با مامان غذا شون رو کشیدیم و با تکه ای سفره ی یکبار مصرف بردیم حیاط..
همون مرد جوون جلو اومد سینی غذاها رو از من گرفت و به مامان گفت چرا زحمت کشیدید حاج خانوم؟یه چیزی میخوردیم...
مامان گفت نه بابا چه زحمتی ..برای خودمون پختیم چند بشقاب بیشتر ..فرقی نداره..نوش جونتون چیزی خواستید صدا کنید...
سریع به اتاق برگشتم ...مشغول خوردن غذا بودیم که به در ضربه ای زدن و صدای همون مرد جوون اومد ..مامان بهم اشاره کرد و گفت برو بگیر ..من خسته ام ...
شونه ای بالا انداختم و گفتم منم خسته شدم از صبح ..الناز تو برو...
خسته نبودم ولی از نگاههای خیره ی اون مرد بدم اومده بود...
غروب با رفتن کارگرها ماهم خسته ولو شده بودیم ..با اومدن بابا ،مامان به استقبالش رفت و کمی در باره تعمیرات صحبت کردند..بابا خوشحال بود و با لبخند جواب سلاممون رو داد...
همین که نشست گفت راستی فردا هم جلسه ی دوم دادگاهمون...اگه این بارم نیاد خیلی به نفعمون میشه...
مامان گفت رفتن شمال ..احتمالا نمیاد...
بابا باز به الناز اشاره کرد که پاهاش رو لگد کنه و گفت نه ..کریم کثافت نرفته ..بهم خبر دادن مغازش بازه...
حالا که امیر رو برای همیشه از دست داده بودم بود و نبود اون زمین برام مهم نبود ..بی تفاوت بلند شدم و گفتم من شام نمیخورم و به سمت اتاقم رفتم...تو یه حالتی بودم که از همه متنفر بودم ..دوست نداشتم کنار خانواده باشم ..میخواستم خودم باشم و فکر امیر....خودم باشم و خاطرات امیر...
روز بعد دوباره با سر و صدا بیدار شدم ..اینبار مامان خورشت قورمه گذاشته بود و کار زیادی نداشتیم ..مامان خودش چای برده بود ..سرپا بودم که در زدند و صدای همون مرد جوون اومد..مامان پاهاش رو دراز کرد و گفت برو ببین چی میگه ...
با بی میلی به سمت در رفتم و گفتم بله ...