جلال ای بابا یی گفت و پیاده شد ..نگاهی به ماشین ها انداخت و زد به ماشین امیر و گفت چیزی نشده ..به هیچ کدوم ..برو عقبتر من رد بشم...
ولی امیر هیچ کاری نمیکرد و خیره شده بود به من ...
آفتاب میخورد به دستش که روی فرمون بود و حلقه اش برق میزد ..
با دیدن حلقه اش چشمهام پر اشک شد ..
سرم رو پایین انداختم ..جلال پشت فرمون نشست و بوقی زد ولی امیر اصلا تکون نخورد ..
جلال کمی دنده عقب رفت و گفت یارو انگار حالش خوب نیست..سکته کرد با یه تصادف...گفت و خندید...
و از کنار ماشین امیر گذشتیم ...آروم گفتم پسرخالم بود...
جلال جاخورد و گفت واقعا؟؟پسرخالت بود چرا پیاده نشد و حرف نزد...
به خیابون نگاه کردم و گفتم باهاشون اختلاف داریم؟سر یه تیکه زمین...
جلال گفت آهان یادم اومد آقا اسماعیل تو بنایی تعریف کرده بود...
هر دو برای چند دقیقه ای سکوت کردیم ..مدام تصویر حلقه ی امیر تو ذهنم بود ...
جلال بدون اینکه نگاهم کنه پرسید این پسرخالت مجرده یا زن داره؟
زیر لب گفتم زن داره ...چطور؟؟
_هیچی...همینطوری....
حس کردم جلال یه چیزهایی حدس زده ..از نگاه خیره ی امیر و سکوت و پکر شدن من...
به آزمایشگاه رسیدیم و دو سه ساعتی معطل شدیم ..به تمام دختر و پسرهایی که اومده بودند دقت میکردم ..همشون انگار عاشق هم بودند..کنار هم ،دست تو دست نشسته بودند و کنار گوش هم حرفهای عاشقانه میزدند ولی من سعی میکردم با فاصله از جلال بشینم ..