میکردم انقدر تحت تاثیر قرار گرفته بودم که نمیدونستم چیکار کنم

شبا بدن درد شدیدی میگرفتم و هیچوقت دلیلشو نفهمیدم چرا

 بالشتو محکم بغل میکردم فکر میکردم محسنه آروم میشدم میگرفتم میخوابیدم

یا بعضی شبا که از خونشون میومدیم یا از خونمون میرفتن منی که نگو آمپرم میزد بالا نمیدونستم چیکار کنم میرفتم برا دل خودم خودمو آرایش میکردم بعد دراز میکشیدم رو تختم و هی عکساشو میبوسیدم شاید مسخره بیاد ولی اینطوری خودمو آروم میکردم

تا اینکه کنکور رو دادو قبول شد شاید بیشتر از اون من خوشحال شدم واقعا ولی یهو یه ترس شدیدی ته دلم و گرفت

و اون این بود که نکنه بره دانشگاه و این همه عشق و علاقه به پوچی تبدیل بشه و اونجا با یه خانوم دکتر ازدواج کنه و من واسه همیشه فراموش بشم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز