۵
مامان یعنی چی خودش چوبش رو بخوره ..هممون آسیب میبینیم..یه جوری باهاش حرف بزن کوتاه بیاد یا برو با عمو کریم حرف بزن ...
مامان کنار سفره نشست و گفت صبح همینو بهش گفتم ...بهم میگه میخوای کریم به ریشم بخنده ..بگه رفته زنش رو واسه التماس فرستاده..اصلا همچین کاری رو نمیکنی ..
الناز لقمه اش رو قورت داد و گفت چرا اینها مثل دو تا انسان متمدن نمیشینند باهم صحبت کنند...
مامان با اخم نگاهش کرد و گفت همون تو این وسط متمدنی بسمونه...
خندیدم و گفتم الناز خوبه هنوز پونزده سالت نشده اینقدر قلمبه سلمبه حرف میزنی ...
_بیست روز دیگه پونزده تموم میشه میرم تو شونزده ...
+باز بحث همیشگی ..تازه بیست روز دیگه پونزده میشی خواهر من...
مامان کلافه گفت ول کنید ..حالا یا پونزده یا شونزده ...
سفره رو تازه جمع کرده بودیم که بابا اومد ..مامان با تعجب پرسید مگه سرکار نرفتی ؟
بابا به آشپزخونه رفت و گفت نه...بیا نهار بده...
توی سینک ظرفشویی دست و صورتش رو شست و برخلاف همیشه مامان اعتراضی نکرد...
بابا مثل کسی که عجله داشت سریع غذا میخورد...مامان گفت اسماعیل آروم بخور ..
بابا با دهان پر گفت میخوام برم...با حاج اکبر حرف زدم قرار شده بریم پیش کریم...موقع خرید زمین حاج اکبر تو بنگاه بود ..بهش گفتم یادش اومد..بریم شاید حرفش اثر گذاشت ...
مامان با خوشحالی گفت حتما اثر میزاره..حاج اکبر ریش سفید محل و کریم بهش خیلی احترام میزاره ..ولی این بار همون جا ازش نوشته بگیر...
بابا لیوان آب رو سرکشید و گفت بزار ازش یه مدرکی چیزی بگیرم پدرش رو در میارم...