2777
2789
عنوان

عروس غور

| مشاهده متن کامل بحث + 11436 بازدید | 359 پست
مراسم به پایان رسید و موقع خداحافظی یکی از اقوام پدریم بلند گفت خوشبخت بشی الهام جان ولی انصافا خیلی ...

مرسی واقعا عالیه ولی آخرش رو یه جوری کن که الهام به امید برسه 

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

مراسم به پایان رسید و ما با همراهی چند تا از اقوام نزدیک به خونمون رفتیم ..البته هیچ کس وارد آپارتمان نشد و از همون حیاط خداحافظی کردند..

مامان و بابا صورتم رو بوسیدند و موقع رفتن مامان به جلال گفت دخترم رو به تو میسپارم خوشبختش کن ...

جلال سر مامان رو بوسید و گفت قول مردانه میدم که تمام تلاشم رو کنم که الهام خوشبخت بشه ..

بعد از رفتن همه روی مبل نشستم و پاهام رو صاف کردم ..بخاطر پوشیدن کفش پاشنه بلند پا درد گرفته بودم ..

جلال پایین پاهام نشست و گفت بزار پاهات رو بمالم و مشغول ماساژ پاهام شد ..کم کم حسش تغییر کرد و چند بوسه به پاهام زد ..بدون حرف بغلم کرد و به اتاق خواب برد ..

زل زد به چشمهام و گفت الهام دیگه واسه داشتنت هیچ مانعی وجود نداره ولی بهت گفتم برای من مهم تویی...اجازه میدی امشب کنارت بخوابم ..

عشق رو تو چشمهاش میدیدم ..تو این سه ماه خودش رو بهم ثابت کرده بود و بارها پا روی خواسته اش گذاشته بود که مبادا منو برنجونه...

فقط سرم رو تکون دادم و رضایت خودم رو اعلام کردم ولی با این حال وقتی کمک کرد لباس عروس رو از تنم در آوردم ،تمام تنم از استرس میلرزید ..جلال محکم بغلم کرد و گفت الهام من اذیتت نمیکنم ..حواسم بهت هست..به قدری نوازشم کرد که غرق آرامش شدم و در همون حال از دنیای دخترونگیم خارج کرد...زیاد اذیت نشدم ..

..روی دستش دراز کشیدم و به جلال که به سقف خیره شده بود نگاه میکردم ..قطره اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر شد و گفت الی ..خدا چقدر منو دوست داره ..امشب به آرزوم رسیدم ...

با گفتن الی ،قلبم فرو ریخت..فقط امیر منو الی صدا میکرد...چرا جلال امشب و الان باید منو یاد امیر بندازه...

منم صاف خوابیدم و به یاد امیر و احتمال اینکه الان بخاطر عروسی من عذاب میکشه گریه کردم ..


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

جلال که سکوت منو دید به سمتم برگشت و با انگشت اشکهامو پاک کرد و گفت تو هم از خوشحالی گریه میکنی ؟

یا علت دیگری داره؟

نفس بلندی کشیدم و گفتم حس میکنم دلم برای مامانمینا تنگ میشه..

جلال خندید و دماغم رو گرفت و به آرومی فشار داد و گفت دختر دیوانه...دو تا کوچه فاصله داری باهاشون..چه دلتنگی...

صورتم رو بوسید و پرسید چیزی میخوری برات بیارم ...

سرم رو تکون دادم و گفتم نه ..میخوام کمی بخوابم ...

جلال به سمت حمام رفت و گفت پاشو اول حمام برو بعد بخواب...

ملحفه رو روم کشیدم و از خستگی به خواب رفتم....


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
تا چند روز جلال کنارم تو خونه موند. به قدری بهم محبت و توجه میکرد که احساس میکردم دارم لوس میشم ..باهام مثل یه بچه رفتار میکرد و مدام مراقبم بود که جام بد نباشه..غذام کم نباشه و یا هر چیز دیگه ای ....یه چیزی رو چند وقتی بود میخواستم به جلال بگم ولی روم نمیشد..اون شب کنار هم نشسته بودیم و تلویزیون نگاه میکردیم ..جلال همونطور که با موهای من بازی میکرد گفت از شنبه برم سرکار...فقط فکرم میمونه پیش تو ..تنهایی برات سخته...
بدون اینکه نگاش کنم گفتم جلال....
_جانم...
+یه چیزی بگم...به حرفم گوش میکنی؟
_تو جانم رو بخواه عشقم...
+میگم ...میشه ..دیگه سر این کارت نری؟
یعنی کلا دیگه کارگری نکنی؟
جلال دستش رو از پشتم برداشت و نگاهم کرد و با تعجب گفت چرا...مگه مشکلی داره؟
چشمهام رو ازش دزدیم و گفتم آخه ..من دوست ندارم شوهرم اینطوری کار کنه..کثیف بشه ..خاکی و گلی بشه و به هر جا دست بزنه...یه کاری انجام بده که خوشتیپ بری خوشتیپ بیای...
جلال چند لحظه ساکت شد و بعد گفت بالاخره هر کسی کار میکنه کثیف میشه ..مکانیک سیاه میشه..راننده..قصاب...بنا...آدم که موقع کار تمیز نمیمونه...
دستهاش رو گرفتم و گفتم خوب تو یه کاری پیدا کن تمیز بمونی..
جلال گفت من قول میدم موقع برگشت به خونه خودم رو تمیز کنم و لباس تمیز بپوشم ...
+جلاااال...من دوست ندارم کارتو...
جلال بلند شد و به آشپزخونه رفت و برای خودش آب ریخت و گفت آخه من کار دیگه ای بلد نیستم..به این کار وارد هستم و بدون سرمایه درآمد دارم ولی...اگر این کار تو رو ناراحت میکنه به فکر کار دیگه ای میشم ...
با خوشحالی گفتم یعنی دیگه نمیری کارگری..قول میدی؟
لبخندی زد و گفت آره قول میدم...
جلال از همون لحظه تو فکر شغل دیگه ای بود و همونطور که به من قول داده بود دیگه برای کارگری نرفت ..
چند هفته ای گذشت و جلال بیکار بود ..ناراحتی رو از چهر ه اش میخوندم ولی جلال حرفی نمیزد ..
روزها از خونه بیرون میرفت و غروب برمیگشت و من هر روز منتظر خبر خوش بودم..بالاخره بعد از یکماه ،جلال با خوشحالی به خونه برگشت ...جعبه ی شیرینی رو که خریده بود به دستم داد و گفت برای عروس خوشگلم خبرهای خوب آوردم...
با همون جعبه تو دستم کنارش نشستم و پرسیدم در مورد کارته؟چیکار کردی؟
جلال جعبه ی شیرینی رو از دستم گرفت و باز کرد و یکی تو دهانش گذاشت و گفت تا تعریف میکنم یه چای بیار..ناهار نخوردم.
به سمت آشپزخونه رفتم و جلال با صدای بلند تعریف کرد..با یکی از دوستهام که تو کشتارگاه کار میکنه چند روزی بود حرف میزدیم ..برای شروع یه کار...من تونستم دو سوم سرمایمو از ساخت و ساز بکشم ...

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

به سمت آشپزخونه رفتم و جلال با صدای بلند تعریف کرد ...با یکی از دوستهام که تو کشتارگاه کار میکنه چند روزی بود حرف میزدیم ..برای شروع یه کار..من تونستم دو سوم سرمایمو از ساخت و ساز بکشم بیرون...

قراره یه مغازه بخرم..اون دوستمم بیاد کمک کنه..مرغ و ماهی بفروشیم تو مغازم..دوستم خودش جنس بخره..بفروشه.. کنارش کم کم یاد میگیرم و خودم همه ی کارها رو دستم میگیرم و قلق کار دستم میاد...

منم از حقوقی که تو کشتارگاه میگرفت بیشترش رو بهش بدم....

لیوان چای رو جلوش گذاشتم ..جلال با همون لبخند همیشگیش گفت چطوره؟الهام خانم این شغل رو میپسنده؟

یه شیرینی برداشتم و گفتم آره ..خیلی خوبه ..فقط به این دوستت اعتماد داری؟

جلال چایش رو سر کشید و گفت من که سرمایمو نمیدم دست این ..فقط از تجربه اش استفاده میکنم ...مطمئنم پول خوبی داره...

+مغازه پیدا کردی؟

جلال با سر انگشتش زد روی بینی من و گفت پس فکر کردی این مدت صبح تا شب چیکار میکردم...تو خیابون اصلی یکی پیدا کردم ...کمی سر قیمتش مشکل داریم ..فردا میرم هر طور شده یه جور راضیش میکنم ..مغازه جای خیلی خوبیه..نمیزارم از دست بره...

راستی الهام ...ماشین فعلا نمیتونیم بخریم ..مغازه سرمایه میخواد...

بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم و گفتم ماشینو ول کن ..مهم کارته..

بیا شام بخوریم ...

فردا جلال زنگ زد و گفت که مغازه رو قولنامه کرده..خیلی خوشحال بودم ..زنگ زدم تا به مامان خبر بدم ...مامان تا شنید آیت الکرسی خوند و گفت حتما باید یه قربونی ببرید ..چشمتتون میزنن...ماشالله اول جوونیت هم خونه داری هم مغازه ..میخواستی حماقت کنی بشی عروس خالت ..بیا و ببین چه درگیری دارن...از همسایشون شنیدم که نامزد امیر مهریه اش رو اجرا گذاشته ..امیر هم گفته مهریت رو میدم طلاقت رو هم میدم ..


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

دلم نمیخواست راجع به گذشته ها حرفی بشنوم ..نفسی کشیدم و گفتم ایشالا که آشتی کنند و برن سر خونه زندگیشون ..

باهاشون دعوا کردیم ولی دشمنشون نیستیم که از بدبختیشون خوشحال بشیم...

مامان گفت اتفاقا من خیلی هم خوشحالم ..همون پول زمین رو که از بابای بدبختت بالا کشیدن حالا باید ده برابرش رو بدن مهریه ...آی دلم خنک میشه ...بابات از خوشحالی سجده شکر کرد ..گفته کریم نباید خیر اون زمین رو ببینه...

به مامان و بابا حق میدادم اونها نارو خورده بودند از نزدیکترین کسانشون ،ولی من دلم نمیخواست امیر ناراحت باشه و سختی بکشه...

حق امیر این نبود...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊


سه هفته ای طول کشید تا سند مغازه به ناممون بشه...به خواست مامان و بابا ،جلال گوسفندی خرید و روز جمعه تو حیاط بابا قربونی کردیم ..

جلال بساط کباب رو تو حیاط راه انداخته بود و مدام گوشت و جگر کباب میکرد و به خوردمون میداد ..مامان و بابا گوشتها رو بسته بندی کردند و مامان سهم دایی رو براشون برد ..

برگشتش طول کشید ..وقتی بعد از یکساعتی برگشت چشمهاش از خوشحالی برق میزد ...پیش جلال که تو حیاط بود حرفی نزد و به من اشاره کرد که الهام بیا تو..ناهار آماده کنیم ..

جلال شلنگ آب رو به دست گرفت و گفت تا ناهار ,منم حیاط رو میشورم ..

همین که وارد اتاق شدم مامان با خوشحالی گفت امیر زنش رو طلاق داده...گرفته بودن چند روزی زندان بوده..کریم مجبور شده مغازه اش رو بفروشه نصفش رو بده به دختره...

خدا رو شکر ..خدا جای حق نشسته..ببین خدا چطور از دستش در آورد...

به دیوار تکیه دادم و پرسیدم چطور اینقدر زود ..توافقی طلاق گرفتن؟؟؟

مامان به سمت آشپزخونه رفت و گفت آره ..داییت میگه رفته با دختره حرف زده از مهریه اش بگذره دختره شرط گذاشته امیر بیاد جلوی همه ازم عذر خواهی کنه بخاطر رفتارهاش ..امیر هم گفته اونی که باید عذر خواهی کنه دخترس نه من...خلاصه سر لج و لجبازی

جدا شدند...

به اتاق سابقم رفتم ..نمیدونستم چرا با شنیدن این موضوع گریه ام گرفت ..من نمیتونستم با بدبختی امیر خوشحال باشم...تا شب حالم بد بود ...

.جلال با علاقه و انگیزه شروع به کار کرد ..هر روز از صبح میرفت مغازه و تا شب مشغول بود ..بعضی روزها که سرشون خلوت بود برای ناهار به خونه میومد..از نظر مالی هم خیلی راضی بود و بارها از من تشکر کرد که بهش گفتم شغلش رو تغییر بده و میگفت حالا دیگه خودش آقای خودش شده و مغازه دارهای اطراف کلی بهم احترام میزارن...

چند روزی بود حالم بد بود و ضعف و سر گیجه داشتم ..یک روز که جلال برای ناهار به خونه اومد و حال بدم رو دید علیرغم میلم ،اصرار کرد و به بیمارستان رفتیم ...فشارم پایین بود .بعد از پرسیدن دکتر ،تازه یادم افتاد که از تاریخ ماهانه ام گذشته ..وقتی به دکتر گفتم برام آزمایش نوشت ..تا جواب آزمایش آماده بشه ..بهم سرم وصل کردند ..تمام مدت جلال بالای سرم نشست ..با آماده شدن جواب آزمایش فهمیدیم که حامله هستم ..جلال از خوشحالی رو پا بند نبود ولی من استرس داشتم ..حس میکردم برای مادر شدن خیلی زوده...اما ته دلم یه حس شیرینی داشتم..


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز