۱۰
تمام اون شب گریه کردم ..آرزو کردم کاش موبایل داشتم تا میتونستم با امیر حرف بزنم ..نفهمیدم کی خوابم برد ..وقتی بیدار شدم بابا رفته بود...مامان با لب باد کرده تو آشپزخونه نشسته بود ...کنارش نشستم تا صبحونه بخورم ..مامان زل زد تو چشمهام و گفت بین تو و امیر چیزی هست که من نمیدونم ..به سختی لقمه مو قورت دادم و گفتم نه...و چشمهامو دزدیدم...
مامان که نگاه سنگینش رو حس میکردم دوباره پرسید اون حرفها یهو از کجا در اومد؟خالت به امیر میگفت بگو الهام تو رو میخواد و ....
لقمه ی تو دستم رو پرت کردم تو سفره و گفتم مامان خواهشن میون بحث و دعواتون من بدبخت رو وسط نکشید ..به من چه که خواهرت چی گفته...
به اتاقم رفتم و آماده شدم ..راهی مدرسه شدم ..اصلا حوصله ی درس و مدرسه رو نداشتم و مجبوری میرفتم ..
نزدیک مدرسه امیر رو دیدم که به ماشین تکیه داده بود..
.بعد از اتفاقهای دیشب توقع دوباره دیدنش رو نداشتم...با نزدیک شدنم
در سمت شاگرد رو باز کرد و خودش پشت فرمون نشست.
.نشستم و سلام کوتاهی کردم ..امیر زل زد تو چشمهام و گفت خوبی؟ گریه کردی؟ چشمهات پف کرده....
بغض کردم و سرمو پایین انداختم و گفتم نه خوب نیستم ..هیچ وقت هم خوب نمیشم...
امیر سرش رو روی فرمون گذاشت و گفت اشتباه کردم نباید میگفتم ..
+کاری که شده..خودت رو سرزنش نکن...
امیر گفت تا صبح نخوابیدم ...هزارتا فکر کردم ...سرش رو بلند کرد و خیره نگاهم کرد چند لحظه سکوت کرد و پرسید
میای فرار کنیم؟ بریم جایی که دستشون بهمون نرسه...
خنده ی عصبی کردم و گفتم امیر تنهایی فکر میکنی یا مشاور داری؟؟؟ کم بدبختی داریم ..کم آبروریزی شده ..فرار هم بهش اضافه کنیم ...