2777
2789
عنوان

عروس غور

| مشاهده متن کامل بحث + 11436 بازدید | 359 پست

فردا غروب جلال با یه جعبه ی بزرگ شیرینی به خونمون اومد ..تا نگاهم کرد پرسید پس چرا نپوشیدی؟ ..تازه یاد حرف دیروزش افتادم ..دلم براش سوخت ..اون گناهی نداشت و با هزار امید به خونمون میومد ..به اتاقم رفتم و همون لباسها رو پوشیدم و کمی آرایش کردم ..هنوز از اتاق بیرون نرفته بودم که مامان در رو باز کرد و با یه سینی وارد شد..سینی روکه میوه و شیرینی توش چیده بود ،زمین گذاشت و گفت همین جا بشینید ...تعارف کرد جلال هم به اتاقم اومد .به محض ورود در رو بست و بغلم کرد و گفت تمام دیشب رو نخوابیدم هنوز باورم نمیشه که تو زنم شدی ..


جلال هر روز به دیدنم میومد و هر دفعه با دست پر ..کم کم به دیدنش عادت کرده بودم ..هر شب تا موقع خواب با هم چت میکردیم ..جلال حرفهای عاشقانه بهم میگفت وبه شنیدنشون عادت کرده بودم و آروم آروم لذت میبردم ..

کمی بیشتر از یک ماه از عقدمون میگذشت که زندایی برای شام دعوتمون کرد ..با خودم صحبت کرد و گفت اگر جلال اینجا قوم و خویشی داره از جانب من دعوتش کن ...

گفتم که همه ی خانواده ی جلال تو کشور خودشون هستند و جلال اینجا تنهاست ..

شب پنج شنبه با جلال به خونه دایی رفتیم ..

دایی و زن دایی سنگ تموم گذاشته بودند و به نحو احسنت ازمون پذیرایی کردند ..

بعد از شام زندایی کنارمون نشست و گفت انصافا پسر مودب و با شخصیتیه....

خوشبخت بشی الهی...

مامان الهی آمین بلندی گفت و ادامه داد ما که ازش راضییم خدا هم راضی باشه ..ولی بالاخره آدم کمی دلشوره داره ..تا نرن زیر یه سقف خیالم راحت نمیشه...

زندایی گفت اگر قرار باشه ناسازگار باشه تو همین دوران هم معلوم میشه ..مثل امیر و نامزدش..

مامان با تعجب پرسید مگه چی شده؟ اونا که خوب بودند خخانوادگی مسافرت میرفتن.

زندایی گفت فکر کردم شنیدید؟

مثل اینکه روز تولد نامزد امیر بوده و نامزدش منتظر بوده که امیر سوپرایزش کنه...گلی..کادویی..چیزی براش ببره..


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

تا غروب منتظر میمونه خبری از امیر نمیشه ..زنگ میزنه به موبایلش خاموش بوده..زنگ میزنه خونشون مامانش میگه از صبح رفته بیرون و خبری نداریم.

خلاصله همشون نگران میشن و زنگ میزنن به این رفیق و به اون دوستش

یکی از رفیقهاش خبر میده که امیر از صبح کلید باغ منو گرفته و رفته اونجا ..

میرن دنبالش میبینن امیر موبایلش رو خاموش کرده و تک و تنها مونده اونجا ..

نامزدش گریه و زاری که چرا به جای تولد خودت رو اینجا قایم کردی ..با امیر بحث و دعواشون شروع شده تا به امروز ..هیچ کدومم کوتاه نمیان ..امیر به مامانش گفته اصلا نمیخوامش تموم کنید بره...

مامان چشمهاش رو ریز کرد و گفت وا..حالا اون باغ کجا بوده؟


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷


مامان چشمهاش رو ریز کرد و گفت وا....حالا اون باغ کجا بوده؟؟

_همین اطراف...تو شهریار...

اتاق دور سرم چرخید...همون باغی که باهم رفتیم ..حتما همون روزی بوده که میرفتیم آزمایشگاه و همدیگر رو دیدیم...اون روزم من تا شب حالم بد بود و به یاد امیر اشک ریختم ...

ناخودآگاه چشمهام پر آب شد ..بلند شدم و به دستشویی رفتم و چند مشت آب به صورتم زدم...

وقتی برگشتم مامان و زندایی هنوز داشتند در مورد امیر و اختلافش با نامزدش حرف میزدند...آروم به پهلوی مامان زدم و گفتم کی میریم خونه؟جلال خسته است...

مامان نگاهی به جلال انداخت و گفت اون که شنگول نشسته ..

+چیکار کنه بنده خدا ..بهم پیام داد..

مامان حرفم رو باور کرد و چند دقیقه بعد از خونه ی دایی خارج شدیم ...

تمام راه جلال دستم رو گرفته بود ..حوصلش رو نداشتم ولی ملاحظه میکردم و حرفی نمیزدم ..جلوی در خونمون ،از جلال خداحافظی کردم و سریع به اتاقم رفتم ...

به محض ورود به اتاقم اشکهام سرازیر شد ..امیر ..امیر..چرا این بلا رو سرجفتمون آوردی؟اگه تو نامزد نمیکردی منم لج نمیکردم و زن جلال نمیشدم ..

الان حالمون رو ببین ..روزهایی که باید بعترین روزهای زندگیمون باشه عذاب آورترین لحظه ها شده برامون...

اون نگاه خیره اش وقتی من و کنار جلال دید مدام تو ذهنم بود...کاش عکسش رو داشتم و یه دل سیر نگاهش میکردم ...با لرزش گوشیم اشکهام رو پاک کردم و به گوشیم نگاه کردم ..جلال پیام داده بود مثل همیشه پراز کلمات عاشقانه...عکس پروفایلش رو نگاه کردم ..از اون لبخند مهربون و محجوبش



تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

خجالت کشیدم ...جوابش رو دادم ...جلال دوباره پیام داد که فردا میاد دنبالم تا بریم بیرون ..قبول نکردم ..قرار بود برای خرید پرده بریم ...

