2777
2789
عنوان

عروس غور

| مشاهده متن کامل بحث + 11436 بازدید | 359 پست

 ۲۱

اون روز مامان از صبح دست به دعا بود که عمو کریم دادگاه نره ...ظهر بود که به محل کار بابا زنگ زد و از دادگاه پرسید ..طبق معمول که بابا حوصله نداشتنی حرف نمیزنه ..جوابی به مامان نداد و گفت که شب توضیح میدم ...

مامان با ناامیدی گوشی رو قطع کرد و گفت حتما زمین رو از دست دادیم...

تا شب زانوی غم بغل کرده بود و به خانواده خاله نفرین میکرد...

شب بابا همونطور که توقع داشتیم بی حوصله بود..مامان کنارش نشست و گفت چی شد بگو جون به سرم کردی...

بابا نفس بلندی کشید و گفت مرتیکه سند زمین رو آورد دادگاه و گفت به اسممه..

رو حساب فامیلیت میخواستم ۳۰ درصدش رو بهش بدم ولی حالا یک متر هم نمیدم....شاهدم و خودم دست رو قرآن گذاشتیم ولی قاضی گفت چون سند قانونی به اسمشه کاری نمیشه کردباید با صلح و دوستی ازش میگرفتی نه با دعوا و درگیری...

مامان زد پشت دستش و گفت راست میگه کاش همون روز اول داداشمم صدا میکردیم باهم میرفتیم خونشون مینداختیمش تو رو دروایسی و زمین رو میگرفتیم...

الناز گفت به نظر من همین سی درصدی که میگه رو بگیریم لج میکنه اونم نمیده...

بابا چونش رو خاروند و گفت من که ضرر نکردم پولم شده چند برابر..ولی بهم زور میاد..کریم دیوث سرم کلاه بزاره...

مامان زد رو پای بابا و گفت این بچه راست میگه برو حرف بزن همون سی درصد بزنه به نامت...

بابا کمی فکر کرد و گفت نمیدونم ...امشب خسته ام ..فکر کنم ببینم چیکار کنم به نفعمونه....

بدون حرف پوزخندی زدم...زمینی که بخاطرش اون همه درگیری درست کردن و باعث جدایی من و امیر شدند حالا میخواهند کوتاه بیایند..خوب این رو از روز اول انجام میدادید...همون پارسال..

یادم افتاد پارسال یه همچین روزهایی خوشحال بودم که با شروع مدرسه امیر رو زود به زود میبینم....آه بلندی کشیدم که باعث شد همه نگاهم کنند....



تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

تعمیرات حیاط و بنا ده روزی طول کشید ..دیگه به نگاههای مرد جوون که فهمیده بودم اسمش جلال عادت کرده بودم ..به صدا زدنهای بی بهانه اش...

تا جاییکه میتونستم نگاهش نمیکردم چون وقتی چشمهام به چشمهاش میوفتاد یه نوع علاقه رو میدیدم که برام دلچسب که نبود هیچ بلکه آزارم هم میداد...نه اینکه پسر زشت و بدهیکلی باشه ..نه ..نمیخواستم و نمیتونستم کسی رو جای امیر بزارم..

غر هم نمیزدم چون میدونستم دیر یا زود کارشون تموم میشه و من دیگه نمیبینمش...

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

 ۲۲

بابا ،دایی رو واسطه قرار داد تا با عمو کریم صحبت کنه بلکه راضی بشه سهم بیشتری از زمین به بابا بده...ولی عمو کریم به هیچ عنوان کوتاه نیومد و پیغام فرستاد همین سی درصد از زمین هم تا من زنده ام بهش میرسه من بمیرم چیزی دستش رو نمیگیره...

انگار بابا تازه منطقی شده بود و آروم ...

تصمیم گرفت قبول کنه ...نمیتونستم باور کنم ..یکسال دعوا و درگیری آخرش هم بابا به اون چیزی که میخواست نرسید...فقط باعث جدایی ما شدند..بیشتر بابا رو مسبب بدبختی خودم میدونستم..وقتی میخندید به قلب من خنجر فرو میکردند..از بابا متنفر شده بودم...

چند روز از تعمیرات گذشته بود و مشغول خوردن شام بودیم که زنگ خونه به صدا در اومد...بابا قاشق آخر غذاش رو خورد و بلند شد ..شلوارش رو روی پیژامه اش پوشید و گفت فکر کنم معماره..گفته بودم امروز بیاد بقیه حسابش رو بگیره...گفت و به حیاط رفت ..چند دقیقه بعد صدای یالله اومد و فهمیدیم بابا تعارف کرده...

شالم رو روی سرم انداختم و مشغول جمع کردن سفره شدم .. مامان چادرش رو سر کردو بلند گفت بفرمایید..الناز سریع به اتاقش رفت...

اول معمار وارد شد و پشت سرش جلال همون مرد افغانی...

از دیدنش تعجب کردم و ناخودآگاه اخمهام تو هم رفت...

با صدای آروم سلام دادم..معمار لبخندی زد و گفت سلام دخترم ..ماشالله همش تعریفت رو میکنم ..زبر و زرنگی..

مامان به آشپزخونه اومد و میوه رو چید تو ظرف و زیر لب گفت بابات چرا تعارف کرده بیان تو...

چای بریز تو....



تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

چند تا چای ریختم و بردم ..بابا اشاره کرد که تعارف کنم ..

جلال موقع برداشتن نگاهم کرد ..تازه چشمم خورد به جعبه شیرینی که آورده بودند...سینی رو روی اپن گذاشتم و به اتاق الناز رفتم ..کنار در نشستم و به الناز که کتابهای جدیدش رو جلد میکرد کمک کردم ..مامان تعارف کرد و گفت چایتون سرد شد بفرمایید..بابا گفت حساب و کتاب ما چقدر شده اوستا؟؟.

معمار جواب داد واسه حساب کتاب وقت هست‌...والا ما امشب برای موضوع دیگه ای مزاحمتون شدیم...این آقا جلال دو سالی هست که با من کار میکنه ..پسر خوب و نجیبیه...سرش تو کار خودشه..کار میکنه یه مقدارش رو میفرسته واسه پدر و مادرش تو افغانستان یه مقدارش رو هم اینجا تو ساخت و ساز سرمایه گذاری کرده..یعنی میخوام بگم دستش به دهنش میرسه...

مامان با یه لحنی گفت خدا نگهش داره برای پدر و مادرش ..

معمار جواب داد الهی آمین...خلاصه که امشب مزاحمتون شدیم که این دختر خانومتون رو برای آقا جلال خواستگاری کنیم ..

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

 ۲۳

با شنیدن این حرف من و الناز ،هر دو بی حرکت موندیم ..از تعجب بود یا از خشم که نفسهای بلندی میکشیدم ..این پسر چطور جرات کرده همچین فکری کنه...

مامان با لحن تندی به معمار گفت از شما توقع نداشتم...کاش قبلش از ما میپرسیدید بعد میومدید و این مسئله رو عنوان میکردید...

بابا به مامان گفت اجازه بده خانوم...

در این که جلال پسر خوبیه شکی نیست اما با دختر من شرایطشون جور نیست...

یه لحظه یاد اون شبی افتادم که بابا به امیر هم همینو گفت ..پسر خوبیه ولی....با همین یه جمله دهان منو بست و نتونستم حرف بزنم...با همین جمله باعث دوری امیر از من شد...

قلبم فشرده شد و تنفرم نسبت به بابا سر باز کرد...

معمار میون حرف بابا پرید و گفت آقا اسماعیل از شما توقع نداشتم...اول از اینکه اینجور مواقع نظر دختر رو هم میپرسند ،بعد جواب میدند..در ثانی چرا شرایط جلال با دخترتون جور نیست؟ چون تو یه کشور دیگه به دنیا اومده؟ اگه یه پسر ایرانی بود با همین شرایط بازهم همین حرف رو میزدید؟ نه والا ...

بابا شرمنده گفت نه به خدا ..این منظورم نبود..آقا جلال تاج سر ما...

مامان گفت چرا دروغ بگیم ..بله...کسایی هستند به شهر دیگه هم دختر نمیدن ..میگن نمیشناسیم ،رسم و رسوممون یکی نیست..من دخترم رو بدم به یه کشور دیگه ..خودت باشی این کار رو میکنی ؟

معمار خندید و گفت خدا شاهده دختر مجرد داشتم میدادم به جلال...شما هم دخترتون رو به کشور دیگه شوهر نمیدید...جلال تو همین کشور ،تو همین محله دخترتون رو نگه میداره...جلال برای اولین بار حرف زد و گفت بهتون کاغذ میدم ..خیالتون راحت....


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

معمار ادامه داد این همه پسر از شهرها و روستاهای ایران میرن آمریکا ،اروپا کار میکنند درس میخونند ،همونجا زنم میگیرند...خیلی هم خوشبخت میشن ..چرا ؟چون اونها همه رو به یه چشم نگاه میکنند و مثل ما ایرانیها از بالا به همه نگاه نمیکنند...

چند لحظه سکوت شد و معمار گفت اصلا این دخترمون کجا رفت ؟بیاد من بپرسم ازش...

بابا سریع جواب داد الهام کمی خجالتیه..خودم ازش میپرسم....معمار خندید و گفت آقا اسماعیل بزار من خودم باهاش حرف بزنم ..منم جای پدرش..عموش...چرا مانع میشید؟...

بابا گفت البته ..البته...نه ..چه مانعیه...الان صداش میکنم ..میبینی که جوابش منفیه...اتفاقا اینطور بهتره؟

بلند صدام کرد الهام ..دخترم ...چند لحظه میای؟؟؟

با بی حوصلگی بلند شدم و به سالن رفتم و کش دار جواب دادم بعله....


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

 ۲۴

با ورودم به سالن جلال سرش رو بلند کرد و مشتاق نگاهم کرد ...معمار لبخندی زد و به مبل روبه روییش اشاره کرد و گفت دخترم بیا اینجا بشین چند دقیقه...

کلافگی از حرکاتم مشخص بود ..نشستم و دستهام در هم قفل کردم و زل زدم به معمار....

معمار پرسید حرفهامون رو شنیدی دخترم؟

سرم رو تکون دادم و آهسته گفتم بله...

_خوب خداروشکر....کار منو راحتتر کردی...جوابت چیه؟ جلال پسر خوبیه...

بابا حرف معمار رو برید و پرسید دخترم زن این آقا جلال میشی؟میتونی با رسم و رسوماشون کنار بیای؟ میتونی ....

معمار ناراحت گفت ای باباااا...آقا اسماعیل شما داری سوال میکنی یا جوابتون رو میزاری دهن بچه...بزار خودش حرف بزنه...

ای خدا دقیقا اتفاقهای اون شب داره تکرار میشه...همون شب هم بابا نزاشت حرف بزنم..نزاشت دهانم رو باز کنم و از طرف من جواب داد...چشمهام برای یه لجظه تر شد..سرم رو پایین انداختم تا کسی نبینه...بابا باید بخاطر این رفتارش یک روزی تاوان بده..بخاطر بازی کردن با سرنوشتم...برای من چه فرقی میکنه..بعد از امیر هر کسی که باشه تو قلب من جایی نداره و نخواهد داشت ..اون لحظه فقط خواستم پیش معمار بابا رو خراب کنم ...و انتقام اون شبی که نتونستم حرف بزنم رو بگیرم...با همون سر پایین گفتم برای من این آقا با یه آدم ایرانی فرقی نداره..اگه شما تایید میکنید آدم خوب و سالمیه ...من حرفی ندارم ....قبول میکنم....مامان و بابا هر دو همزمان گفتن الهااام...

مامان با عصبانیت گفت هیچ معلوم هست چی میگی؟؟

بابا به خودش مسلط شد و گفت الهام تو رودروایسی افتادی ؟بگو جوابت منفیه...این که خجالت نداره..حقته...زندگی خودته ...

تو دلم پوزخندی زدم ...الان میگن زندگی خودته...اگه زندگی خودم بود که من دلم میخواست با امیر باشم ..حتی اگر اون زندگی جهنم میشد ،چیزی بود که دلم



تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

میخواست...از این عصبانیت و ناراحتی مامان و بابا یه جوری لذت میبردم ..خنده ام گرفته بود که چطور دارند بالا و پایین میپرند...

محکم گفتم نه باباجان ..چه رودروایسی؟من واقعا جوابم مثبته...

مامان بلند شد و به اتاق رفت و صدا زد الهام بیا اینجا کارت دارم...

با اجازه ای گفتم و به اتاق رفتم...هنوز به اتاق نرسیده بودم که معمار بلند شد و گفت آقا اسماعیل ما دیگه رفع زحمت میکنیم ولی با اجازتون فرداشب بازم میاییم ..جلال هم ایستاد و با بابا دست داد...میان راه برگشتم و به جای اتاق معمار و جلال رو بدرقه کردم ...جلال برای یه لحظه زیر چشمی نگاهم کرد و با لبخند خداحافظ گفت...

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

 ۲۵

همین که از خونه خارج شدند ..مامان به سالن برگشت و چادرش رو محکم کوبید زمین و گفت الهام مارو دست انداختی یا خودت رو؟ یعنی چی که موافقم..مگه عقل از سرت پریده...

بابا روی مبل نشست و گفت ولش کن ..فردا خودم یه جور دست به سرشون میکنم....

نفهمیدم چطور اون جرات و شجاعت رو پیدا کردم ..شاید بخاطر عذاب دادنشون بود که گفتم من دلیلی واسه مخالفت نمیبینم..به نظر آدم خوبی میومد و معمار هم تاییدش میکرد.وضع مالیش هم که خوبه...دیگه چه بهانه ای دارید؟

بابا هاج و واج نگاه میکرد ..مامان داد زد پسر تو ایران قحط اومده که میخوای زن یه افغانی بشی...

به سمت اتاقم رفتم و گفتم مگه افغانیها چشونه؟مثل ما آدمن..مسلمونن..کار میکنن..زندگی میکنند...

به اتاقم رفتم و در رو بستم ...مامان به بابا گفت این داره لج میکنه..من میدونم...من اینو بزرگ کردم ...

بابا آروم به مامان گفت حرص نخور ..مگه دست خودشه که بخواد زن هر کی بشه....

نمیدونم چرا خوشحال بودم و میخندیدم ..از ته دلم کیف میکردم ..منو به امیر ندادید حالا ببینید جلوی چشماتون به کی میرم ..تا روزی هزار بار خودتون رو لعن و نفرین کنید که چرا به همون امیر ندادیم ..

صبح از لحظه ای که چشم باز کردم مامان داشت غر میزد ..جوابی نمیدادم چرا که میدونستم مهم نظر باباست...

مامان سکوت من رو تایید حرفهاش تعبیر کرد و از بعد از ظهر دیگه حرفی نمیزد .

غروب که بابا برگشت متوجه شدم که با مامان بهم اشاره کردند و چیزی بهم گفتند...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

بابا مهربون رفتار میکرد...و وقتی سینی چای رو جلوش گذاشتم گفت دست دختر خوشگلم درد نکنه...این چای میچسبه..

جوابی ندادم ..از رفتارهاشون خنده ام میگرفت..لبخندی زدم که بابا خوشحال جوابم رو داد و دوباره به مامان اشاره ای کرد...

مجله ای که روی میز بود رو برداشتم و مشغول حل کردن جدولش شدم ..

مامان به آشپزخونه رفت تا به غذا سر بزنه..بابا تلویزیون رو روشن کرد و مشغول تماشای تلویزیون شد ولی تو فکر بود و تلویزیون بهانه...

یک لحظه وقتی نگاهش کردم دلم سوخت و خواستم بگم جوابم منفی تا بیشتر از این ناراحت نباشند ولی وقتی یاد امیر افتادم و یادم میاد که چطور به جای من حرف زد مصمم شدم که این بازی رو ادامه بدم...

با صدای زنگ خونه، هم من، هم بابا از فکر خارج شدیم ..

مامان با عجله از آشپزخونه بیرون اومد و به بابا گفت برو ببین کیه...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

 ۲۶

بابا بدون اینکه تکون بخوره به ساعت نگاه کرد و گفت اونا نیستن ..اونها شب میان..

بلند شدم و سریع به سمت آیفون رفتم بله.؟؟

معمار بود که گفت دخترم باز میکنی؟

دکمه ی آیفون رو زدم و در باز شد ..

مامان پرسید کی بود الهام؟؟

به سمت اتاقم رفتم و صدای یالله یالله معمار که تو حیاط پیچید مامان جوابش رو گرفت...

مامان با صدای آروم ولی عصبی به بابا گفت نزار بیان تو برو دکشون کن...

بابا هم آروم گفت هیس..زشته..

در هال رو باز کرد و گفت سلام ...

معمار سلام بلندی داد و گفت امشب خواستم زودتر بیاییم گفتم شاید حرفهامون طولانی بشه...

شال صورتی کمرنگ رو سر کردم و به سالن رفتم ..با خوش رویی سلام دادم..


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

جلال پیرهن سفید اتو زده ای پوشیده بود با شلوار مشکی..معلوم بود آرایشگاه رفته ..موهای پرش رو حسابی سشوار زده بود..سبد گل نسبتا بزرگی دستش بود ..

معمار جوابم رو با مهربونی داد و گفت سلام دخترم ...اشاره کرد به جلال که سبد رو به من بده...

جلال یک قدم به سمتم اومد و سبد رو به سمتم گرفت..بدون اینکه نگاهش کنم گرفتم و روی میز گذاشتم ...

مامان چادر سر کرد و از اتاقش بیرون اومد و گفت سلام ..ببخشید من فکر کردم جوابتون رو دیروز دادیم ...

بابا اخمی کرد و به مامان گفت مهمون حبیب خداست...

مامان با همون اخم روی مبل نشست ..معمار انگاری منتظر هر عکس العملی بود که از رفتار مامان خم به ابروش نیاورد و به بابا گفت دختر خانومتون دیروز جوابش رو گفت مامان خواست حرفی بزنه که بابا با دست اشاره کرد که ساکت باشه و رو کرد به معمار و پرسید باشه اوستا ..من نوکرتونم ..ولی من دخترمو که همینطوری نمیدم شرایطم رو میگم اگر قبول کردید که مبارک باشه اگه که نه شرمنده ...

اول اینکه تمام مدارک قانونی رو داشته باشه و قانونا عقد محضری کنه و عقدنامه بگیره...

دوم اینکه مهریه معادل تاریخ تولدش سکه میندازیم..

سوم اینکه تو همین محله برای دخترم به نامش خونه بخره...

سوم اینکه حق طلاق رو محضری به دخترم بده...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز