2777
2789
عنوان

عروس غور

| مشاهده متن کامل بحث + 11436 بازدید | 359 پست

جلال اونروز تا شب به مغازه نرفت و کنارم موند...دستهام رو تو دستش گرفت و گفت الهام ...کاش بچمون شبیه تو بشه ..مخصوصا چشمهاش...

خندیدم و گفتم اگه پسر بشه شبیه تو میشه...

لبخندش جمع شد و گفت نه...خدا نکنه...

چند لحظه سکوت کرد و گفت کاش یه دارویی ،چیزی بود میدادند ..آدم خودش انتخاب میکرد بچه اش شبیه پدر باشه یا مادر...

آروم زدم پشت دستش و گفتم دیگه داری کفر میگی..من از الان فقط استرس دارم که سالم باشه تو فکر خوشگلیشی...

جلال آه بلندی کشید و تو چشمهام خیره شد و گفت آخه نمیخوام بفهمن بچم افغانستانیه...دردهایی که من کشیدم رو اون نکشه...

بلند شد و به دستشویی رفت ...مات مونده بودم ...فکر میکردم حرفها و طعنه هایی که به گوشش میرسه براش مهم نبوده...دلم براش سوخت...از اینکه گوشه ی قلب و ذهنم مدام با امیر مقایسه اش میکردم از خودم بدم اومد...دست گذاشتم رو شکمم و گفتم تو هر شکلی باشی من عاشقتم ..زیر لب ادامه دادم بخاطر تو قول میدم ..قول میدم که به کسی جز بابات فکر نکنم...

اشکی که از گوشه ی چشمم سر خورد رو پاک کردم و گفتم هر چند خیلی سخته ...

برای اینکه حال و هوای خودم و جلال رو عوض کنم رفتم پشت در دستشویی و گفتم جلال ؟؟ میگم فردا مامانینا رو شام دعوت کنیم تا بهشون خبر بدیم ...

جلال در رو باز کرد و بیرون اومد ..صورتش رو شسته بود و خیس بود ولی حس کردم که گریه کرده...نگران گفت با این وضعت چطور میخواهی غذا درست کنی؟ ..قبل از جواب دادنم گفت دعوت کن از بیرون میگیرم ...

صبح همین که بیدار شدم به مامان زنگ زدم ..به سختی جلوی خودم رو گرفتم که چیزی نگم ..برای شام دعوتشون کردم و مشغول کار شدم ...



تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

به حرف جلال گوش نکردم و دو نوع غذا درست کردم و همه چی رو برای شب آماده کردم ..جلال هر یکی دو ساعت زنگ میزد و حالم رو میپرسید ..از نگرانیش هم لذت میبردم هم کمی کلافه شدم ...ولی از غروب دیگه زنگ نزد ..

با اومدن مامانینا سرم گرم شد و منم بهش زنگ نزدم ..با اینکه گفته بود زود میاد ولی نزدیک نه شده بود و هنوز ازش خبری نبود...رفتم اتاق خواب و زنگ زدم بهش و گفتم جلال کجایی پس؟هنوز به مامانینا چیزی نگفتم ..میخوام تو هم باشی..

جلال خیلی پکر بود با صدای آرومی گفت باشه..ده دقیقه دیگه میام ..

بساط شام رو آماده کردم و جلال هم اومد...لبخند به لب داشت و خوش آمد گفت ولی من میتونستم ناراحتی رو تو چهره اش ببینم...

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

آروم تو آشپزخونه پرسیدم چیزی شده؟

جلال سرش رو تکون داد و گفت چیز مهمی نیست...

بعد از شام وقتی سینی چای رو به سمت مامان گرفتم با لبخند و آروم گفتم بفرما چای مامان بزرگ ..مامان اول متوجه ی حرفم نشد چند ثانیه نگاهم کرد و یهو داد زد و پرسید الهام حامله ای؟؟

لبم رو از خجالت گاز گرفتم ..مامان سینی رو ازم گرفت و گفت پس چرا گفتی ما بیاییم ..به بابا که محو اخبار بود گفت اسماعیل مشتولوق بده بابابزرگ شدی ..جلال کمی خجالت کشید و سرش رو پایین انداخت..بابا خندید و دست کرد تو جیبش و چند تا اسکناس به سمت مامان گرفت و گفت بیا همین جا مژدگونیت رو بدم..الناز پرید پول رو از بابا گرفت و گفت میرسه به خاله ی نی نی...

اون شب یکی از بهترین شبهای زندگیم بود..مامان و الناز همه ی کارها رو انجام دادند و موقع رفتن مامان کلی سفارش بهم کرد و رفتند..از خستگی فراموش کردم که بپرسم جلال چرا ناراحت بوده؟

صبح بدون اینکه منو بیدار کنه به مغازه رفته بود..اون روز برای نهارم به خونه نیومد ..تا غروب مامان دو دفعه زنگ زد و حالم رو پرسید ..حس کردم حامله بودم چقدر قشنگه..همه نگرانت میشن و مدام حالت رو میپرسن...

تمام روز به فکر اسم بچه ام بودم ..اسمهای دختر و پسر رو انتخاب میکردم و بلند صدا میکردم ..از اونهایی که خوشم نمیومد روشون خط میکشیدم ..به اتاق خوابی که خالی بود رفتم و تو ذهنم طراحی کردم چی بخرم و کجا بزارم ..میخواستم برای بچه ام بهترینها رو تهیه کنم و حسرت چیزی رو تو دلش نزارم ...

شب شده بود و از جلال خبری نبود ..زنگ زدم به موبایلش ..

با صدای آروم گفت بله..

+جلال ..خبری ازت نیست امروز..حال مامان بچه ات رو نپرسیدی که هیچ ، برای شام هم قرار نیست بیایی؟؟

جلال چند لحظه سکوت کرد ..

+جلال؟؟؟چرا جواب نمیدی؟؟


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

جلال گفت شام رو آماده کن مهمون داریم

با تعجب پرسیدم مهمون؟؟کیه؟؟ یه نفره؟

جلال گفت آره ...نیم ساعت دیگه میاییم بهت میگم...

گوشی رو قطع کرد..خونه تمیز بود..شام از غذای دیشب مونده بود ..خورشتها رو داغ کردم و سریع برنج گذاشتم ..میوه و شکلات روی میز چیدم و چای آماده کردم..

روی قابلمه دمکنی میزاشتم که زنگ خونه زده شد...

جلال کلید داشت بخاطر مهمون زنگ زده ..

سریع مانتوم رو تنم کردم و شالم رو روی سرم انداختم و در رو باز کردم...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

با باز کردن در مرد قد بلندی رو دیدم که کنار جلال ایستاده بود ..لباس افغانستانی پوشیده بود و حدس زدم یکی از اقوام جلال...با خوشرویی تعارف کردم داخل و خوش آمد گفتم ..مرد فقط سلام داد و وارد خونه شد...

جلال پشت سرش به داخل اومد و گفت برهان الدین برادر بزرگمه ..از افغانستان اومده..

لبخند زدم و گفتم خیلی خوش اومده ..خونه ی خودشونه...

باز جوابی نداد...به آشپزخونه رفتم و براشون چای ریختم ..وقتی تعارف کردم جلال سینی رو ازم گرفت و گفت شام آماده است؟من ناهار هم نخوردم..

از رفتار سرد برهان الدین پکر شده بودم و بدون حرف به آشپزخونه رفتم ..

با ناراحتی شام رو آماده کردم ..سفره رو باز کردم و جلال رو صدا کردم که شام آماده است...

جلال به سمت من اومد و گفت میشه دیس غذا رو بزارم رو میز پذیرایی ما همونجا بخوریم ...برهان الدین معذب میشه نمیتونه بخوره..

با تعجب گفتم باشه ..هر طور راحتید..

جلال یک قدم برداشت دوباره برگشت و گفت برای خودت غذا هست ؟؟

سرم رو تکون دادم و سفره ی پهن شده رو جمع کردم ..به آشپزخونه رفتم و از عصبانیت و ناراحتی نتونستم چیزی بخورم ..به آپن آشپزخونه تکیه داده بودم با اینحال به قدری آروم صحبت میکردند که متوجه نمیشدم چی میگن..

نفسی کشیدم و با خودم فکر کردم نهایت چند روز میمونه و برمیگرده کشورشون ..بخاطر جلال اخم نکنم ..

بلند شدم و به سالن رفتم ..به محض دیدن من هر دو سکوت کردند و نگاهم کردند..معذب گفتم اومدم بپرسم چیزی لازم ندارید براتون بیارم ..جلال گفت دستت درد نکنه همه چی هست ..

بعد از شام وقتی مشغول شستن ظرفها بودم جلال کنارم ایستاد و گفت الهام امشب رو تنها بخواب ..خوبیت نداره برادرم تنها بمونه...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

فکر کردم رسمشون اینطوره ..گفتم باشه ..اشکالی نداره .هر جور صلاح و راحتی بگو همون کار رو انجام بدیم..

جلال آروم دستش رو به پشتم زد و گفت جلال فدات شه...

اون شب بدون جلال خوابیدم ..یکی دو ساعتی گذشته بود که خواستم به دستشویی برم ..صدای صحبتشون میومد ..چند دقیقه همونجا ایستادم ..بیشتر شبیه این بود که باهم بحث میکنند ..متوجه نمیشدم چی میگفتند..با خودم گفتم به من چه لابد

مشکل خانوادگی دارند یا مسئله ای که نمیخوان من بدونم ..

صبح جلال بدون اینکه منو بیدار کنه رفته بودند .همین که بیدار شدم زنگ زدم به جلال و پرسیدم برای ناهار یا شام برادرت میاد ؟؟

جلال گفت خودمم نمیدونم رفته دیدن یکی از فامیلهای زنش ..شاید اونجا بمونه شایدم بیاد..تو اگه حال داری غذاتو بپز..

جلال خواست گوشی رو قطع کنه که پرسیدم جلال..داداشت یه جوری بود..انگار از من بدش میومد..اصلا تحویلم نگرفت..


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

جلال گفت اخلاقش همینطوره..عبوسه..


اون شب جلال تنها به خونه برگشت و کلی از این موضوع خوشحال شدم ولی به روی خودم نیاوردم ..

جلال همچنان پکر بود ..شام رو آماده کردم ..کنارم نشست و مشغول خودن شد ..بعد از دو سه قاشق به من که بهش زل زده بودم نگاه کرد و گفت چرا خودت نمیخوری؟

+میخوام بخورم ..ولی ..امشب باید بهم بگی چی شده که چند روزه اینقدر ناراحتی..

جلال لبخندی زد و گفت کی گفته من ناراحتم ..کمی خسته ام ..

آرنجهام رو روی میز گذاشتم وسرم رو روی دستم تکیه دادم و گفتم جلال ..اگه نمیخواهی چیزی بگی ،نگو ..ولی دروغم نگو...

جلال به غذام اشاره کرد و گفت بخور بعد از شام حرف میزنیم ..بخاطر من حق نداری بچمون رو گرسنه نگه داری..

خودش مشغول خوردن شد و منم غذام رو خوردم ..بعد از شام کنارش نشستم و گفتم خوب بگو ..

جلال دستی به صورتش کشید و آروم گفت لااله الاالله....

آروم زدم رو بازوش و گفتم زیر حرفت نزن ..خودت گفتی بعد از شام حرف میزنیم..

جلال گفت ببین الهام یه چی میگم ولی ناراحت نشو...

قول بده...

سرم رو تکون دادم و گفتم حالا بگو...جون به لبم نکن..

جلال بازوهام رو با دستش گرفت و گفت خانواده ام فهمیدن اینجا زن گرفتم ...کمی ناراحت شدند..مثل اینکه پدرم از ناراحتی سکته کرده...

هینی کشیدم و پرسیدم طوریش شده؟

جلال


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

 گفت نه..نه..خداروشکر چند روزی بردن شهر بستری شده ..الان هم اصرار داره که منو ببینه...یعنی ...چطور بگم...

اصرار داره که برم افغانستان...دستش رو گرفتم و گفتم خوب باشه ..چه اشکالی داره..برو...منم میرم میمونم خونه مامانم...

جلال نگاهش رو به زمین دوخت و گفت

نه ..من نمیتونم تو رو اینجا ول کنم...

اصلا ..اصل کاری تو هستی ..تو رو باید ببرم نشونشون بدم ...

لبخندی زد و گفت شاید اگر ببینند زنی که گرفتم چقدر خوشگله بهم حق بدن چرا سریع و بی خبر ازدواج کردم ..

با تعجب گفتم یعنی منم باهات بیام ...جلال گفت اجبار نیست ولی اگه بیای کمکم میکنی ..اونجا با تو قدرت میگیرم..

گفتم جلال مگه میخوای بری جنگ اینطوری میگی ..میخوای بری خانوادتو ببینی...

جلال دستش رو روی موهام کشید و گفت آره درست میگی ..منظورم این که وقتی تو کنارم باشی راحت تر میتونم حرف بزنم ..الانم بلند شو بریم بخوابیم که دلم برات تنگ شده ..یه وقت فردا شب برادرم میاد باز مجبوریم جدا بخوابیم..دستم رو گرفت و به سمت اتاق خواب رفتیم..

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
فکر کردم رسمشون اینطوره ..گفتم باشه ..اشکالی نداره .هر جور صلاح و راحتی بگو همون کار رو انجام بدیم.. ...

اگر بقیه اش رو میزاری نخوابم اگه نمی زاری بخوابم 

الان بگو چون خواب من الان بستگی به تو داره 

اگر بقیه اش رو میزاری نخوابم اگه نمی زاری بخوابم  الان بگو چون خواب من الان بستگی به تو داره&n ...

منم همینطور

۷ساله در انتظارم  مامان شم خدایا دامن همه منتظرا رو سبز کن🥺😍خدا جونم مواظبِ منو همسرم باش😍 لطفا پروفایلم کپی نشه مرسی💕
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز