همین که جواب داد گفت آقا جلال شمایید؟مامان خندید و گفت آخی طفلی دلش طاقت نداره...
بابا چند دقیقه ای صحبت کرد و بعد از قطع کردن با لبخند پت و پهنی کنار سفره نشست و گفت چقدر بچه ی با ادبیه...
مامان پرسید چی میگفت ؟شمارمون رو از کجا داشته؟؟
بابا برای خودش غذا کشید و گفت شماره رو از معمار گرفته ..میگفت افتاده دنبال کارهای اداری عقد...نمیدونم باید بره شورای محله و کجا نامه بگیره واسه محضر...از محضر نامه بگیره با الهام برن آزمایش ...خونه هم قولنامه کرده..گفت همون روز عقد خونه رو میزنه به نام الهام...
یک لحظه دلم برای جلال سوخت..با چه ذوق و شوقی بساط ازدواجمون رو مهیا میکرد و من هنوز تو قلبم عشق امیر بود ..و هنوز تو حسرت یکبار دیگه دیدنش میسوختم...به خودم قول دادم از روزیکه رسما زن جلال شدم دیگه به امیر فکر نکنم ..
یک هفته طول کشید که جلال اجازه ی عقدمون رو بگیره و به محضر بده ...قرار بود صبح باهم برای آزمایش بریم ..
دلم شور میزد ..استرس داشتم ..مامان بهم گفت منم صبح باهاتون میام ..بابا و الناز دو تایی همزمان گفتن نه ..کجا میخواهی بری...
بابا گفت خودشون دو تا میرن تو دیگه واسه چی؟
مامان گفت بالاخره هنوز نامحرمن...تا برن و برگردن میمیرم ..
الناز گفت مامان قراره شوهرش بشه غریبه نیست که...
صبح زود بیدار شدم و بعد از مدتها کمی آرایش کردم و آماده شدم ..ساعت از هفت گذشته بود که جلال زنگ زد ..با ماشین یکی از دوستانش اومده بود..کلی به خودش رسیده بود و عطر زده بود..با دیدنم لبخندی زد و در رو باز کردچند شاخه گل رز سرخ از روی صندلی برداشت و به طرفم گرفت ..گل برای الهام خانوم گل...با خجالت گل رو گرفتم و تشکر کردم .نشستم و خودش هم کنارم پشت فرمون نشست..همین که نشست گفت چیز به خصوصی میخورید یا استفاده میکنید؟؟با تعجب نگاهش کردم و گفتم نه ..چطور مگه؟
خندید و گفت اینکه روز به روز خوشگلتر میشی یه علتی باید داشته باشه ..با این حرفش خندیدم و خودش هم خندید ..همون لحظه ماشین از کوچه مون خارج کرده بود و میخواست بپیچه که با ماشینی شاخ به شاخ شدو ترمز کرد..ماشین عمو کریم بود ..امیر پشت فرمون بود و با تعجب زل زده بود به من و حرکتی نمیکرد....