۲۱
اون روز مامان از صبح دست به دعا بود که عمو کریم دادگاه نره ...ظهر بود که به محل کار بابا زنگ زد و از دادگاه پرسید ..طبق معمول که بابا حوصله نداشتنی حرف نمیزنه ..جوابی به مامان نداد و گفت که شب توضیح میدم ...
مامان با ناامیدی گوشی رو قطع کرد و گفت حتما زمین رو از دست دادیم...
تا شب زانوی غم بغل کرده بود و به خانواده خاله نفرین میکرد...
شب بابا همونطور که توقع داشتیم بی حوصله بود..مامان کنارش نشست و گفت چی شد بگو جون به سرم کردی...
بابا نفس بلندی کشید و گفت مرتیکه سند زمین رو آورد دادگاه و گفت به اسممه..
رو حساب فامیلیت میخواستم ۳۰ درصدش رو بهش بدم ولی حالا یک متر هم نمیدم....شاهدم و خودم دست رو قرآن گذاشتیم ولی قاضی گفت چون سند قانونی به اسمشه کاری نمیشه کردباید با صلح و دوستی ازش میگرفتی نه با دعوا و درگیری...
مامان زد پشت دستش و گفت راست میگه کاش همون روز اول داداشمم صدا میکردیم باهم میرفتیم خونشون مینداختیمش تو رو دروایسی و زمین رو میگرفتیم...
الناز گفت به نظر من همین سی درصدی که میگه رو بگیریم لج میکنه اونم نمیده...
بابا چونش رو خاروند و گفت من که ضرر نکردم پولم شده چند برابر..ولی بهم زور میاد..کریم دیوث سرم کلاه بزاره...
مامان زد رو پای بابا و گفت این بچه راست میگه برو حرف بزن همون سی درصد بزنه به نامت...
بابا کمی فکر کرد و گفت نمیدونم ...امشب خسته ام ..فکر کنم ببینم چیکار کنم به نفعمونه....
بدون حرف پوزخندی زدم...زمینی که بخاطرش اون همه درگیری درست کردن و باعث جدایی من و امیر شدند حالا میخواهند کوتاه بیایند..خوب این رو از روز اول انجام میدادید...همون پارسال..
یادم افتاد پارسال یه همچین روزهایی خوشحال بودم که با شروع مدرسه امیر رو زود به زود میبینم....آه بلندی کشیدم که باعث شد همه نگاهم کنند....