2789
عنوان

عروس غور

11436 بازدید | 359 پست


پارت ۱

با صدای کوبیده شدن در حیاط ،همگی از جا پریدیم ..مامان بلند شد و با نگرانی گفت خیر باشه ...در هال باز شد و بابا وارد شد ..از چهره اش متوجه عصبانیتش شدیم و آروم سلام دادیم ..مامان نزدیکتر رفت و گفت خیر باشه اسماعیل چه خبره؟

بابا جورابهاش رو در آورد و پرت کرد روی زمین و به سمت دستشویی رفت ..با عصبانیت گفت خبر مرگ کریم رو آوردم ...

مامان لبش رو گاز گرفت و تا پشت در دستشویی رفت و گفت خدانکنه ..حالا چی شده مگه؟

بابا جوابی نداد و مامان اشاره کرد که برای بابا چای بریزم ..سریع به آشپزخونه رفتم و چند تا چای ریختم ..بابا بدون اینکه دستهاش رو خشک کنه روبه روی تلویزیون به پشتی تکیه داد و به الناز گفت دختر اون کنترل رو بده ببینم...

سینی چای رو مقابلش گذاشتم و همون نزدیکیها کنار مامان نشستم تا همه ی حرفهاشون رو بشنوم...

مامان طبق معمول که میدونست الان باید سکوت کنه ،حرفی نزد و لیوان چای رو به دست بابا داد و گفت بخور تا از دهن نیوفتاده....

دو لیوان چای رو پشت هم سر کشید و خودش شروع به حرف کرد..

_مرتیکه کلاهبردار ..فکر میکنه با بچه طرفه..میگه تو اونموقع از من پول دستی گرفتی همون پول رو من از زمین صاحب میشم...پولش رو دو دستی بهش میدم میگه نمیخوام پولم دیگه ارزش نداره ..زمین هفتاد درصدش مال من ،بقیه اش هم مال تو...

مامان به آرومی گفت تو چی گفتی؟؟

بابا پاهاش رو با آخی دراز کرد و اشاره کرد که الناز بره پاهاش رو لگد کنه...

_چی قرار بود بگم ...گفتم خر خودتی و هفت جد و آبادت...

م

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

امان زد پشت دستش و گفت اسماعیل عموم رو فحش نده ..چه ربطی به اون بدبخت داره...

بابا صورتش رو جمع کرد و گفت آخه من به اون چیکار دارم ؟تو هم این وسط به من درس میدی...این کریم بی همه چیز حالا که زمین گرون شده میخواد سر من کلاه بزاره ..مگر اینکه از رو نعش من بگذره ...

مامان زیر لب حرفی زد و بلند شد بره سمت آشپزخونه که با فریاد بابا ایستاد..

_اعصاب ندارم..زیر لب غر نزن ..

مامان دستش رو به کمرش زد و گفت باشه بلند میگم اون موقع که بهت میگفتم یه چی بنویسید ..محضری ..قانونی که فردا حرف پیش نیاد..مسخره ام کردی و گفتی مگه غریبه است از چند طرف فامیلیم ..باجناقمه ..همسایمه..یه عمر نون و نمک هم رو خوردیم بخاطر صد و بیست متر زمین کاغذ بنویسیم ..

بابا پاهاش رو از زیر پای الناز جمع کرد و گفت مگه کف دستمو بو کرده بودم که زمین یهو گرون بشه و شیطون بره تو جلد کریم نامروت....


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

 ۲

مامان به آشپزخونه رفت و گفت من که از تو کم سنترم و زنم عقلم میرسید که با داداش خودمم بخوام معامله کنم باید یه چی دستم باشه ..ولی تو اون زمان تو جو بودی و میگفتی کریم از داداشم به من نزدیکتره...

رنگ بابا از عصبانیت قرمز شده بود ..یک لحظه واقعا ترسیدم و به مامان اشاره کردم که دیگه حرفی نزنه...

شام رو تقریبا تو سکوت خوردیم و جمع کردیم ...هر چند تنها کسی که واقعا غذا نخورد من بودم ..یه بغضی گلوم رو گرفته بود و نمیتونستم بروز بدم ..خودم رو با شستن ظرفها مشغول کردم ولی باز گوشم به دهن بابا بود ...

مامان پرسید حالا میخواهی چیکار کنی؟؟

_دو سه روز صبر میکنم اگه از حرفش پایین نیومد شکایت میکنم...

مامان که میترسید بابا داد بزنه خیلی آروم گفت ما که چیزی دستمون نداریم

بریم شکایت کنیم چی بگیم...کریم میگه سند به نام منه...

بابا بلند شد و سیگار و فندکش رو برداشت وگفت شاهد دارم ..باید دست رو قرآن بزاره..الکی نیست که...

به حیاط رفت و مشغول کشیدن سیگارش شد...

مامان بهم نگاهی کرد و گفت دیدی چه بلایی سرمون آورد...اونموقع حرفمو گوش میکرد الان اینطور تو فامیل بی آبرویی نمیشد ...

الناز گفت چه بی آبرویی ؟همه ممکنه دچار اختلاف مالی بشن ..چیز عجیبی نیست که...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

مامان یه ابروش رو بالا داد و گفت بله ..خودمم میدونم ..ولی با غریبه که اختلاف نشده..با خواهرم شده..همه ی فامیل و در و همسایه میفهمن ...ای خدا از هر چی بدم میاد سرم میاد..به معصوم خانوم خندیدم با خواهرش دعوا کرد ..

تند تند دستش رو گاز گرفت و گفت خدایا خودت یه جور کن این ماجرا بدون دعوا تموم بشه ...شب بخیری گفتم و به اتاق رفتم ..مامان پرسید به این زودی میخوابی؟؟؟

برگشتم تا در اتاق رو ببندم جواب دادم میخوام درس بخونم فردا امتحان دارم ..

در رو بستم و کنار در نشستم ..خدایا خودت یه معجزه کن ..اگه دعوا شدیدتر بشه ..ما چیکار کنیم ..دیگه حتی نمیتونیم اسم همدیگررو بیاریم ...

خدا کنه فردا امیر رو ببینم ...بهش بگم هر طور شده باباش رو راضی کنه و این ماجرا رو تموم کنه...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

صبح که بیدار شدم بابا داشت با تلفن صحبت میکرد ..صبح بخیر گفتم که مامان آروم جوابم رو داد و اشاره کرد حرف نزنم..به آشپزخونه رفتم و پرسیدم بابا با کی حرف میزنه؟

مامان با صدای آهسته گفت تا صبح نخوابیده داره با کسانی که روز خرید زمین باهاشون بودند حرف میزنه که اگه لازم شد شهادت بدند....

با تعجب گفتم الان؟ساعت رو دیدید؟شاید مردم خواب باشن..

مامان پوزخندی زد و گفت تا الان هم من نزاشتم ..میزاشتی نصف شب زنگ میزد..

بی جواب به سمت دستشویی رفتم و صورتم رو شستم ..چشمهام از بیخوابی دیشب پف کرده بود..سریع برگشتم آشپزخونه و دو لقمه صبحونه خوردم و به اتاقم رفتم ..کمی ریمل زدم و لباسهام رو پوشیدم و از اتاق خارج شدم ..احتمال میدادم که امیر رو ببینم پس معطل نکردم و زود خداحافظی کردم ..همون لحظه الناز از اتاقش بیرون اومد و در حالیکه به بدنش کش و قوس میداد به ساعت نگاه کرد و گفت الهام زوده که چرا عجله داری؟

وای که دلم میخواست خفه اش کنم ..پدر و مادرم اونجا نشستند این منو سین جیم میکنه ...

بدون اینکه جوابش رو بدم دستی به مامان تکون دادم و زدم بیرون...

خونه ی خاله دقیقا کوچه بغلی ما بود ..هر دو خانواده تمام خریدهامون رو از سوپری و نونوایی که سر کوچه ی ما بود میکردیم و احتمال اینکه در طی روز همدیگر رو ببینیم خیلی زیاد بود ..دعا دعا کردم خاله یا عمو کریم رو نبینم ..با سر پایین و با قدمهای تند از خیابون گذشتم و وارد کوچه روبه رویی شدم ..وسطهای کوچه بودم که صدای امیر رو شنیدم ..آهسته اسمم رو صدا میزد ..برگشتم ..پشت سرم نبود..یکبار دیگه گفت الهام اینور...بین دو تا ماشین پارک شده ،کنار درخت بزرگی ایستاده بود...به اطراف نگاهی کردم و به سمتش رفتم ..امیر اینجا چرا؟نمیگی کسی میبینه؟

امیر یک دستش رو به درخت تکیه داد وگفت ببینند دارم با دختر خالم حرف میزنم...

