2777
2789
عنوان

عروس غور

| مشاهده متن کامل بحث + 11436 بازدید | 359 پست

 ۱۴

چند روز تا عید ،هر روز امیر به دیدنم میومد و من هر روز از روز قبل عاشقتر میشدم ...با تعطیلی مدارس و شروع عید دلتنگیهای من هم شروع شد...هر دقیقه و ثانیه ام به فکر امیر میگذشت...

اون سال برای عید دیدنی از خانواده مادرم حتما از قبل هماهنگ میکردیم ..چون مامان نمیخواست هیچ جا چشمش به خاله بیوفته...چهار روز از عید گذشته بود ..بعد ازظهر بود ..نهار خورده بودیم و تلویزیون تماشا میکردیم ولی من مثل همیشه ،با دیدن هر تصویری توی فیلم پخش شده،یاد امیر میوفتادم و بغض میکردم ..چند باری به آرومی چشمام رو پاک کردم تا کسی متوجه نشه..با صدای زنگ در الناز بلند شد و آیفون رو جواب داد...

_دایی اینا اومدن...

روی میز رو مرتب کردیم و منتظر خانواده ی دایی ایستادیم...

اول دایی وارد شد و پشت سرش زن دایی..از بچه هاشون خبری نبود ...

بعد از زن دایی ،دایی پشت سرش رو نگاه کرد و گفت امیرجان بیا تو...

قلبم برای یک لحظه از حرکت ایستاد..

امیر با یک جعبه شیرینی وارد شد و آروم سلام داد...دستش رو دراز کرد سمت بابا...بابا با تاخیر دستش رو جلو برد و دست داد...امیر جعبه ی شیرینی رو روی اپن آشپزخونه گذاشت و یک لحظه نگاهم کرد...به آشپزخونه رفتم و چند تا نفس عمیق کشیدم و کمی آب خوردم تا استرسم کم بشه...با دستهای لرزون چای ریختم و به سالن برگشتم...بابا حسابی اخم کرده بود ولی به احترام دایی حرفی نمیزد...به همه چای تعارف کردم ..امیر دیگه نگاهم نکرد و چایش رو برداشت..

همین که نشستم دایی گفت خوب آقا اسماعیل اول اینکه ما واسه عید دیدنی اومدیم دوم اومدیم در مورد یه مساله ای حرف بزنیم...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

بابا دستی به سیبیلهاش کشید و گفت بفرمایید..

دایی نگاهی به ما انداخت و گفت شما و آقا کریم اختلاف دارید و همه میدونند..این دو تاهم که خواهرن..فردا پس فردا آشتی میکنند...این وسط دو تا جوون همدیگررو میخوان...

بابا تند نگاهی بهم کرد...سریع سرم رو پایین انداختم ...

_امیر،الهام رو میخواد..به پدر و مادرش هم گفته .اونا مخالفن...دیشب اومد به من گفت که با خانواده ام حرف زدم و گفتم که میخوام چیکار کنم ..خوب طبیعیه اونها الان مخالف باشن..از من خواست که پا پیش بزارم ..ما هم مزاحمتتون شدیم ..آقا اسماعیل میدونی که امیر چه جور پسریه...سالم ،کاری،درست...از همه مهمتر جونش رو برای الهام میده ..سنگ ننداز جلوی پاشون...

بابا نفس بلندی کشید و گفت الهام ..تو قبول میکنی عروس دشمن پدرت بشی؟


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

 ۱۵

با حرف بابا سرمو بلند کردم ..همه به من نگاه میکردند..آب دهنمو قورت دادم و هنوز دهانم رو باز نکرده بودم که بابا ادامه داد میری خونه ی کسی که حق پدرت خورده؟به پدرت پشت میکنی ؟

با این حرفهای بابا بغض کردم و دوباره سرم رو پایین انداختم ..

دایی دلخور گفت آقا اسماعیل از بچه سوال میکنی یا جواب میزاری تو دهنش؟

بابا دستش رو به شونه ی دایی زد و گفت تو بیا بزن در گوش من،اگه حرفی زدم ...ولی خودت باشی دخترت رو ،جگر گوشه ات رو میدی دست دشمنت؟میدی..

دایی میون حرف بابا پرید و گفت تو دخترت رو میدی به امیر...جدا زندگی میکنه ..با هیچ کدومتون هم کاری نداره؟

بابا به امیر نگاه کرد و گفت امیر مثل پسر خودمه ..پسر خوبیه ..ولی کدوم پسری رو دیدی که تا آخر عمر با خانواده اش قهر بمونه ..مناسبت هست ..مراسم هست..میره ،میاد...دخترم مجبور میشه بره بشینه سر سفره ی اونا...

امیر که تا اونموقع سکوت کرده بود گفت من قول میدم تا شما آشتی نکردید و مشکلتون حل نشده تو اون خونه نبرمش...

بابا پوزخندی زد و رو به دایی گفت میبینی همین جا که نشسته میگه نمیبرمش..یعنی خودش میره و میاد ..دو روز بعد هم میوفته به جون دخترم که این پدرمه،این مادرمه باید بریم دست بوسیشون...

دایی جوابی نداشت..دستی به صورتش کشید و گفت والا من یه وظیفه داشتم که با امیر بیام ..میترسم زیاد هم اصرار کنم فردا روزی یه چیزی بشه ،نتونم به روی شما نگاه کنم ...

امیر هنوز ناامید نشده بود ..با سر پایین و صدای آرومی گفت کاش میزاشتین الهام هم نظرش رو بگه ...

بابا اخمی کرد و گفت الهام بچه است..نظرش همون نظر منه...

امیر نگاهم کرد و پرسید آره الهام نظر تو هم همینه؟؟


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

فقط با چشمهای خیس نگاهش کردم ..حرفی نزدم ..از ترس بود ..از شرم بود..نمیدونم ..فقط فهمیدم که دهانم قفل شده بود...

چند لحظه نگاهم کرد ...نفس بلندی کشید و گفت باشه ...بلند شد و گفت فقط یادت باشه من بخاطر تو هر کاری کردم و از همه گذشتم ولی تو حتی دهنتم باز نمیکنی حرف بزنی...

گفت و از خونه خارج شد...

با رفتنش من هم به اتاقم رفتم ..میشنیدم که زندایی میگه مدیون میشید به خدا..قشنگ معلوم بود دوتا جوون چقدر همدیگرو میخوان...

مامان جواب داد از کلشون میپره..قحطیه شوهر که نیست واسه امیر هم زن فراوونه..آدم باید با یکی وصلت کنه که بتونه رفت و آمد کنه ..رسم و رسوم رو به جا بیاره ..درثانی شما فکر میکنید خواهرم میزاره اینا زندگی کنند رسوامون میکنه...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

 ۱۶

تا موقع رفتن مهمونها از اتاقم خارج نشدم ..بعد از رفتن اونها منتظر مامان بودم که به اتاقم بیاد ولی نیومد ..آخر شب بود که الناز در زد و وارد اتاقم شد ..

کنارم نشست و گفت شام نمیخوری برات بیارم ؟...

سرم رو تکون دادم که نه...

موهای جلوی صورتم رو کنار زد و گفت چرا حرفی نزدی ؟چرا نگفتی تو هم امیر رو میخواهی؟

+چطور میگفتم ؟مگه قیافه ی بابا و مامان رو ندیدی؟مگه حرفهای بابا رو نشنیدی ؟

الناز هم مثل من زانوهاش رو بغل کرد و گفت بیچاره امیر..خیلی دلم براش سوخت..اولش یه جوری مطمئن بود ..خوشحال بود ..ولی آخرش ..بد جور شکست...کاش کمی شجاعت به خرج میدادی و لااقل میگفتی فعلا صبر کنیم یا چه میدونم یه چیزی ..ولی سکوت نمیکردی...

گریه ام شدت گرفت و گفتم بابا منو میکشت ..مامان هم همینطور...چی میگفتم ...

اون شب و شبهای دیگه فقط سکوت کرده بودم و حرفی نمیزدم مگر به اجبار..مامان و بابا هم انگار الهامی وجود نداره...حتی نمیپرسیدن چه مرگته...

تعطیلات گذشت و مدرسه ها باز شد...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

از روز اول منتظر دیدن امیر بودم ولی هیچ خبری ازش نبود...تمام مسیر مدرسه سرم به اطراف میچرخید و چشمهام امیر رو میگشت ..خیلی زود اون یک ماه و نیم گذشت و من در حسرت دیدار امیر موندم ..با شروع خرداد و امتحانات ،خودم رو با خواندن درس مشغول کردم...دقیقا آخرین روز امتحانم بود ..با تمام بچه ها روبوسی کردیم و خداحافظی کردیم ..این آخرین دیدارهامون بود و هر کس از برنامه ی آینده اش میگفت...به خونه برگشتم و هنوز امید داشتم که این آخرین روز مدرسه امیر رو ببینم...لباسهام رو عوض کردم و برای خودم شربت درست کردم ..مامان گفت راحت شدی از هرچی درس و امتحانه..الناز گفت تازه کنکور تو راهه ..چی چی رو راحت شد...

صدای زنگ تلفن حرف الناز رو نیمه گذاشت ..خودش به طرف تلفن رفت و نگاهی به شماره انداخت ..

_مامان ...زنداییه...بیا..

مامان سریع بلند شد و جواب داد...

بعد از احوالپرسی کمی قیافه اش رو جمع کرد و گفت عه...خوبه...مبارکش باشه..قسمت بچه های خودت..خوشبخت بشه...دست از سر ما برداره هر کیو میخواد بگیره...

لیوان شربت تو دستم خشک شدم...

دیگه هیچی نمیشنیدم...

امکان نداشت حدسی که میزنم درست باشه...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

 ۱۷

برای اینکه زمین نخورم روی نزدیکترین مبل نشستم..الناز با نگرانی نگاهم کرد و با اشاره از مامان پرسید کی؟؟؟

مامان سرش رو تکونی داد و به حرف زدن با زندایی ادامه داد..اون چند دقیقه برام مثل چند سال گذشت ..به خودم امید میدادم که اشتباه میکنم و امیر این کار رو نمیکنه...اون بدون من طاقت نمیاره...

مامان تلفن رو قطع کرد و بدون مقدمه گفت امیر نامزد کرده...مادرش یکی از فامیلهای دور کریم رو براش لقمه گرفته...

مامان همینطور که حرف میزد به آشپزخونه رفت و به غذا سر زد ..دو باره برگشت و رو به روم نشست...

اشکهام بی اختیار روی صورتم سر میخورد..قلبم فشرده میشد طوریکه نفس کشیدن برام سخت بود..

مامان بی تفاوت نگاهم کرد و گفت الهام جمع کن این مسخره بازیاتو...انگار باباش مرده اینطور اشک میریزه...

الناز گفت تو رو خدا دیگه گریه کردنو ازش نگیرید ..

مامان عصبانی شد و فریاد زد صداتو ببر الهام ..فین فین راه انداختی...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم...

لیوان شربت رو پرت کردم رو زمین و گفتم حالا تو و بابا راحت باشید ..به خواستتون رسیدید..

به اتاق خودم رفتم و در رو قفل کردم ..

نمیتونستم باور کنم امیر کس دیگه ای رو دوست داشته باشه..تصور میکردم به دختر دیگه ای میگه دوستت دارم ،دختر دیگه ای رو میبوسید ..موهاش رو میبویید ..قلبم از این همه فشار نزدیک بود از حرکت بایسته...

نمیخواستم این فکرها به ذهنم خطور کنه..محکم میکوبیدم روی سرم تا مغزم از کار بیوفته...

الناز یکی دو بار به در زد و اسممو صدا زد ..صدای مامان رو شنیدم که گفت ولش کن ..کولی بازی در میاره ..توقع داره ما بریم پسر اون عفریته رو بیاریم بگیم بفرما دخترمون خدمت شما ..ببر کنیز پدر و مادرت ...

الناز جوابی داد که نشنیدم ولی مامان حسابی شاکی شد و کلی جیغ و داد کرد..

تا شب از اتاقم بیرون نیومدم ..کسی هم سراغم رو نگرفت..شب که بابا اومد مامان براش با آب و تاب اتفاقهای روز رو تعریف کرد...

بابا با صدای بلند که من بشنوم گفت غلط کرده ..حتی اگه بمیره زیر خاک دفنش کنم بهتر از این بود که مجبور بشم یه عمر به دشمنم گردن خم کنم چرا که دخترم زیر دستشونه...بزار اینقدر تو اون اتاق بمونه موهاش رنگ دندوناش بشه..اصلا چه معلوم اون پسر با نقشه ی پدر و مادرش نیومده بود خواستگاری..این احمق هم باورش شده بود که عاشقشه...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

 ۱۸

دیگه تحمل پدر و مادرم برام سخت شده بود ..اونها رو مسبب جدایی خودمون میدونستم ..اونقدر که از اونها عصبانی و متنفر بودم از امیر نبودم ..

دلم میخواست برای منم خواستگار بیاد و بتونم خودم رو از این خونه نجات بدم ..برام مهم نبود کی ؟فقط کسی باشه که منو از این جهنم نجات بده..

رابطم با مامان و بابا خیلی سرد شده بود فقط به اجبار و در حد یکی دو کلمه در روز صحبت میکردم ..هرشب با تصور اینکه امیر الان کنار نامزدش مشغول خوشگذرونیه و من تو تنهایی اشک میریزم ،به انتقام فکر میکردم ..به اینکه وقتی من هم ازدواج کنم امیر عذاب میکشه ..اینکه با خودم عهد کرده بودم وقتی از این خونه رفتم دیگه به دیدن پدر و مادرم نمیام...تمام تابستون خودم رو تو خونه حبس کرده بودم...هیچ جا نمیرفتم ..نمیخواستم برم ..مییترسیدم ..میترسیدم که برم و امیر رو ببینم ..امیر رو ببینم که کنار کس دیگه ای،دست تو دست دختر دیگه ای باشه و دیگه نتونم نفس بکشم ..

آخرین ماه تابستون بود که بابا تصمیم گرفت خونه رو تعمیر کنه...کف و دیوارهای حیاط و نمای ساختمون رو میخواست سنگ کنه...

بابا معمار آورد و بهش توضیح داد ..

قرار شد از صبح پس فردا مشغول به کار بشوند..فردا بابا و مامان برای خرید سنگ و کاشی رفتند ..زن دایی زنگ زد و چون الناز حموم بود مجبور شدم جواب بدم ...زندایی بعد از کمی احوالپرسی گفت میخواستم برای شام دعوتتون کنم ..تشکر کردم و گفتم که تعمیرات داریم ..زندایی خندید و گفت ای بابا قسمت نیست مهمون بیاد خونمون..کلی وسایل خریدم میخواستم امیر و نامزدش رو پاگشا کنم ..زنگ زدم گویا خانوادگی رفتن شمال...شما هم که بنایی دارید ..باقی حرفهاش رو نشنیدم ..فقط بله و خیر گفتم و گوشی رو قطع کردم ...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

از حسادت نفسم بند اومده بود..جراتش رو نداشتم ولی مدام به خودکشی فکر میکردم ...کاش میتونستم و خودم رو راحت میکردم تا بابا و مامان رو با رفتنم عذاب میدادم ..

با صدای در اشکهام رو پاک کردم ..مامان وارد اتاق شد و نگاه مشکوکی بهم انداخت و پرسید چی شده باز آبغوره گرفتی؟؟

جوابی ندادم ..گفت پاشو چای دم کن الان بابات میاد...خسته اس...

یک ساعت بعد بابا با کلی سیمان و سنگ و مصالح ساختمونی به خونه اومد ..بعد از رفتن کارگرها بابا به خونه اومد...براش چای بردم ..بعد از مدتها مهربون نگاهم کرد و گفت دختر رنگ به روت نمونده ..شبیه میت شدی...

رو کرد به مامان و گفت یه کم به خورد و خوراک این برس...

مامان شونه ای بالا انداخت و گفت بچه ی دو ساله نیست که دنبالش بدوم ..بخوره دیگه...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

 ۱۹

بابا خیره نگاهم کرد و گفت بعد از بنایی میبرمت جیگرکی...به الناز هم نگاه کرد و ادامه داد راستی این چند روز صبح زود بیدار بشید به مامانتون کمک کنید ..کارگرها چای میخوان...غذا میخوان...بالاخره دست تنهاش نزارید...شام رو هم زود بیارید که خسته ام میخوام زود بخوابم ...

اون شب خدا بامن بود که زودتر از هرشب ،خونمون تو تاریکی فرو رفت...بغضهام رو راحتتر تونستم رها کنم ..از امیر عصبانی بودم ولی دلم نمیومد نفرینش کنم ..نمیخواستم هیچ وقت آسیبی ببینه ولی...نمیخواستم که مال کسی باشه ...امیر باید مال من میشدی لعنتی...مگه من فقط عشقت نبودم پس چی شد ؟؟

با چشمهای خیس خوابم برد و صبح با سر و صدای کارگرها از خواب بیدار شدم ..

مامان مشغول پختن نهار بود ..بدون خوردن صبحونه شروع به کمکش کردم ..تا نزدیک یازده طول کشید..ظرف سبزی خوردن رو پر آب کردم ..مامان هم مشغول سرخ کردن سیب زمینی بود ..بهم گفت دستهات رو بشور و یه سینی چای بریز ببر برای کارگرها...

سینی رو برداشتم و گفتم الناز آدم این خونه نیست؟ چرا بیدار نمیشه؟..

مامان گفت تو هم خودت بیدار شدی من که کاریت نداشتم ...

چند تا لیوان چای ریختم و شالم رو روی سرم انداختم و سینی به دست به حیاط رفتم ..یه مرد پنجاه ساله با دو تا مرد جوون بودند...مرد پنجاه ساله دستهاش کثیف بود و مشغول بود یکی از مردها رو صدا زد و مرد جوون سینی رو ازم گرفت..

اون یکی مرد جوون که قد بلند و لاغر بود در حالیکه به بیل توی دستش تکیه داده بود خیره شده بود بهم ..یک لحظه که نگاهش کردم اخمی کردم و سریع به اتاق برگشتم....برای خودم هم یه لیوان چای ریختم و روبه روی تلویزیون نشستم ..

چشمم به تلویزیون بود و فکرم پیش امیر...

نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای مامان به خودم اومدم...

بله مامان...

_برو بهشون بگو ناهار آمادس...هر وقت خواستن براشون ببریم...

الناز بیدار شده بود و به سمت دستشویی میرفت ..گفتم الناز بره بگه دیگه...



تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

مامان گفت نه ..خودت برو ..الناز بچه است...

این بار جدی تر در رو باز کردم و به مرد مسن گفتم ناهار آماده است میخواهید بیارم ..نگاهی به اون دو تا انداخت و گفت آره دخترم تا ما دستهامون رو میشوریم زحمت بکش بیار...

+بی زحمت اون سینی لیوانها رو هم بدید...

مرد جوون قد بلند سریع سینی رو برداشت و به سمت من اومد ..

اصلا نگاهش نکردم ..سینی رو به سمتم گرفت و گفت ممنون دختر خانوم...

تعجب کردم ..لهجه ی افغانستانی داشت ولی به چهره اش نمیخورد ..سبزه بود ..چشمهاش ریز نبود ..صورت کشیده با بینی کشیده داشت..

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊


با مامان غذا شون رو کشیدیم و با تکه ای سفره ی یکبار مصرف بردیم حیاط..

همون مرد جوون جلو اومد سینی غذاها رو از من گرفت و به مامان گفت چرا زحمت کشیدید حاج خانوم؟یه چیزی میخوردیم...

مامان گفت نه بابا چه زحمتی ..برای خودمون پختیم چند بشقاب بیشتر ..فرقی نداره..نوش جونتون چیزی خواستید صدا کنید...

سریع به اتاق برگشتم ...مشغول خوردن غذا بودیم که به در ضربه ای زدن و صدای همون مرد جوون اومد ..مامان بهم اشاره کرد و گفت برو بگیر ..من خسته ام ...

شونه ای بالا انداختم و گفتم منم خسته شدم از صبح ..الناز تو برو...

خسته نبودم ولی از نگاههای خیره ی اون مرد بدم اومده بود...

غروب با رفتن کارگرها ماهم خسته ولو شده بودیم ..با اومدن بابا ،مامان به استقبالش رفت و کمی در باره تعمیرات صحبت کردند..بابا خوشحال بود و با لبخند جواب سلاممون رو داد...

همین که نشست گفت راستی فردا هم جلسه ی دوم دادگاهمون...اگه این بارم نیاد خیلی به نفعمون میشه...

مامان گفت رفتن شمال ..احتمالا نمیاد...

بابا باز به الناز اشاره کرد که پاهاش رو لگد کنه و گفت نه ..کریم کثافت نرفته ..بهم خبر دادن مغازش بازه...

حالا که امیر رو برای همیشه از دست داده بودم بود و نبود اون زمین برام مهم نبود ..بی تفاوت بلند شدم و گفتم من شام نمیخورم و به سمت اتاقم رفتم...تو یه حالتی بودم که از همه متنفر بودم ..دوست نداشتم کنار خانواده باشم ..میخواستم خودم باشم و فکر امیر....خودم باشم و خاطرات امیر...

روز بعد دوباره با سر و صدا بیدار شدم ..اینبار مامان خورشت قورمه گذاشته بود و کار زیادی نداشتیم ..مامان خودش چای برده بود ..سرپا بودم که در زدند و صدای همون مرد جوون اومد..مامان پاهاش رو دراز کرد و گفت برو ببین چی میگه ...

با بی میلی به سمت در رفتم و گفتم بله ...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

سینی رو به سمتم گرفت و گفت سلام دختر خانوم..دست شما درد نکنه میشه یه چای دیگه بهم بدید..

سرم رو بلند کردم و پرسیدم یه لیوان چای یا یه سینی چای؟؟؟

لبخند پهنی زد و گفت همون زحمت بکش یه لیوان چای ..من چای زیاد میخورم ...

سرم رو تکون دادم و به اتاق برگشتم ..یه لیوان چای ریختم و این بار بدون سینی بردم ..همونجا منتظر ایستاده بود..لیوان رو ازم گرفتنی دستم رو لمس کرد...حالم بهم خورد ..مرتیکه ی عوضی ..عمدا کرد...زیر لب غر میزدم و به آشپزخونه رفتم ...

مامان گفت برای همون یه لیوان چای دادن داری غر میزنی؟ بزار زمین دیگه خودم انجام میدم ...

حوصله ی بحث نداشتم و چیزی نگفتم ولی اون روز دیگه حیاط نرفتم ...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

پوست 💚

8886 | 56 ثانیه پیش

ضد افتاب

2225114 | 1 دقیقه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز