با باز کردن در مرد قد بلندی رو دیدم که کنار جلال ایستاده بود ..لباس افغانستانی پوشیده بود و حدس زدم یکی از اقوام جلال...با خوشرویی تعارف کردم داخل و خوش آمد گفتم ..مرد فقط سلام داد و وارد خونه شد...
جلال پشت سرش به داخل اومد و گفت برهان الدین برادر بزرگمه ..از افغانستان اومده..
لبخند زدم و گفتم خیلی خوش اومده ..خونه ی خودشونه...
باز جوابی نداد...به آشپزخونه رفتم و براشون چای ریختم ..وقتی تعارف کردم جلال سینی رو ازم گرفت و گفت شام آماده است؟من ناهار هم نخوردم..
از رفتار سرد برهان الدین پکر شده بودم و بدون حرف به آشپزخونه رفتم ..
با ناراحتی شام رو آماده کردم ..سفره رو باز کردم و جلال رو صدا کردم که شام آماده است...
جلال به سمت من اومد و گفت میشه دیس غذا رو بزارم رو میز پذیرایی ما همونجا بخوریم ...برهان الدین معذب میشه نمیتونه بخوره..
با تعجب گفتم باشه ..هر طور راحتید..
جلال یک قدم برداشت دوباره برگشت و گفت برای خودت غذا هست ؟؟
سرم رو تکون دادم و سفره ی پهن شده رو جمع کردم ..به آشپزخونه رفتم و از عصبانیت و ناراحتی نتونستم چیزی بخورم ..به آپن آشپزخونه تکیه داده بودم با اینحال به قدری آروم صحبت میکردند که متوجه نمیشدم چی میگن..
نفسی کشیدم و با خودم فکر کردم نهایت چند روز میمونه و برمیگرده کشورشون ..بخاطر جلال اخم نکنم ..
بلند شدم و به سالن رفتم ..به محض دیدن من هر دو سکوت کردند و نگاهم کردند..معذب گفتم اومدم بپرسم چیزی لازم ندارید براتون بیارم ..جلال گفت دستت درد نکنه همه چی هست ..
بعد از شام وقتی مشغول شستن ظرفها بودم جلال کنارم ایستاد و گفت الهام امشب رو تنها بخواب ..خوبیت نداره برادرم تنها بمونه...