با خنده گفتم پسرشجاع شدی..چی شده ؟

_چی شده که خودت هم میدونی..باباهامون بچه شدند...سر یه تیکه زمین ...

سرم رو پایین انداختم و گفتم امیر از دیشب دارم دق میکنم ..اگه اینا دعواشون بالا بگیره چی؟ تو رو خدا با عمو کریم حرف بزن تموم کنه..

امیر نفس بلندی کشید و گفت کاش به حرفت گوش نمیکردم ..امسال عید گفتم بزار بگم که ما همدیگر رو میخواهیم نزاشتی ..شاید الان بخاطر بچه هاشون کوتاه میومدند...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
من چه میدونستم که اینطوری میشه ..من گفتم بابام نمیده ..میگه دیپلمش رو نگرفته ..به خاله و عمو برمیخوره...خیر سرم فکر کردم ...
امیر با گوشه ی مقنعه ام ور رفت و گفت الان هم نگران نباش ..من بهشون میگم یا تو یا هیچ کس ...
خودم رو کمی عقب کشیدم و مقنعه ام رو از دست امیر بیرون کشیدم و گفتم حالا بزار ببینیم این دعواشون به کجا میکشه..
امیر مثل بچههای شیطون که نمیتونند ثابت بمونند بند کیفم رو تو دستش گرفت و گفت تو که هر چی بشه با منی ؟هان ...؟
اخمی کردم و گفتم معلومه که با توام ..این چه سوالیه؟
امیر لبخندی زد و با آهنگ خوند اخم نکن بهت نمیاد...همینطوری پرسیدم ...
نگاهی به ساعت مچیم انداختم وگفتم امیر من باید برم ..داره دیر میشه...
باهاش دست دادم و خداحافظی کردم ..دستم رو فشار داد و گفت الی..امیر میمیره برات...
لبخندی زدم و ازش جدا شدم ولی قلبم رو همونجا کنار اون درخت پیش اون پسر خوشتیپ جا گذاشتم...
توی مدرسه هم خوابم میومد و هم نگرانی باعث شده بود کلا نتونم تمرکز کنم...سرم رو گذاشتم روی میز و چشمهام رو بستم ..هر سه زنگ به معلمها گفتم حالم خوب نیست و دل درد شدید دارم و با این بهانه هیچ کدوم باهام کاری نداشتند...
زنگ آخر که به صدا در اومد ..سریع کیفم رو برداشتم و به سمت خونه رفتم ..از خدا یه معجزه میخواستم که امروز همه چی ختم به خیر بشه..
مامان جلوی در کوچه با چند تا از همسایه ها جمع شده بود و صحبت میکردند..وای که چه قدر بدم میومد از این کار مامان ...هر چقدر هم اعتراض میکردم اهمیتی نمیداد..به اجبار به همسایه ها سلام دادم و سریع وارد حیاط شدم ...با اومدن الناز مامان هم دل کند و به خونه اومد...با کلافگی گفتم مامان خانوم چه عجب...
مامان چشمهاشو گرد کرد و گفت واا چی کار به من داری؟ ده دقیقه شده اومدی؟
+میخواستم بپرسم بابا چیکار کرد؟با عمو کریم حرف زد؟
مامان در قابلمه رو برداشت و مشغول کشیدن غذا شد و گفت صبح با چند نفر حرف زد و از خونه رفت بیرون ..دیگه هیچ خبری ندارم ..
+خوب یه زنگ بهش بزن بپرس
مامان صورتش رو با ناراحتی جمع کرد و گفت مگه بیکارم ..نمیشه باهاش حرف زد ..صبح تا دهنم رو باز کردم یه دادی زد فکر کنم همسایه ها هم شنیدند..به جهنم ..خودش کرده خودش هم چوبش رو بخوره...

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

 ۵

مامان یعنی چی خودش چوبش رو بخوره ..هممون آسیب میبینیم..یه جوری باهاش حرف بزن کوتاه بیاد یا برو با عمو کریم حرف بزن ...

مامان کنار سفره نشست و گفت صبح همینو بهش گفتم ...بهم میگه میخوای کریم به ریشم بخنده ..بگه رفته زنش رو واسه التماس فرستاده..اصلا همچین کاری رو نمیکنی ..

الناز لقمه اش رو قورت داد و گفت چرا اینها مثل دو تا انسان متمدن نمیشینند باهم صحبت کنند...

مامان با اخم نگاهش کرد و گفت همون تو این وسط متمدنی بسمونه...

خندیدم و گفتم الناز خوبه هنوز پونزده سالت نشده اینقدر قلمبه سلمبه حرف میزنی ...

_بیست روز دیگه پونزده تموم میشه میرم تو شونزده ...

+باز بحث همیشگی ..تازه بیست روز دیگه پونزده میشی خواهر من...

مامان کلافه گفت ول کنید ..حالا یا پونزده یا شونزده ...

سفره رو تازه جمع کرده بودیم که بابا اومد ..مامان با تعجب پرسید مگه سرکار نرفتی ؟

بابا به آشپزخونه رفت و گفت نه...بیا نهار بده...

توی سینک ظرفشویی دست و صورتش رو شست و برخلاف همیشه مامان اعتراضی نکرد...

بابا مثل کسی که عجله داشت سریع غذا میخورد...مامان گفت اسماعیل آروم بخور ..

بابا با دهان پر گفت میخوام برم...با حاج اکبر حرف زدم قرار شده بریم پیش کریم...موقع خرید زمین حاج اکبر تو بنگاه بود ..بهش گفتم یادش اومد..بریم شاید حرفش اثر گذاشت ...

مامان با خوشحالی گفت حتما اثر میزاره..حاج اکبر ریش سفید محل و کریم بهش خیلی احترام میزاره ..ولی این بار همون جا ازش نوشته بگیر...

بابا لیوان آب رو سرکشید و گفت بزار ازش یه مدرکی چیزی بگیرم پدرش رو در میارم...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

مامان باز اخم کرد ولی حرفی نزد ..کریم پسر عموی مامان بود که با خاله ازدواج کرده بود و عموی مامان تازه فوت شده بود بخاطر همین مامان خیلی حساس بود...بابا بلافاصله بعد از غذا از خونه بیرون رفت و همگی دعا میکردیم که با خبر خوب برگرده ...

تا غروب دل تو دلم نبود ..کتاب روی پاهام بود و تظاهر میکردم که مشغول درس خوندنم ولی تمام فکرم درگیر اختلاف عمو کریم و بابا بود..

غروب بود که بابا برگشت ..با صدای در حیاط همگی بلند شدیم و به استقبالش رفتیم..با دیدن ظاهر بابا و یقه ی پاره ی لباسش مامان هین بلندی کشید و گفت خاک به سرم چی شده؟

بابا لباسش رو درآورد و گفت مرتیکه حروم لقمه ..اینقدر حروم خورده که وحشی شده...

مامان دستی به صورت بابا کشید و گفت کتک کاری کردید؟

بابا فقط سرش رو تکون داد و گفت الهام یه لیوان آب بیار...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
 ۶
آب رو به بابا دادم و هنوز سر پا بودم که تلفن زنگ زد ..
شماره ی خونه ی خاله بود ..به مامان گفتم خاله است..
مامان سریع بلند شد و تلفن رو برداشت
همین که مامان جواب داد صدای جیغهای خاله رو از پشت تلفن شنیدم ..مامان اولش آروم صحبت میکرد و جوابی نمیداد..چند بار گفت آبجی به ما چه ..مردها خودشون حل میکنند ولی خاله یه ریز فریاد میزد ..چند دقیقه که گذشت مامان هم عصبانی شد و شروع کرد به داد و بیداد و بحث کردن .و در آخر گوشی رو کوبید ...
همونجا نشست و از حرص بغض کرده بود و گفت ببین الکی الکی چی شد ...هر چی هیچی نمیگم اون به من میگه شوهرت حروم خوره و میخواد زمین رو از چنگ شوهرم در بیاره...
بابا پوزخندی زد و گفت تو حالا هی بشین در گوش من بگو خواهرم ...خواهرم....ببین همین خواهرت چجور پشت شوهر کلاششه و اشک تو رو در آورد....
مامان به بابا جوابی نداد و به ما گفت از الان شماره ی خاله اینا بود کسی جواب نمیده ...دیگه تموم شد...بابا با عصبانیت گفت چی دیگه تموم شد ..مگه من میزارم اینا مالمو بخورن و کولی بازی در بیارن ...تازه شروع شد ..
هر روز میرم جلوی مغازه اش ..هر روز ..
آبرو واسش نمیزارم....
اون شب حال هممون بد بود و دیگه کسی حرفی نمیزد ..بابا پشت هم سیگار میکشید و مامان هراز گاهی زیر لب با خودش حرف میزد و دوباره آروم میشد..
کلی امید داشتم که امیر میتونه پدرش رو راضی کنه ولی با اتفاقهای امروز به کل ناامید شده بودم ..
صبح فردا مامان خواب مونده بود و صبحونه آماده نبود...یه لیوان شیر خوردم و راهی مدرسه شدم ..دو سه تا کوچه رو که میرفتم همش اطراف رو نگاه میکردم که امیر رو ببینم ولی خبری ازش نبود ..نزدیک مدرسه بودم که با بوق ماشینی که پارک بود از جا پریدم ..نگاه که کردم ماشین عمو کریم بود .امیر اشاره کرد که بشینم ...
کنارش روی صندلی جلو نشستم و گفتم امیر یه بارکی میومدی داخل مدرسه پیش مدیر سوارم میکردی ..
برعکس همیشه نخندید و گفت لازم باشه اون کارم میکنم ..
کامل به سمتم برگشت و گفت الهام اومدم اینجا باهات اتمام حجت کنم ...
تصمیم گرفتم همین امروز به بابام بگم که تو رو میخوام و باید با عمو اسماعیل آشتی کنی..پوزخندی زدم و گفتم امیر حالت خوبه ..تو فکر میکنی به حرف تو گوش میکنند ..فعلا بیخیال شو تا ببینیم چی میشه.
امیر اخمی کرد و گفت بسه الهام ..همش میگی صبر کن ..تو دلت بامن هست یا نه؟همه جوره کنارم هستی؟
امیر هنوز هم شک داری ..آره ..آره..آره..
امیر دستش رو جلو آورد و باهام دست داد و گفت همین جا قول بده که مال منی..قول بده.
حس کردم چشمهای امیر پر آب شده گفتم قربون اون چشمهات قول .قول.

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

 ۷

اون روز با امیر بهم قول دادیم که از هم جدا نمیشیم و هرطور شده خانوادهامون رو به این وصلت راضی میکنیم ..البته من راضی نبودم که در شرایط فعلی بازگو کنیم و میگفتم صبر کنیم آبها از آسیاب بیوفته بعد ...ولی امیر اعتقاد داشت اگه بفهمند که ما همدیگرو میخواهیم دست از لجبازی برمیدارند و یکیشون کوتاه میاد...

تمام اون روز هر چند با حرفهای امیر خوشحال و امیدوار شده بودم ولی یه استرس و دلشوره ی مرموزی ته دلم بود که خط مینداخت روی خوشحالیم..

‌ظهر موقع برگشت از راه مدرسه خاله رو دیدم که نان خریده بود ..سلام دادم ولی خاله سریع رویش رو برگردند و راهش رو کج کرد...خیلی ناراحت شدم ..توقع نداشتم که بامن اینطور رفتار کنه...

الناز زودتر از من رسیده بود و بساط ناهار رو آماده کرده بود...

مامان تا منو دید پرسید الهام چی شده؟

نخواستم در مورد خاله حرفی بزنم و گفتم چیزی نیست صبحونه نخوردم ضعف کردم ..

قبل از اینکه لباسهام رو عوض کنم پرسیدم مامان از بابا چه خبر ؟چی کار کرد؟

صبح رفت که شکایت کنه...تا دیروز مخالف بودم ولی از دیروز که رفتار خالت رو دیدم گفتم هر کار دوست داری بکن ...

آروم کنار مامان نشستم و گفتم کاش یکی دو روز هم صبر میکردید شاید عمو کریم کوتاه میومد....

الناز گفت اگه تصمیم داشتند کوتاه بیان خاله زنگ نمیزد و حرمتها رو زیر پا نمیزاشت....

چیزی نگفتم ولی ایندفعه حرف الناز رو تایید کردم ...

بابا غروب به خونه برگشت و گفت که نتونسته بره شکایت کنه ..چون بهش مرخصی ندادند ..

خوشحال شدم و لبخندی روی لبم نشسته بود که با ادامه ی حرف بابا لبخندم ماسید...

صبح زود از خونه درمیام میرم شکایتم رو تنظیم میکنم از اونجا میرم سرکارم ...



تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

اگه بابا شکایت کنه دیگه عمو کریم کوتاه نمیاد ..تنها کاری که میتونستم انجام بدم دعا کردن بود که فردا هم برای بابا کاری پیش بیاد و نتونه بره....ولی دعاهام مستجاب نشد و بابا فردا شکایت کرد ...ظهر که به خونه رسیدم مامان خبر داد که بابات زنگ زد و گفت شکایت کردم و شاهد دارم ..بهم امید واری دادند که میتونم به حقم برسم ..

مامان دستهاش رو بالا برد و گفت ای خدا نذر میکنم زمینمون رو بگیریم نمک پخش کنم ...دستهاش رو پایین آورد و گفت زمین واسم مهم نیست هااا پوز این خواهرم و شوهرش زمین بخوره ،دلم خنک بشه...

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

 ۸

غروب بود که بابا به خونه برگشت .نسبت به چند روز پیش شنگولتر بود ..براش چای آوردم و داشت تعریف میکرد که صدای در کوچه و زنگهای پی در پی حرفش رو نصفه گذاشت..بابا سریع بلند شد و گفت کیه؟ چه خبرته ..اومدم ...

با باز شدن در خاله خودش رو به حیاط انداخت و با جیغ و داد به بابا گفت جلوی دخترت رو بگیر...نشستید نقشه کشیدید پسر احمق منو کشیدید سمت خودتون ..تا بیاد ما رو راضی کنه...

بابا یهو داد زد و گفت یه دقیقه ساکت شو ببینیم چی میگی..صدات رو انداختی رو سرت...

خاله به بابا نزدیکتر شد و شمرده شمرده گفت یه بار دیگه میگم دخترت رو جمع کن ..پسرم رو طعمه نکنید ..من و شوهرم نه از حقمون میگذریم نه میزاریم پسرمون از کوچه ی شما رد بشه چه برسه دختر شما رو بگیره ...

قبل از بابا مامان به شونه ی خاله زد و گفت چی واسه خودت میگی ..این حرفهای مفت رو کی زده...خاله محکمتر زد به سینه ی مامان و گفت حد خودت رو بدون و به من دست نزن ...

مامان که خیلی عصبانی بود دوباره زد به خاله و گفت از خونه ی من گمشو بیرون و کم چرت و پرت بگو ...

با این کار خاله دست انداخت بین موهای مامان و شروع کردن به کتک کاری کردن ...

نفهمیدم امیر کی وارد حیاطمون شده بود و کمک میکرد که مامان و خاله رو جدا کنه و موفق شد ..بابا مامان رو گرفته بود و امیر هم خاله رو ...بابا به امیر گفت دست مادرت رو بگیر و گورتون رو گم کنید ..اسم دختر منو دیگه تو اون دهنت نیارید که این بار دهنتون پاره میکنم ..امیر حرفی نزد و خاله با آرنجش به شکم امیر زد و گفت مگه لالی ..بگو...بگو که دخترت منو میخواد ...بگو دیگه...

امیر داد زد مامان بسه دیگه ...بیا بریم ..

تمام تنم با حرف خاله شروع به لرزیدن کرد ..اگر بابا میفهمید منو میکشت ...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

بابا مامان رو رها کرد و به سمتشون رفت ..دستش رو گذاشت پشت امیر و گفت مادرتم بردار از اینجا برید تا اون روی من بالا نیومده..نه ما از کوچه ی شما رد میشیم نه شما حق دارید از کوچه ی ما رد بشید ...

امیر بدون حرف خاله رو کشید توی کوچه ..بابا در رو محکم کوبید ..هنوز صدای خاله میومد...

مامان نگاهی بهم کرد و گفت خالت چی میگفت الهام؟

بابا بازوی مامان رو گرفت و به داخل هدایت کرد و گفت زر مفت میزد خواهرت ..تو از بچه میپرسی...به گوششون رسیده شکایت کردم دارن میسوزن...اونم اومده مثلا به دختر من انگ بچسبونه...

مامان جوری نگاهم کرد که فهمیدم حرف بابا رو قبول و باور نداره 

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

💔💔💔💔

ayyyykaaaaa | 0 ثانیه پیش

خاستگار

khanom_ghol | -37 ثانیه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز