سه هفته ای طول کشید تا سند مغازه به ناممون بشه...به خواست مامان و بابا ،جلال گوسفندی خرید و روز جمعه تو حیاط بابا قربونی کردیم ..
جلال بساط کباب رو تو حیاط راه انداخته بود و مدام گوشت و جگر کباب میکرد و به خوردمون میداد ..مامان و بابا گوشتها رو بسته بندی کردند و مامان سهم دایی رو براشون برد ..
برگشتش طول کشید ..وقتی بعد از یکساعتی برگشت چشمهاش از خوشحالی برق میزد ...پیش جلال که تو حیاط بود حرفی نزد و به من اشاره کرد که الهام بیا تو..ناهار آماده کنیم ..
جلال شلنگ آب رو به دست گرفت و گفت تا ناهار ,منم حیاط رو میشورم ..
همین که وارد اتاق شدم مامان با خوشحالی گفت امیر زنش رو طلاق داده...گرفته بودن چند روزی زندان بوده..کریم مجبور شده مغازه اش رو بفروشه نصفش رو بده به دختره...
خدا رو شکر ..خدا جای حق نشسته..ببین خدا چطور از دستش در آورد...
به دیوار تکیه دادم و پرسیدم چطور اینقدر زود ..توافقی طلاق گرفتن؟؟؟
مامان به سمت آشپزخونه رفت و گفت آره ..داییت میگه رفته با دختره حرف زده از مهریه اش بگذره دختره شرط گذاشته امیر بیاد جلوی همه ازم عذر خواهی کنه بخاطر رفتارهاش ..امیر هم گفته اونی که باید عذر خواهی کنه دخترس نه من...خلاصه سر لج و لجبازی
جدا شدند...
به اتاق سابقم رفتم ..نمیدونستم چرا با شنیدن این موضوع گریه ام گرفت ..من نمیتونستم با بدبختی امیر خوشحال باشم...تا شب حالم بد بود ...
.جلال با علاقه و انگیزه شروع به کار کرد ..هر روز از صبح میرفت مغازه و تا شب مشغول بود ..بعضی روزها که سرشون خلوت بود برای ناهار به خونه میومد..از نظر مالی هم خیلی راضی بود و بارها از من تشکر کرد که بهش گفتم شغلش رو تغییر بده و میگفت حالا دیگه خودش آقای خودش شده و مغازه دارهای اطراف کلی بهم احترام میزارن...
چند روزی بود حالم بد بود و ضعف و سر گیجه داشتم ..یک روز که جلال برای ناهار به خونه اومد و حال بدم رو دید علیرغم میلم ،اصرار کرد و به بیمارستان رفتیم ...فشارم پایین بود .بعد از پرسیدن دکتر ،تازه یادم افتاد که از تاریخ ماهانه ام گذشته ..وقتی به دکتر گفتم برام آزمایش نوشت ..تا جواب آزمایش آماده بشه ..بهم سرم وصل کردند ..تمام مدت جلال بالای سرم نشست ..با آماده شدن جواب آزمایش فهمیدیم که حامله هستم ..جلال از خوشحالی رو پا بند نبود ولی من استرس داشتم ..حس میکردم برای مادر شدن خیلی زوده...اما ته دلم یه حس شیرینی داشتم..