فردا غروب جلال با یه جعبه ی بزرگ شیرینی به خونمون اومد ..تا نگاهم کرد پرسید پس چرا نپوشیدی؟ ..تازه یاد حرف دیروزش افتادم ..دلم براش سوخت ..اون گناهی نداشت و با هزار امید به خونمون میومد ..به اتاقم رفتم و همون لباسها رو پوشیدم و کمی آرایش کردم ..هنوز از اتاق بیرون نرفته بودم که مامان در رو باز کرد و با یه سینی وارد شد..سینی روکه میوه و شیرینی توش چیده بود ،زمین گذاشت و گفت همین جا بشینید ...تعارف کرد جلال هم به اتاقم اومد .به محض ورود در رو بست و بغلم کرد و گفت تمام دیشب رو نخوابیدم هنوز باورم نمیشه که تو زنم شدی ..
جلال هر روز به دیدنم میومد و هر دفعه با دست پر ..کم کم به دیدنش عادت کرده بودم ..هر شب تا موقع خواب با هم چت میکردیم ..جلال حرفهای عاشقانه بهم میگفت وبه شنیدنشون عادت کرده بودم و آروم آروم لذت میبردم ..
کمی بیشتر از یک ماه از عقدمون میگذشت که زندایی برای شام دعوتمون کرد ..با خودم صحبت کرد و گفت اگر جلال اینجا قوم و خویشی داره از جانب من دعوتش کن ...
گفتم که همه ی خانواده ی جلال تو کشور خودشون هستند و جلال اینجا تنهاست ..
شب پنج شنبه با جلال به خونه دایی رفتیم ..
دایی و زن دایی سنگ تموم گذاشته بودند و به نحو احسنت ازمون پذیرایی کردند ..
بعد از شام زندایی کنارمون نشست و گفت انصافا پسر مودب و با شخصیتیه....
خوشبخت بشی الهی...
مامان الهی آمین بلندی گفت و ادامه داد ما که ازش راضییم خدا هم راضی باشه ..ولی بالاخره آدم کمی دلشوره داره ..تا نرن زیر یه سقف خیالم راحت نمیشه...
زندایی گفت اگر قرار باشه ناسازگار باشه تو همین دوران هم معلوم میشه ..مثل امیر و نامزدش..
مامان با تعجب پرسید مگه چی شده؟ اونا که خوب بودند خخانوادگی مسافرت میرفتن.
زندایی گفت فکر کردم شنیدید؟
مثل اینکه روز تولد نامزد امیر بوده و نامزدش منتظر بوده که امیر سوپرایزش کنه...گلی..کادویی..چیزی براش ببره..