فردا با اینکه به جلال گفته بودم که کار داریم ولی نزدیک ظهر بود که اومد..بدون اینکه بشینه مستقیم به اتاقم اومد و محکم بغلم کرد و پشت هم منو بوسید و گفت تمام دیشب خوابت رو دیدم دلم طاقت نیاورد و به دیدنت اومدم ..

خودم رو ازش جدا کردم و گفتم الان میخواهیم بریم خرید ...حالا مامان میگه جلال اومده زشته نریم...

جلال خندید و گفت هیچ وقت فکر نمیکردم مامانت اینقدر هوای منو داشته باشه ..امروز اومدم تاریخ عروسی رو مشخص کنم ..لپم رو کشید و گفت خودت رو آماده کن عروسک..

از اتاق خارج شد ..خیلی زود بحث عروسی رو پیش کشید و با مامان و بابا تاریخش رو مشخص کردند...

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
عقب رفت و نشست ..ازش خجالت کشیدم و دلم واقعا براش سوخت.... اشکهام رو پاک کردم و یه بالش بهش دادم ...

حسم میگه میخوای نصفه بزاری بمونیم تو خماری ما زخم زیاد خوردیم تو این سایت 😂😐

💞💫🖐

دقیقا هفده روز دیگه که روز جمعه بود رو برای روز عروسیمون انتخاب کردند‌...

مامان به من که به اپن تکیه داده بودم و حرفهاشون رو گوش میکردم گفت میخوای امروز با جلال برو دنبال سالن واسه پرده فردا میریم ..

به جلال نگاه کردم و جلال گفت من مشکلی ندارم همین الان آماده شو بریم ..ناهارم بیرون میخوریم ..

ایستاد و گفت تا آماده بشی من برگشتم ..ده دقیقه بعد با ماشین دوستش برگشت و با هم راهی شدیم..

همین که تو ماشین نشستم پرسیدم جلال تو چرا خودت ماشین نمیخری؟؟

جلال خندید و گفت تا حالا که به کارم نمیومد جایی هم نداشتم ماشین رو بزارم ..تو فکرشم یکی بخرم ..

تو انتخاب سالن سخت گیری نکردم و اولین سالنی که با تاریخمون تطابق داشت رو قبول کردم ..جلال از خوشحالی رو پا بند نبود ..موقع خوردن غذا گفتم هنوزم به خانوادت خبر ندادی که ازدواج کردی؟ ناراحت نمیشن؟ لااقل تماس بگیر من باهاشون حرف بزنم ..

جلال خندید و گفت بهشون گفتم ..واسشون مهم نیست فقط منتظر پول هستند که من هر ماه میفرستم ..در ضمن فکر نکنم تو متوجه ی حرف زدنشون بشی..

روزها به سرعت سپری میشد و خونمون هر روز کاملتر میشد ..استرس من هم بیشتر میشد ..کارتهای عروسی پخش شد ..روز عروسی آرایشگر خیلی اصرار کرد که موهام رو رنگ کنه ولی من قبول نکردم ..به خاطر چشمهای رنگیم و زیبایی خدادایم خیلی زود آماده شدم..جلال تمام سعیش رو میکرد که همه چی بر طبق میل من برگزار بشه ..تمام حرکاتی که فیلمبردار میگفت رو مو به مو انجام میداد...

با ورودمون به سالن متوجه پچ پچ اکثر اونهایی که جلال رو ندیده بودند شدم ولی برام اهمیتی نداشت..نه اینکه عاشق جلال باشم ...نه....از روزی که امیر رو از دست دادم هیچ چیز برام مهم نبود....

به غیر از این موضوع بقیه ی چیزها خوب بود..پذیرایی و آرایش و لباسهامون

همش عالی بود...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

مراسم به پایان رسید و موقع خداحافظی یکی از اقوام پدریم بلند گفت خوشبخت بشی الهام جان ولی انصافا خیلی از داماد سرتری...

چون جلال کنارم بود و این حرف رو شنید ناراحت شدم ..جلال لبخندی زد و گفت بله ..معلومه ..الهام مثل عروسکه..

اونجا و اون لحظه خیلی دلم برای جلال سوخت و تصمیم گرفتم دیگه در برابر حرفهای صدمن یه غاز بقیه ساکت نباشم و از جلال حمایت کنم ..دستش رو گرفتم و کنار گوشش گفتم بیشعورترین فامیلمونه...

جلال دستم رو فشار داد و گفت مگه قراره چند بار دیگه اینو ببینیم واسه من مهم تو بودی که به دستت آوردم ...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
تو دلت میاد من امشب با کنجکاوی بخوابم دلت میاد تا صبح خواب امیر رو ببینم زود بزار 

تا انتها میذارم حتما،ولی قول امشب حتما رو نمیدم،سیو کن تاپیکو



تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
تا انتها میذارم حتما،ولی قول امشب حتما رو نمیدم،سیو کن تاپیکو

لطقالایکم کنید تا فردابخونم عزیزم. ممنون 😘

(از کسی پرسیدند: ماه قشنگتراست یا مادرت؟گفت ماه را که میبینم یاد مادرم میفتم اما مادرم را که میبینم ماه را فراموش میکنم.....!)###(همه میپندارند که عکس پدرم را به دیوار خانه ام آویخته ام اما نمی‌دانند که دیوار خانه ام را به عکس پدرم تکیه داده ام) یه گل پسر دارم که همه ی زندگیمه    ،،،ویه دختر پیرهن زری     
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز