2777
2789
عنوان

عروس غور

| مشاهده متن کامل بحث + 11436 بازدید | 359 پست

بابا لبخند رضایتی زد و گفت این شرطهای منه...مامان با افتخار به بابا نگاه میکرد..جلال نگاهی به من کرد و گفت من تمام مدارک اقامتم قانونیه و مشکلی واسه عقد ندارم...خونه هم به روی چشمم..از همین فردا میگردم پیدا میکنم..علاوه بر مهریه ما رسم داریم یه پولی به خانواده دختر میدیم..من با اجازتون بیست میلیون در نظر گرفتم ...

اگر بازم شرطی دارید به دیده منت...با گوش جان میشنوم...

این بار معمار بود که لبخند می زد ...بابا و مامان با تعجب بهم نگاه میکردند..


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

 ۲۷

اصلا توقع نداشتم جلال شرایط بابا رو قبول کنه...مطمئن بودم بعد از شنیدن حرفهای بابا میره و پشت سرش رو نگاه نمیکنه...

معمار با همون لبخند پیروزی به بابا گفت حالا اجازه میدی دختر خانومتون یه چای برامون بیاره...گلومون خشک شد...

بابا که هنوز تو شوک بود دستپاچه گفت بله ..الهام پاشو چای بیار...

به آشپزخونه رفتم و چای ریختم ..دستهام میلرزید ..نه از هیجان ..نه از خوشحالی...یک ترسی به جونم افتاده بود...من میخواستم لج کنم و بابا رو اذیت کنم ولی الان طوری شده که انگار بابا و مامان هر دو راضی بودند و خوشحال...من هیچ حسی به جلال نداشتم و حتی تو روزهای بنایی ازش متنفر هم بودم ...چطور میخواستم یک عمر با آدمی که ازش متنفرم زیر یک سقف زندگی کنم...

با صدای بابا به خودم اومدم...

دخترم پس این چای چی شد؟؟

کف سینی رو که کمی چای ریخته بود رو تمیز کردم و استکانها رو دوباره چیدم...

تا این لحظه حس میکردم یه بازی رو شروع کردم و دلم میخواست باخت سری قبل رو جبران کنم ولی الان حس برنده رو نداشتم..دلم میخواست گریه کنم...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

چای رو تعارف کردنی جلال نگاهم کرد و ممنونی گفت ..باید به این تون صدا و به این لحن حرف زدن عادت کنم ...سینی رو روی اپن گذاشتم و با اجازه ای گفتم که به اتاقم پناه ببرم...که با حرف معمار مجبور شدم بایستم...

دخترم کجا میری ؟مجلس برای توعه...

رو کرد به بابا و گفت اگه اجازه بدی آقا جلال و الهام خانوم برن با هم صحبت کنند ...

بابا و مامان بهم نگاهی کردند..اون مامان ناراحت و عصبانی تبدیل شده بود به یه مادر راضی و خوشحال...

بابا گفت بله..بالاخره قراره یه عمر زندگی کنند...بفر ما آقا جلال شما هم برید اتاق الهام ..حرفاتون رو بزنید...

اصلا آمادگی نداشتم و هیچ علاقه ای نداشتم باهاش حرف بزنم ولی به اجبار

،به جلال که نزدیک من شده بود تعارف کردم که وارد اتاقم بشه...

نفس بلندی کشیدم و خودم هم وارد اتاق شدم ...جلال همونطور وسط اتاق ایستاده بود...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

آروم گفتم بفرمایید بشینید...کنار کمدم نشست و سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد و با لبخند گفت شما نمیخواهید بشینید..

میخواستم بگم نه..من نمیخوام بشینم ،من دلم میخواد از این هچلی که خودم درست کردم فرار کنم ولی بی حرف همونجایی که ایستاده بودم نشستم ...

نمیتونستم نگاهش کنم ..چقدر من احمق بودم که هر بار نگاهم به نگاه جلال گره میخورد حس گناه میکردم ..حس میکردم الان امیر ناراحت میشه ...

جلال گفت فکر نمیکردم اینقدر خجالتی باشی..روز اول که دیدمت از اون اخمهایی که جسورانه بهم میکردی خوشمان آمد...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

 ۲۸

دهانم دوباره قفل شده بود..من الان به این چه جوابی میدادم ..نمیتونستم باهاش همکلام بشم ..وقتی سکوتم کمی طول کشید جلال دوباره شروع کرد و گفت شما چرا مرا پسندیدید؟یعنی علت جواب مثبتتون چی بوده؟

با همون سر پایین گفتم خوب..دلیل خاصی نداشت ..من قصد ازدواج داشتم و شما هم مرد سالم و کاری بودید قبول کردم...

حس کردم جلال از این حرفم کمی دمغ شد ..گفت همین...خودم چی؟ظاهرم را نپسندیدید؟

ناخودآگاه سرم رو بالا بردم و گفتم چرا خوب ..ظاهرم مهمه...

لبخند پهنی زد و گفت پس حجب و حیاتان نمیزاره بگید...

برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم از خودتون بگید گذشتتون ،آیندتون که چه برنامه ای دارید؟

_اگر همونطور سرتون پایین باشه که من نمیتوانم حرف بزنم..

سرم رو بالا آوردم و نگاهش کردم ..موقع حرف زدن چهرهاش رو کنکاش کردم ..انصافا چهره خوبی داشت و قد بلند بود شاید اگر امیری در زندگی من نبود به راحتی میپذیرفتمش ...

_من تو شهر غور به دنیا اومدم ..خود شهر غور نه...یکی از روستاهای غور...خانواده ام زمین دارند و کشاورزی میکنند...من تنها عضو خانواده بودم که دلم میخواست درس بخونم ..دیپلمم رو که گرفتم تصمیم داشتم برم اروپا ..ولی وسع خانواده ام نمیرسید...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

اومدم ایران دو سه سالی کار کنم و پس انداز کنم ،از اینجا برم اروپا...تو ایران خوب پولی میدادند و من تونستم زود پولی رو که لازم داشتم جمع کنم ولی به پیشنهاد یکی از دوستان ،با یکی شریک شدم برای ساخت و ساز ..سود خیلی خوبی داشت ..از رفتن منصرف شدم و همین جا موندگار شدم..الان هفت ساله که ایرانم...

کمی جابه جا شدم و پرسیدم خانوادتون میدونند که میخواهید ازدواج کنید؟

دستی به موهاش کشید و گفت هنوز نه..

میخواستم همه چی که تمام شد براشون نامه بنویسم...حالا انشاءلله عقد کردیم بهشون عکس و نامه میفرستم...

+میرید دیدنشون ؟منظورم این تو این مدت بهشون سر زدید؟

جلال آهی کشید و گفت اینقدر مشغول شدم که وقت نکردم تو این چند سال برم و چقدرم دلم برای مادر و پدرم تنگ شده....ولی بهشون پول میفرستم..هر ماه یه مبلغی براشون کنار میزارم ..وظیفمه...شما که مشکل ندارید؟

+نه چه مشکلی؟ پدر و مادرتونن...

دوباره چند لحظه سکوت شد ...جلال برای اولین بار اسمم رو صدا کرد و گفت الهام خانوم شما به عشق اعتقاد دارید؟ اصلا تا به حال عاشق شدید؟

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

 ۲۹

ناخودآگاه نفس بلندی کشیدم ..میخواستم راستش رو بگم ..باید میدونست ..تا دهانم رو باز کردم مامان چند ضربه به در زد و وارد شد و گفت همه ی حرفاتون رو امشب نزنید ..آقا جلال اوستا میگه میخوام برم...

جلال سریع بلند شد و گفت بله ..رو چشمم...

از اتاق خارج شد و دیگه ننشست ...معمار هم بلند شد و گفت موقع شام اومدیم مزاحم شدیم زودتر بریم...

بابا گفت میموندید شام با ما میخوردید..

معمار گفت خدا زیاد کنه...انشاله دیگه زود به زود میاییم شامم میمونیم...

جلال با من و بابا خداحافظی کرد و با بابا دست دادو گفت من اینجا کسی رو ندارم ..دیگه همه چی با شماست..هر چی بگید ..من کی بیام ..چکار کنم؟..

بابا کمی مکث کرد و گفت بزار با خانواده حرف بزنیم بهت خبر میدم ..

جلال گفت پس بی زحمت شماره موبایل مرا یادداشت کنید ..

شماره اش رو بابا یادداشت کرد و مهمونها رو بدرقه کرد...

الناز از اتاقش بیرون اومد و گفت وااای رفتن ..مردم از گشنگی...

مامان بدون حرف به آشپزخونه رفت و گفت غذا آماده اس بیا کمک...

بابا بعد از راهی کردنشون به خونه برگشت و روبه روم نشست و پرسید الهام تو مطمینی ؟ این پسر رو میخواهی یا ..نزاشتم حرفش رو تموم کنه و گفتم چیز دیگه ای نیست بابا خیالت راحت...

الناز خندید و گفت کلک به خارجی رفتی از مادرشوهر و خواهر شوهر راحتی...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

بااین حرف الناز لبخند رو لب هممون نشست...مامان گفت از یه چیزش خوشم اومد ..الهام واسش ارزش داره..بابات هرچی گفت قبول کرد و یه پولی هم میخواد شیربها بده ...

الناز گفت شنیدم شرطهای بابا رو قبول کرد شاخ درآوردم ..با خنده رو کرد به بابا و گفت بابا تو رو خدا برو یه تحقیق درست حسابی بکن قاچاقچی ماچاقچی نباشه ...خیلی تیریپ پولداری برداشته بود...

بابا کنار سفره نشست و گفت معمار خیلی ازش تعریف میکرد میگفت نماز خون ..روزه اش به جا..اهل حلال و حروم ...

مامان گفت خداروشکر ..آره تو بنایی میدیدم نماز میخوند....

الناز قهقه ای زد و گفت تا فهمیدید پولداره همه ی فضایلش رو دیدید...

بعد از مدتها بلند و از ته دل خندیدم چون دقیقا حرف دل من رو با خنده گفت...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

 ۳۰

مامان نگاه تندی به ما کرد و گفت مگه پولش میخواد به ما برسه...یا خدا نکرده ما محتاج کسی هستیم ...بخاطر بچمون خوشحال شدیم ..خونه به نامش میخره...کلی مهریه رو قبول کرد..معلومه خاطر الهامم زیاد میخواد..واسه اینا خوشحال شدیم..

بابا بی تفاوت لیوان آب رو سر کشید و به مامان گفت ول کن ..نمیفهمن...

منو و الناز بلندتر خندیدیم و الناز گفت دست شما درد نکنه ..قشنگ قهوه ایمون کردی...

تمام مدت خوردن غذا رو به حرف و خنده گذروندیم ...

بلافاصله بعد از شام به اتاقم رفتم ..با تمام خنده و حرفهایی که زدیم ته دلم یه غمی بود...در اتاقم رو بستم و همون پشت در سر خوردم و نشستم ..

اشکهام منتظر همین لحظه بودند که بی محابا بریزند و دلم رو سبک کنند..

امیر رفته الهام ..برای چی گریه میکنی ..

چرا ...چرا ..امیر چرا بیخیال من شدی ؟..چرا من این کار رو میکنم..یعنی امیر هم به قدری از من عصبانی بود که در عرض سه ماه رفت و نامزد کرد..فقط برای اینکه منو بچزونه...کاری که من الان میکنم ..به لج پدرم جلال رو انتخاب کردم...

اون شب هم به زور خوابم برد..وقتی چشمهام رو باز کردم نزدیک ظهر بود..

نیم ساعتی هم تو رختخوابم فکر کردم ..به اینکه من واقعا دیروز به جلال جواب مثبت دادم و قراره زنش بشم ..چشمهام رو فشار دادم از گریه ی دیشب هنوز میسوخت ..کسی خونه نبود ..یه تکه کاغذ روی میز بود ..الناز نوشته بود که با مامان رفتند وسایل مدرسه بخرند..دلم پر کشید برای این حال و هوا ..حیف که دیگه نمیاد اون سالها...

میلی به صبحانه نداشتم یه لیوان شیر خوردم و به حمام رفتم و دوش گرفتم ..

تیشرت قرمزی پوشیدم و شلوار جینم رو پوشیدم ..جلوی آینه نشستم و موهای بلند خیسم رو شونه میزدم که صدای در اومد...مطمئن بودم که مامان و الناز برگشتند...دکمه ی آیفون رو زدم و در هال رو باز کردم ..


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

جلال جلوی در کوچه ایستاده بود و با دیدن من تو اون وضعیت خشکش زد ...

از خجالت و تعجب برای چند لحظه همونطور بهم زل زدیم و یهو برگشتم به سمت هال...جلال بلند گفت ببخشیدیالله گفتم نشنیدید..

مانتوم رو تنم کردم و شالم رو روی سرم انداختم و با خجالت دوباره برگشتم حیاط...

سلام...بابام و مامانم خونه نیستند...کارشون داشتید؟؟

جلال با لبخند گفت ببخشید مزاحم شدم ..اینجا خونه دیده بودم ..اومدم که با شما و مامان بریم نظرتون رو بگید...

موهام رو زیر شالم کردم و گفتم حالا که نیستن بمونه واسه فردا یا بعد از ظهر..

یهو یه چی به ذهنم رسید و با تعجب پرسیدم به این زودی خونه پیدا کردید؟

جلال خیره نگاهم کرد و گفت خیلی خوشگلی...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

 ۳۱

چند ثانیه هنگ کردم..توقع شنیدن این حرف رو ازش نداشتم اون هم به این زودی...وقتی سکوت من رو دید گفت بعد از ظهر میام ..خداحافظ...

رفت و در رو پشت سرش بست ..حقیقتش از تعریفی که ازم کرده بود خوشم اومده بود...به هال برگشتم و جلوی آینه قدی چسبیده به دیوار هال خودم رو برانداز کردم ...واقعا خوشگل بودم ..شالم رو برداشتم و دستی به موهام کشیدم ..دوباره صدای زنگ اومد ..فکر کردم جلال که دوباره برگشته..صدام رو صاف کردم و آیفون رو برداشتم ..این بار مامان و الناز بودند...

کمک کردم که الناز وسائلهاش رو جابه جا کنه..هر کار کردم نتونستم به مامان در مورد اومدن جلال حرفی بزنم ..

چهار پنج بعد از ظهر بود که جلال دوباره اومد ..مامان تعارف کرد که بیاد خونه ولی جلال قبول نکرد و تو حیاط منتظر ما موند..مامان خیلی خوشحال بود و به الناز گفت ببین..برای این خوشحالم...بابات دیشب گفته ،امروز خونه پیدا کرده...

آماده شدیم و راه افتادیم ..مامان پرسید دور که نیست؟

جلال گفت نه دو تا کوچه اونورتر...

مرد مسنی جلوی ساختمان نوسازی ایستاده بود ..با جلال دست داد و وارد حیاط شد ..ساختمان پنج طبقه بود ...مرد مسن توضیح داد که فقط دو واحدش فروش نرفته ..اول و سوم ...

وارد واحد اول شدیم آپارتمان هشتاد متری دو خواب بود و حسن بزرگی که داشت از سمت آشپزخونه نور گیر ساختمون بود ..یه حیاط دوازده متری ...جلال نگاهم کرد و گفت چطوره؟پسندیدید؟

مامان به جای من جواب داد و گفت آره ..همین خوبه ..فقط کابینت نداره که..

جلال گفت یه روز هم میریم کابینت میپسندیم میزاریم ..کاری نداره که...

مامان گفت خوبه...مبارکه ..


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

جلال کمی نزدیکم شد و گفت چرا حرف نمیزنی؟خوشت نیومده؟

سرم رو تکون دادم و گفتم چرا همین قشنگه...

ما به خونه برگشتیم و جلال با مرد مسن به بنگاه رفتند...

شب که بابا به خونه برگشت مامان کلی از خونه تعریف کرد و لا به لای جمله هاش هم مدام از جلال و ادبش تعریف میکرد..

سفره ی شام رو باز میکردیم که بابا گفت فردا میرم تحقیق ..با اینکه نعمار خیلی تعریف کرده ولی باز میرم از دو سه نفر دیگه میپرسم ..اون بنده خدا هم تنهاست..اینجا کسی رو نداره...محرم بشند میاد اینجا...

مامان دیس ماکارونی رو وسط سفره گذاشت و گفت کاش بهش یه زنگ میزدی ..قرار شد ما بگیم چیکار کنه ،اون که نمیدونه...

بابا گفت بعد از شام میزنم...صدای زنگ تلفن بلند شد و بابا خودش رفت که جواب بده....


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊


همین که جواب داد گفت آقا جلال شمایید؟مامان خندید و گفت آخی طفلی دلش طاقت نداره...

بابا چند دقیقه ای صحبت کرد و بعد از قطع کردن با لبخند پت و پهنی کنار سفره نشست و گفت چقدر بچه ی با ادبیه...

مامان پرسید چی میگفت ؟شمارمون رو از کجا داشته؟؟

بابا برای خودش غذا کشید و گفت شماره رو از معمار گرفته ..میگفت افتاده دنبال کارهای اداری عقد...نمیدونم باید بره شورای محله و کجا نامه بگیره واسه محضر...از محضر نامه بگیره با الهام برن آزمایش ...خونه هم قولنامه کرده..گفت همون روز عقد خونه رو میزنه به نام الهام...

یک لحظه دلم برای جلال سوخت..با چه ذوق و شوقی بساط ازدواجمون رو مهیا میکرد و من هنوز تو قلبم عشق امیر بود ..و هنوز تو حسرت یکبار دیگه دیدنش میسوختم...به خودم قول دادم از روزیکه رسما زن جلال شدم دیگه به امیر فکر نکنم ..

یک هفته طول کشید که جلال اجازه ی عقدمون رو بگیره و به محضر بده ...قرار بود صبح باهم برای آزمایش بریم ..

دلم شور میزد ..استرس داشتم ..مامان بهم گفت منم صبح باهاتون میام ..بابا و الناز دو تایی همزمان گفتن نه ..کجا میخواهی بری...

بابا گفت خودشون دو تا میرن تو دیگه واسه چی؟

مامان گفت بالاخره هنوز نامحرمن...تا برن و برگردن میمیرم ..

الناز گفت مامان قراره شوهرش بشه غریبه نیست که...

صبح زود بیدار شدم و بعد از مدتها کمی آرایش کردم و آماده شدم ..ساعت از هفت گذشته بود که جلال زنگ زد ..با ماشین یکی از دوستانش اومده بود..کلی به خودش رسیده بود و عطر زده بود..با دیدنم لبخندی زد و در رو باز کردچند شاخه گل رز سرخ از روی صندلی برداشت و به طرفم گرفت ..گل برای الهام خانوم گل...با خجالت گل رو گرفتم و تشکر کردم .نشستم و خودش هم کنارم پشت فرمون نشست..همین که نشست گفت چیز به خصوصی میخورید یا استفاده میکنید؟؟با تعجب نگاهش کردم و گفتم نه ..چطور مگه؟

خندید و گفت اینکه روز به روز خوشگلتر میشی یه علتی باید داشته باشه ..با این حرفش خندیدم و خودش هم خندید ..همون لحظه ماشین از کوچه مون خارج کرده بود و میخواست بپیچه که با ماشینی شاخ به شاخ شدو ترمز کرد..ماشین عمو کریم بود ..امیر پشت فرمون بود و با تعجب زل زده بود به من و حرکتی نمیکرد....


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792