2777
2789
عنوان

عروس غور

| مشاهده متن کامل بحث + 11436 بازدید | 359 پست

جلال ای بابا یی گفت و پیاده شد ..نگاهی به ماشین ها انداخت و زد به ماشین امیر و گفت چیزی نشده ..به هیچ کدوم ..برو عقبتر من رد بشم...

ولی امیر هیچ کاری نمیکرد و خیره شده بود به من ...

آفتاب میخورد به دستش که روی فرمون بود و حلقه اش برق میزد ..

با دیدن حلقه اش چشمهام پر اشک شد ..

سرم رو پایین انداختم ..جلال پشت فرمون نشست و بوقی زد ولی امیر اصلا تکون نخورد ..

جلال کمی دنده عقب رفت و گفت یارو انگار حالش خوب نیست..سکته کرد با یه تصادف...گفت و خندید...

و از کنار ماشین امیر گذشتیم ...آروم گفتم پسرخالم بود...

جلال جاخورد و گفت واقعا؟؟پسرخالت بود چرا پیاده نشد و حرف نزد...

به خیابون نگاه کردم و گفتم باهاشون اختلاف داریم؟سر یه تیکه زمین...

جلال گفت آهان یادم اومد آقا اسماعیل تو بنایی تعریف کرده بود...

هر دو برای چند دقیقه ای سکوت کردیم ..مدام تصویر حلقه ی امیر تو ذهنم بود ...

جلال بدون اینکه نگاهم کنه پرسید این پسرخالت مجرده یا زن داره؟

زیر لب گفتم زن داره ...چطور؟؟

_هیچی...همینطوری....

حس کردم جلال یه چیزهایی حدس زده ..از نگاه خیره ی امیر و سکوت و پکر شدن من...

به آزمایشگاه رسیدیم و دو سه ساعتی معطل شدیم ..به تمام دختر و پسرهایی که اومده بودند دقت میکردم ..همشون انگار عاشق هم بودند..کنار هم ،دست تو دست نشسته بودند و کنار گوش هم حرفهای عاشقانه میزدند ولی من سعی میکردم با فاصله از جلال بشینم ..

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

چند باری جلال خواست حرف بزنه که فقط یک کلمه جواب میدادم ..آره..نه...نمیدونم..اونم دیگه ساکت شد..تمام فکرم پیش امیر بود..آزمایش دادیم و ..علاوه بر آزمایش یه کلاس یک ساعتی هم شرکت کردیم که در مورد روابط زن و مرد بود...

جواب آزمایشهامون دو سه روز دیگه میومد..از آزمایشگاه که بیرون اومدیم جلال پیشنهاد داد که بریم نهار بخوریم ..

اولین رستوران که دیدیم نگه داشت وپیاده شدیم....جلال تمام سعی اش رو میکرد تا با احترام و محبت با من رفتار کنه ...بهترین غذای رستوران رو سفارش داد و با اشتها شروع به خوردن کرد ..از صبح که امیر رو دیده بودم یه بغضی تو گلوم بود ..تا گریه نمیکردم آروم نمیشدم و راه گلوم باز نمیشد تا غذا بخورم ...

جلال فکر که بخاطر خجالت نمیتونم غذا بخورم...کمی سمتم خم شد و گفت ما دیگه باهم نامزدیم چرا خجالت میکشی..


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

بعد از ناهار به خونه رفتیم ..توی راه جلال گفت که بهتره وقت رو تلف نکنیم و تا جواب آزمایش آماده بشه خریدهامون رو انجام بدیم...
نمیدونستم چه جوابی بدم..من هیچ عجله ای نداشتم ...جلال دوباره پرسید چی میگی؟نظرت چیه؟
+نمیدونم ..به مامانم بگو ..اگه قبول کرد بریم...
جلوی خونمون ماشین رو نگه داشت ..خواستم پیاده بشم تعارفش کردم خونه...جلال تشکر کرد و گفت زنگ میزنم و در مورد خرید صحبت میکنم...
سرم رو تکون دادم و از ماشین پیاده شدم و گفتم خداحافظ...
خواستم در رو ببندم که جلال صدام کرد و گفت الهام ..گلهات موند...
گلها رو برداشتم و دوباره خداحافظی کردم و به خونه رفتم ..جلال بعد از این که وارد خونه شدم حرکت کرد و رفت ...
الناز با دیدن گلها سوتی زد و گفت وااای اولین گل نامزدی رد و بدل شد...
مامان ازم خواست تعریف کنم از صبح تمام اتفاقها رو ...ولی من حوصله نداشتم و با گفتن خوابم میاد به اتاقم رفتم ...گلها رو کناری گذاشتم و دراز کشیدم ..دوباره به غار تنهاییم اومده بودم و به راحتی میتونستم بغضم رو خالی کنم ...فکر امیر برای یک ثانیه از سرم بیرون نمیرفت ..اون عشقی که سعی داشتم دفنش کنم دوباره با دیدنش شعله ور شده بود ...
تا شب به بهانه ی خستگی تو اتاقم موندم ..با صدای صحبت کردن بابا از اتاق خارج شدم ..جلال بود ..قرار خرید رو گذاشتند...قرار شد فردا من و مامان و الناز با جلال به خرید بریم...
صبح فردا دوباره جلال با همون ماشین اومد و ما رو به بازار برد ..
هر چی انتخاب میکردم جلال برام میخرید ..موقع انتخاب حلقه کنارم ایستاد و برای اولین بار نظر داد...برای من زیاد فرقی نداشت ولی مامان سعی میکرد بهترینها رو انتخاب کنه...
بعد از خرید طلا و لباس و...جلال ما رو به یک مغازه موبایل فروشی برد و ازم خواست که انتخاب کنم..حقیقتش از اینکه صاحب موبایل میشدم خیلی خوشحال بودم ...یه موبایل با قاب طلایی خریدیم و به خونه برگشتیم ...جلال همراه ما به خونه اومد و اونشب شام کنار ما موند...

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

مامان خیلی سریع شام رو آماده کرد و تو این مدت جلال کار کردن با موبایل رو بهم یاد داد...کنارش با فاصله نشسته بودم ...الناز هم کنار من نشسته بود..مامان الناز رو به بهانه ی کمک صدا کرد ...با رفتن الناز جلال گوشی رو سمتم گرفت و گفت بگیر الان بهت یه پیام میدم تو هم جواب بده ..ببینم یاد گرفتی...

موبایل رو دستم گرفتم و همه جاش رو نگاه میکردم که یهو تو دستم لرزید ..کمی ترسیدم و گفتم وای این چرا اینطوری شد؟؟

جلال خندید و برام توضیح داد که رو ویبره بوده...خیره نگاهم کرد و گفت برو پیامم رو بخون و جواب بده...

رفتم اون قسمتی که پیام فرستاده بود و زدم رو اسمش..نوشته بود الهام خیلی دوستت دارم و لحظه شماری میکنم که مال خودم بشی...

یه لحظه یاد حرف امیر افتادم که بهم میگفت تو مال خودمی...آهی کشیدم و لبخند کمرنگی بهش زدم ...

جلال گفت جواب بده...گفتم چی بگم آخه...

_یه چی بنویس ببینم یاد گرفتی پیام بفرستی...

گوشی رو کمی بالاتر آوردم و تایپ کردم ممنون و فرستادم...

جلال چهره اش تو هم رفت و گفت جوابش این بود؟؟؟

سرش رو تکون داد و گفت ولی عیبی نداره ..دختره و حجب و حیاش ..انشاءلله بعد از عقد هر دوتامون راحتتر میشیم...

صدای اذان از تلویزیون شنیده شد و جلال سریع بلند شد و گفت برام جانماز بیار...وضو گرفت و مشغول نماز خواندن شد ...مامان به اپن آشپزخونه تکیه کرد و تماشاش کرد ..زیر لب گفت احسنت..حلال باشه اون شیری که خورده..

هنوز نمازش تموم نشده بود که بابا هم اومد..با دیدن جلال تو اون حالت لبخندی زد و آروم با مامان صحبت کردند ..تمام این مدت من فکر میکردم اگر قبلا موبایل داشتم همون شب پیام میدادم به امیر و نمیزاشتم بینمون فاصله بیوفته...چقدر دلم براش تنگ شده بود ..یک لحظه تصور کردم الان به جای جلال ،امیر اینجا بود و با امیر حلقه ی ازدواج خریده بودیم ...آخ که حتی تصورش هم قشنگ بود...بعد از نماز جلال ،بساط شام رو پهن کردیم .


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

.مامان مرغ سرخ کرده بود و کتلت ..جلال بعد از خوردن کلی از دستپخت مامان تعریف کرد و گفت تو عمرش غذا به این خوشمزگی نخورده بود..بابا به شوخی گفت ولی الهام آشپزی بلد نیستااا...بهت بگیم قبل عقد یه وقت مدیونت نشیم...همه خندیدیم جلال گفت اشکال نداره من میپزم ..

همه جوره منو میخواست و این منو ناراحت میکرد...

یکی دو ساعت هم موند و به قول مامان دلش نمیخواست بره ولی به اجبار خداحافظی کرد و رفت ..

جلال شب موقع خواب چند تا پیام دیگه هم داد ..میخوندم ولی نمیتونستم جوابی بدم ...برای اینکه ناراحت نشه یه قلب براش فرستادم که جلال دوباره نوشت قربان قلبت بشم من...

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
جواب آزمایش آماده شد و قرار شد پنج شنبه بریم محضر تا عقد کنیم
مامان زنگ زد و دایی و زندایی رو هم دعوت کرد ..دو تا عموهام رو هم دعوت کرد و به همشون گفت که داماد خارجیه و ایران کسی رو نداره.با مامان به آرایشگاه رفتیم و بعد از اصلاح صورتم. آرایشم کرد.موهام رو صاف دورم ریختم و یکطرف موهام گل مرواریدی سفیدی زدم ..واقعا خوشگل شده بودم ..کت و شلوار سفیدی که روز خرید گرفته بودم رو پوشیدم ...
مامان برگشت به خونه تا آماده بشند..قرار شد جلال بیاد آرایشگاه دنبالم تا بریم محضر.
منتظر جلال نشسته بودم و به النگوهایی که تو دستم بود خیره شده بودم ..جلال هر چیزی که آرزوی یه دختر بود رو برام خریده بود ولی هیچ کدوم منو خوشحال نمیکرد ..با لرزش موبایلم از فکر خارج شدم ..جلال بود ..از آرایشگاه خارج شدم ..جلال در ماشین رو باز کرده بود و منتظر بود..با دیدنم چشمهاش برقی زد و لبخندش عمق گرفت...بعد از نشستنم در رو بست و کنارم نشست ..
با عشق نگاهم کرد و گفت الهام باورم نمیشه تا چند ساعت دیگه به آرزوم میرسم و تو مال خوده خودم میشی‌...
در جوابش مثل همیشه فقط لبخند زدم و جلال گفت حق داری..منم مثل تو اینقدر خوشگل بودم جواب عاشقم رو نمیدادم ..
به دسته گل روی داشبورد اشاره کرد و گفت به سلیقه ی خودم برات خریدم ..
خانواده و فامیل زودتر از ما رسیده بودند..دوشادوش جلال وارد محضر شدیم ..با ورودمون همه دست زدند و مامان نقل روی سرمون پاشید..
عاقد شروع به خواندن خطبه کرد و من بخاطر رسم تا سومین بار جواب ندادم ..بار سوم جلال سند خونه رو که به نامم زده بود به عنوان زیر لفظی بهم داد و من بله رو دادم....مامان با افتخار سند رو برداشت و اعلام کرد یه آپارتمان نوساز هشتاد متری کادوی آقا جلال به الهام...همه دست زدند و تبریک گفتند ..مامان حلقه ها رو برداشت و گفت دست هم بندازید ...
جلال دستم رو گرفت ..با لمس دستش تمام تنم لرزید ..حلقه رو تو انگشتم کرد و من هم حلقه ی اون رو دستش کردم..
جلال سرش رو نزدیک گوشم آورد و گفت فدات بشم ..چرا اونطور میلرزیدی؟؟
همه کادوهاشون رو دادند و پذیرایی شدند ..موقع خداحافظی جلال از بابا خواست که از مهمونها تو رستوران پذیرایی کنه..از محضر به یه رستوران رفتیم و جلال برای همه نهار سفارش داد ..بعد از نهار و موقع خداحافظی زندایی صورتم رو بوسید و کنار گوشم گفت لجبازی پدر و مادراتون کار دستتون داد امیر هم روز عقدش مثل تو بود و نمیخندید...جوابی ندادم ولی از اینکه روز عقدم اینو بهم گفت ناراحت شدم ..
تازه متوجه شدم نتونستم ادای عروس خوشحال رو در بیارم ..از اون لحظه سعی کردم بخند بزنم ...

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

حرف زندایی ذهنم رو درگیر کرده بود ..یعنی امیر هم موقع عقدش دلش پیش من بوده؟...نمیدونم چرا با این فکر خوشحال شدم ..موقع خروج از رستوران جلال بهم چسبید و دستم رو گرفت ..معذب شدم ..هنوز احساس میکردم یه غریبه است...

زنعمو موقع خداحافظی گفت ایشالا خوشبخت باشی حالا چرا افغانی؟ ..

مامان که کنارم ایستاده بود و حرف زنعمو رو شنیده بود با تمسخر لبخندی زد و گفت آخه پسرای ایرانی همسن جلال هستن که هنوز از باباشون پول تو جیبی میگیرن و تا لنگ ظهر میخوابن ...

از جواب مامان پقی زدم زیر خنده...زنعمو که پسرش بیست و پنج سالش بود و هنوز بیکار بود فهمید که منظور مامان با پسرشه و اخمهاش رفت تو هم و گفت وای تو رو خدا اینجوری نگو کسی بشنوه میگه دخترشون رو به پول و خونه فروختند...

مامان کم نیاورد و گفت مرد که مرده چه ایرانی چه آمریکایی چه افغانی مهم جنم و زرنگیشه که الحمدلله ما تو جلال دیدیم و دخترمون رو دادیم...مرد با جنم هم تو جوونی صاحب همه چی میشه..

زنعمو آخمی کرد و گفت خوشبخت بشه و برگشت کنار عمو ...

زدم به پهلوی مامان و با خنده گفتم چیکارش داری مامان ؟

مامان گفت خوب کردم به اون چه ربطی داره داماد من کجاییه و چجوریه ...

موقع برگشت به خونه به خواست جلال کمی تو خیابونها گشتیم ..

نزدیک ساعت چهار بود که به خونه برگشتیم نمیدونم کی آیفون رو زد ..چون وقتی وارد خونه شدم فهمیدم که همه خوابیدند...جلال روی مبل نشست ..

به سمت اتاقم رفتم و گفتم تو بشین من برم لباسم رو عوض کنم و بیام ..

مامان خواب آلو چادری سرش انداخت و از اتاقش بیرون اومد و گفت چیزی میخورید بیارم ..جلال تشکر کرد و همینطور که ایستاده بود گفت شما بفرمایید من مزاحم نمیشم دارم میرم ..

مامان اخمی کرد و گفت کجااا؟؟ شما امروز عقد کردید بری تنها بمونی ..بیا برو اتاق الهام کمی استراحت کن تا من شام آماده کنم 

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

جلال با شرم گفت نه ..همین جا خوبه ..

مامان اشاره ای به من کرد و گفت الهام جان راهنمایی کن اتاقت ..

با اینکه اصلا مایل نبودم ولی اجبارا رو به جلال گفتم اگه میخوای بیا کمی بخواب...

جلال لبخندی زد و از کنارم گذشتنی آروم گفت معلومه که میخوام ..

به این پروییش خنده ام گرفت و پشت سرش وارد اتاق شدم ..

جلال ایستاده بود .در رو بستم و گفتم بزار بهت بالش بدم دراز بکش ..خسته ای..

قدمی به سمتم برداشت و گفت بزار کمکت کنم اون سنجاق رو در بیاری..

کمی عقب رفتم و گفتم نه ..مرسی ..خودم میتونم...

بازوم رو گرفت و گفت اینقدر از من فرار نکن..الان دیگه زنمی..

کاملا روبه روم ایستاد و سنجاق رو در آورد ..دستش رو لای موهام برد و بو کشید و از روی موهام بوسید ...

سرش رو عقب برد و گفت همه موقع عقد بهمان تبریک گفتند ولی خودمان بهمدیگر تبریک نگفتیم ..خم شد و صورتم رو بوسید و صورتش رو چسبوند به لبم گفت حالا نوبت توست...یاد امیر افتادم ..یاد اونروزیکه مدرسه نرفتم و باهم به باغ رفتیم ..اونم صورتش رو جلو آورده بود تا ببوسم ..با این یادآوری اشکهام بی اختیار سرازیر شد ...

جلال دوباره عقب رفت و با تعجب پرسید الهام گریه میکنی؟

چرا؟؟باشه ..باشه..کاریت ندارم من...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

عقب رفت و نشست ..ازش خجالت کشیدم و دلم واقعا براش سوخت....

اشکهام رو پاک کردم و یه بالش بهش دادم و کنارش نشستم ...جلال دستی به صورتش کشید و خیره شد به دیوار روبه روش...

منم سکوت کرده بودم و با پایین موهام ور میرفتم ..جلال یهو پرسید الهام چرا گریه کردی؟ تجربه ی بدی داشتی؟

هول شدم و گفتم یعنی چی تجربه ی بدی داشتی؟

جلال آهی کشید و گفت قبلا که....کسی اذیتت نکرده ،ترسیده باشی؟

+نه...هیچ وقت...

جلال کمی خودش رو سمت من کشید و دستش رو پشتم انداخت و گفت از من نترس..درسته زن و شوهر شدیم ولی من نمیخوام اذیت بشی...هیچی ارزش یه قطره اشک تو رو نداره...

سرم رو پایین انداختم با انگشتهاش چونم رو گرفت و بالا آورد و گفت لااقل نگام کن ..من عاشق اون چشمهات شدم بزار یه دل سیر نگاهشون کنم...

خیره شده بودیم به چشمهای هم ..آروم آروم سرش رو جلو آورد و لبهاش رو روی لبهام گذاشت...به آرومی لبهام رو بوسید ..دستهاش رو دورم حصار کرد و به سمت خودش کشید و کنار گوشم گفت الهام ..میدونی تو اولین کسی هستی که با دیدنت دلم لرزید ..از ثانیه ی اول شدی همه ی فکر و خیالم ..عاشقت شدم بد جوری...کنار گوشم رو بوسید و پرسید تو چی؟منو دوست داری؟


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

 ۳۹

نفس تو سینه ام حبس شد..من چی بهش میگفتم؟ جواب میدادم نه ..بخاطر لجبازی به تو جواب مثبت دادم و از همون ثانیه پشیمون شدم ...

سکوتم که طولانی شد جلال سرش رو عقب برد و با دستهاش دو طرف صورتم رو گرفت و پرسید جواب نمیدی؟

چشمهام رو ازش دزدیدم و پایین انداختم..

جلال سرم رو رو شونه اش گذاشت و از روی موهام بوسید و گفت از حجبت حرف نمیزنی یا دلیل دیگه ای داره ..نمیدونم...ولی اینو میدونم که اینقدر دوستت دارم اینقدر عشق به پات میریزم که تو هم حتما عاشقم میشی ...

جلال نمیدونست که من در قلبم رو روی همه قفل کردم ...بی اختیار آهی کشیدم و خودم رو عقب کشیدم و گفتم من خیلی خسته ام ..بهتره کمی بخوابیم ..

جلال روی بالشی که داده بودم دراز کشید و دستهاش رو باز کرد و بهم اشاره کرد که تو بغلش بخوابم و گفت از این به بعد جای خواب تو اینجاست.. ..کمی مکث کردم و گفتم امروز رو بزار راحت بخوابم ..خیلی خسته ام..از فردا اونجا میخوابم ...

جلال دستهاش رو جمع کرد و گفت باشه..راحت باش...

متکایی برداشتم و با فاصله از جلال روی زمین دراز کشیدم ..برای اینکه جلال باهام کاری نداشته باشه و حرفی نزنه ،چشمهامو بستم و خودمو به خواب زدم ولی بخاطر خستگی و بیداری صبح زود واقعا چشمهام گرم شد و خوابم برد...نفهمیدم چقدر خوابیدم ..با نوازش موهام چشمهام رو باز کردم ...جلال یه دستش رو زیر سرش تکیه داده بود و کنار دراز کشیده بود ..دقیقا چسبیده بود بهم..موهام رو آروم با نوک انگشتاش نوازش میکرد..لبخندی به چشمهای بازم زد و گفت بیدار شدی عروسکم...

سریع بلند شدم نشستم و گفتم وای شب شد و ما تا الان تو اتاق موندیم ..زشته پیش بابام ..تو برو بیرون منم لباسم رو عوض کنم بیام ...



تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

جلال کمی پکر شد ..ایستاد و گفت باشه ..ولی زود بیا ..دوست دارم همش جلوی چشمم باشی و نگات کنم ..نزدیک در که شد برگشت و گفت فردا که میام دیدنت اون تیشرت قرمزت رو بپوش با اون شلوار جین ...همونکه یه بار تو تنت دیدم...وقتی از اتاق خارج شد نفس بلندی کشیدم ..باید به این شرایط عادت کنم..جلال دیگه شوهرمه...لباسم رو عوض کردم و به سالن رفتم..وقتی وارد سالن شدم جلال و بابا صحبت میکردند...جلال گفت من فردا پس فردا ،اون مبلغی که گفتم رو میارم خدمتتون...

بابا گفت عجله نکن ...تازه عقد کردید...

جلال سرش رو پایین انداخت و گفت راستش ما زنمون رو که عقد میکنیم برامون خوشایند نیست خونه ی پدری بمونه..یعنی همون روز که عقد میکنیم میبریم خونمون ولی خوب رسم شما اینطوری نیست ..من این مبلغ رو میارم و یکی دو ماهه بساط عروسی رو آماده میکنیم..

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز