2789
عنوان

عروس غور

| مشاهده متن کامل بحث + 11436 بازدید | 359 پست

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

مامان بیشتر عصبانی بود و تا یک ساعت مدام حرف میزد ..هی میزد پشت دستش و میگفت آبروم پیش همسایه ها رفت ..اومد اینجا هر چی دلش خواست فریاد زد و همسایه ها شنیدن ...آبروی من رفت ولی تو کوچه خودش کسی خبر دار نیست ..با این فکر یهو بلند شد و چادرش رو برداشت ..بابا داد زد کجا ؟؟

مامان بدون اینکه پشت سرش رو نگاه کنه جواب داد منم میرم جلوی همسایه هاش آبروش رو ببرم ..

بابا چند بار مامان رو صدا کرد و بهش گفت که نره ولی مامان حتی جواب هم نداد..بابا هم مجبور شد که دنبالش بره ...از استرس و دلشوره اشکم بند نمیشد ...همش تقصیر امیر ..نباید میگفت ..نباید الان که هر دو خانواده از هم دلگیر بودند این مساله رو عنوان میکرد..زانوهام رو بغل کرده بودم و گریه میکردم که الناز کنارم نشست ..دستش رو روی زانوم گذاشت و گفت الی ..غصه نخور..کی تا آخر عمر قهر مونده ..تکلیف زمین مشخص بشه آشتی میکنیم ..اونموقع تو و امیر هم بهم میرسید ...

با تعجب نگاهش کردم ..لبخندی زد و گفت من میدونم تو و امیر همدیگرو میخواهید؟؟

+از کجا میدونی؟به مامان که چیزی نگفتی؟

الناز گفت از عید فهمیدم ..سیزده به در رفته بودیم ..تو رفتی قدم بزنی مامان بهم گفت تو هم با الهام برو..وقتی بهت رسیدم فهمیدم قدم زدن بهانه بوده..با امیر قرار داشتید...

با یادآوری اون روز گریه ام شدید تر شد ..همون روز بود که امیر اصرار میکرد همین امروز عنوان کنیم و هر چه زودتر نامزد کنیم ...کاش قبول میکردم ..شاید بابا قبول میکرد...

دوباره از الناز پرسیدم به مامان که نگفتی؟

_نه بابا...خیالت راحت...مگه بچه ام...الان هم گریه نکن ..درست میشه ...

+

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

امکان نداره..با این اتفاقهای امشب دیگه غیر ممکن شد...

در حیاط باز شد و بابا با عصبانیت مامان رو هول داد تو حیاط و گفت بسه دیگه ..خواهرت بی آبروعه تو که بدتر کردی ..

.مامان همون جلوی راهرو افتاد زمین ...کنار لبش خونی بود...اشاره کرد به دستمال کاغذی تا براش ببریم ..در حالیکه نفس نفس میزد گفت دلم خنک شد وگرنه شب خوابم نمیبرد ..اون بیاد جلوی در من هوار بزنه بعد بره بخوابه ..

با یه حس پیروزی نگاهم کرد و گفت داد زدم و به همه ی همسایه هاش گفتم اومدن خواستگاری جواب رد دادیم از اون روز بلا نمونده سرمون بیارن..زمینمو بالا کشیدن ..آبرومونو بردند...

الناز با یه حالت مسخره ای گفت خسته نباشی...خاله یه کار اشتباهی کرد دیگه تو نباید میکردی ...

مامان سر الناز داد کشید و گفت واسه من دوباره سخنرانی نکن...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
میشه بگی از قسمت چند شروع کردی و یه خلاصه ازش بزار تا ادم بفهمه درچ موردیه

از اول داستانه خیلی جذاب میشه بخون

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

 ۱۰

تمام اون شب گریه کردم ..آرزو کردم کاش موبایل داشتم تا میتونستم با امیر حرف بزنم ..نفهمیدم کی خوابم برد ..وقتی بیدار شدم بابا رفته بود...مامان با لب باد کرده تو آشپزخونه نشسته بود ...کنارش نشستم تا صبحونه بخورم ..مامان زل زد تو چشمهام و گفت بین تو و امیر چیزی هست که من نمیدونم ..به سختی لقمه مو قورت دادم و گفتم نه...و چشمهامو دزدیدم...

مامان که نگاه سنگینش رو حس میکردم دوباره پرسید اون حرفها یهو از کجا در اومد؟خالت به امیر میگفت بگو الهام تو رو میخواد و ....

لقمه ی تو دستم رو پرت کردم تو سفره و گفتم مامان خواهشن میون بحث و دعواتون من بدبخت رو وسط نکشید ..به من چه که خواهرت چی گفته...

به اتاقم رفتم و آماده شدم ..راهی مدرسه شدم ..اصلا حوصله ی درس و مدرسه رو نداشتم و مجبوری میرفتم ..

نزدیک مدرسه امیر رو دیدم که به ماشین تکیه داده بود..

.بعد از اتفاقهای دیشب توقع دوباره دیدنش رو نداشتم...با نزدیک شدنم

در سمت شاگرد رو باز کرد و خودش پشت فرمون نشست.

.نشستم و سلام کوتاهی کردم ..امیر زل زد تو چشمهام و گفت خوبی؟ گریه کردی؟ چشمهات پف کرده....

بغض کردم و سرمو پایین انداختم و گفتم نه خوب نیستم ..هیچ وقت هم خوب نمیشم...

امیر سرش رو روی فرمون گذاشت و گفت اشتباه کردم نباید میگفتم ..

+کاری که شده..خودت رو سرزنش نکن...

امیر گفت تا صبح نخوابیدم ...هزارتا فکر کردم ...سرش رو بلند کرد و خیره نگاهم کرد چند لحظه سکوت کرد و پرسید

میای فرار کنیم؟ بریم جایی که دستشون بهمون نرسه...

خنده ی عصبی کردم و گفتم امیر تنهایی فکر میکنی یا مشاور داری؟؟؟ کم بدبختی داریم ..کم آبروریزی شده ..فرار هم بهش اضافه کنیم ...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

امیر دستم رو گرفت و گفت مگه نمیگفتی همه جوره باهامی ..خوب همین امشب شناسنامتو بردار و صبح به بهانه ی مدرسه بیا با هم بریم ....

کلافه پرسیدم کجا بریم؟؟ تو پسری برای خانواده ی تو بد نمیشه ..ولی پدر و مادر من سکته میکنند ..بی آبرو میشن تو محل ...من این کار رو نمیکنم تو هم ازم نخواه..خواهش میکنم...

.امیر چند دقیقه سکوت کرد و با صدای آرومی گفت پس امروز قید مدرسه رو بزن ..چند ساعت باهم باشیم ..اینو که دیگه میتونی ؟

با اینکه از این کار هم میترسیدم ولی ترسیدم امیر ناراحت بشه و قبول کردم ...

امیر ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم....


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

 ۱۱

بدون حرف حرکت کردیم ..هر دو تو فکر بودیم ..فکر آینده ی نامعلوممون...

به سمت اطراف شهریار میرفت ..آروم پرسیدم امیر کجا میری؟

جوابی نداد کنار خیابون پارک کرد...گفت خودمم نمیدونم ..فقط دلم میخواد کنار تو باشم ..موبایلش رو برداشت و از ماشین پیاده شد...

نمیدونم با کی تماس گرفت و صحبت کرد...و چند دقیقه بعد سوار ماشین شد و گفت بریم باغ یکی از دوستام...

امیر رو دوست داشتم و بهش اعتماد داشتم ولی دلم نمیخواست باهاش برم ..

با من من گفتم حالا چه اصراریه...همین دور و بر یه جای بریم...

امیر لبخندی زد و گفت الان صبح کله ی سحر جایی باز نیست ..نه رستورانی ،نه کافی شاپی..تو خیابون که نمیتونیم بمونیم تو این سرما...

قانع شدم و دیگه مخالفتی نکردم...ده دقیقه بعد ماشین پیچید تو یه کوچه باغ ..جلوی یک در بزرگ آهنی قهوه ای رنگ ماشین از حرکت ایستاد..

چند تا بوق زد ..پیرمردی در رو باز کرد...

امیر ماشین رو به داخل هدایت کرد...

باغ بزرگی بود ..برگهای زرد رنگ کف باغ رو پوشونده بود..استخر بزرگی سمت راستمون بود که خالی از آب بود..ماشین ایستاد و با امیر پیاده شدیم ...پیرمرد به سمت امیر رفت و گفت شومینه رو روشن کردم و چای دم کردم ...تا بشینید براتون بساط صبحونه هم میارم...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

امیر تشکر کرد و با هم به داخل ساختمون رفتیم...واقعا هوا سرد بود ..کنار شومینه دو تا صندلی بود کمی جلوتر کشیدم و دستهام رو روی آتش کمی گرم کردم ...امیر قبل از نشستن دو تا چای ریخت و رو به روم نشست..

_یه چای بخور تا گرمت بشه...

هنوز چای نخورده بودیم که پیرمرد در زد و یه سینی گرد بزرگی رو به دست امیر داد...

امیر سینی رو روی میز گذاشت و گفت چایت رو نخور ...بیا صبحونه اومد اونم چه صبحونه ای...

چای رو برداشتم و به سمت امیر رفتم...

امیر سینی چای رو از دستم گرفت و گفت همینطور با مانتو و مقنعه قراره بمونی...

لباسم رو در اوردم و موهام رو مرتب کرد و کنار امیر نشستم...

نیمرو و پنیر و گردو و مربای هویج با چند تا نون تازه ...

تعجب کردم و گفتم تو همین یه ربع ده دقیقه نون تازه از کجا آورد...

امیر در حالیکه داشت لقمه درست میکرد گفت لابد برای خودش خریده بوده قسمت ماهم شده ...لقمه رو سمت من گرفت و گفت بخور ...

گرسنه ام بود ..هم دیشب شام نخورده بودم هم صبح بخاطر حرف مامان نتونستم صبحونه بخورم ..هر دو با اشتها مشغول خوردن شدیم و اون خوشمزه ترین صبحونه ای عمرم شد...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

 ۱۲

بعد از صبحونه امیر دستم رو گرفت باهم روی کاناپه نشستیم ..سرم رو روی شونه ی امیر گذاشتم ...امیر دستم رو گرفت و با انگشتهام بازی میکرد..آروم دم گوشم زمزمه کرد الی ..ترس تو جونم افتاده..من بدون تو میمیرم .. نمیخوام به هیچ قیمتی تو رو از دست بدم ..میترسم ما پاسوز این دعواها بشیم ..بیا حرفمو گوش کن و باهم فرار کنیم و اینا بمونند اینجا بزنن تو سر و کله ی هم تا بالاخره یکیشون کوتاه بیاد...

دستم رو بالا برد و بوسه ی آرومی به انگشتهام زد...چی میگی؟قبول میکنی؟

خواستم ازش جدا بشم که با دستی که رروی شونم بود نگهم داشت و گفت از اینجا تکون نخور ..جای تو همین جاست..چه الان ..چه برای همیشه ...محکمتر منو بغل کرد و گفت قبول کن الی ..قبول کن..بوسه ای روی موهام زد ..

+امیر اصرار نکن ..من این کار رو نمیکنم ..بابام سکته میکنه ..همین الان اگه بفهمن من با تو هستم بی شک منو میکشه ..

امیر بوسه های ریزی به موهام و شونم زد و گفت بالاخره راضیت میکنم ..تو رو از دست نمیدم ..میبینی...

تا ساعت یازده کنار هم بودیم و این چند ساعت به یک چشم برهم زدن برامون گذشت ...

خودم رو از امیر جدا کردم و گفتم بلند شو داره دیر میشه ...

به سمت مانتوم میرفتم که امیر دستم رو کشید و دوباره محکم بغلم کرد ..سرش رو خم کرد و کنار گوشم رو بوسید و گفت عاشقتم ..تو هم بگو ..چرا نمیگی منو چقدر دوست داری؟

صورتم رو روی سینه اش چسبوندم و گفتم منم عاشقتم ..

امیر گفت من که چیزی نشنیدم ..سرش رو خم کرد و گفت مثل من در گوشم بگو ..نزدیک گوشش گفتم منم عاشقتم امیر...خواستم عقب برم که نزاشت و گفت یه بوسم کادو بده ..خجالت میکشیدم ولی خودم هم دلم میخواست که ببوسمش ..صورتش رو بوسیدم ..امیر چشمهاش رو بست و گفت آی خدااا....یکی دیگه الهام جون من...چند بار صورت و گردنش رو بوسیدم ..امیر سرم رو چرخوند و لبهام رو محکم بوسید ..به زور هولش دادم و گفتم امیر از حدت نگذر...خندید و گفت ببخشید ..هواییم کردی ..دست خودم نبود...

سریع لباسم رو پوشیدم و خارج شدیم ...امیر تا دم مدرسه دستم رو گرفته بود و تند تند میبوسید ..

نزدیک مدرسه پیاده شدم و چند دقیقه بعد زنگ به صدا در اومد ...به سمت خونه حرکت کردم...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
 ۱۳
با اینکه اون چند ساعت کنار امیر بهترین ساعات زندگیم بود ولی عذاب وجدان داشتم ..مخصوصا وقتی به بابا نگاه میکردم خجالت میکشیدم ..تصمیم گرفتم دیگه همچین کاری رو تکرار نکنم...
از خود خاله و شوهرش خبری نبود ولی هر روز یکی از اقوام زنگ میزد و بهمون خبر میداد که پشت سرمون چه حرفهایی گفتند و آتش دعوا رو شعله ور میکردند..بابا به نتیجه ی دادگاه خیلی مطمئن بود بخاطر همین آرومتر رفتار میکرد ولی مامان با شنیدن هر حرف تا دو سه روز حالش بد میشد و برای تلافی حرفهای بدتری میگفت تا به گوش خاله برسه..نمیخواستم خودم رو گول بزنم ..رسیدن من و امیر،تقریبا غیر ممکن بود .ولی امیر به هیچ عنوان کوتاه نمیومد..هر دو سه روز یک بار برای دیدنم میومد و هر دفعه هم اصرار میکرد که با هم فرار کنیم .اون روز نزدیک عید بود که باز اومده بود دیدنم..سوار ماشین شدم ..خیلی خوشحال بود ..با هیجان گفت یه خبر خوب.
خوشحال شدم فکر کردم پدر و مادرش راضی شدند.
_یکی رو پیدا کردم مطمئن..میتونه هردوتامون رو از مرز رد کنه..بریم ترکیه ..تضمینی.شناسنامت رو بیار تا کارهاش رو ردیف کنم ..
کلافه نفس بلندی کشیدم و گفتم امیر من میگم این کار رو انجام نمیدم ،فرار نمیکنم تو میری آدم رد کن پیدا میکنی ..
من نمیام .دیگه هم نگو..
امیر عصبانی شد و محکم کوبید روی فرمون و گفت پس بگو دلت با من نیست و خلاصم کن.چهار نفر آدم افتادند به جون هم ،حالا حالاها هم از آشتی خبری نیست ..ما که قرار نیست پاسوزشون بشیم...تو هیچ کاری بخاطر من نمیکنی..من چند ماهه تو خونه شدم دشمنشون...باهام سرسنگینند..چرا؟؟بخاطر تو..گفتم الهام رو میخوام و بخواهید نخواهید زنم میشه ولی تو چی ؟
توجرات نداری حتی اسم منو به زبون بیاری.پس این چطور عشقی؟
دستش رو گرفتم و گفتم حرفهات درسته..ولی من خودخواه نیستم.من نمیتونم فقط به خودم فکر کنم .بعد از رفتن من کل خانواده ام از هم میپاشه...حتی تو آینده ی الناز هم تاثیر میزاره ...چرا اینها رو درک نمیکنی امیر...
منم عاشق تو ام..منم تنها آرزوم رسیدن به توعه ولی .دستش رو از دستم کشید و گفت ولی جراتش رو نداری...باشه ..تموم شد ..من یه فکر دیگه میکنم ...
+امیر بهترین کار الان این که صبور باشیم .ببینیم چی میشه.شایدبا گذر زمان همه چی درست بشه.
امیر سرش رو تکون داد و گفت بچه ای الهام .اگر دادگاه حکم بده..فرقی نمیکنه به نفع هر کدوم .تازه اونموقع جنگ اصلی شروع میشه .چون هرکدوم خودشون رو محق میدونن.
تو برو تا مدرسه ات دیر نشده ..منم یه فکری میکنم
+امیر..
_جانم..
+این چند وقت هر روز بیا ببینمت تعطیلات دلم تنگ میشه برات
_نمیزارم دلتنگ بشی

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792