2777
2789
عنوان

عروس غور

| مشاهده متن کامل بحث + 11436 بازدید | 359 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

هنوز جوابی به جلال نداده بودم ..خودمم دو دل بودم ..از طرفی دلم نمیومد جلال رو تنها بزارم از طرفی فکر رفتن به افغانستان و رو به رو شدن با خانواده ی جلال لرزه به تنم می انداخت..شاید اگر برادر جلال کمی نرم تر و مهربانتر باهام رفتار میکرد ،نسبت به دیدار با خانواده ی جلال استرس نمیگرفتم...اون شب هم برادر جلال نیومد ..

جلال موقع خواب در حالیکه به سقف خیره شده بود با دستش هم موهای منو نوازش میکرد گفت فکراتو کردی؟باهام میای یا من تنها برم ؟؟

به سمتش برگشتم و گفتم دلم میخواد بیام ولی ...همه ی خانواده ات اخلاقشون مثل برادرته؟

جلال نیم خیز شد و گفت نه ..اصلا..مادرم خیلی خوش رو..مهربان..ولی پدرم مثل برهان الدین کمی عبوس است ..در ضمن تنها نیستی که..من کنارتم ...

خندید و ادامه داد ماه عسلم نرفتیم ..همین میشه ماه عسلمون ..افغانستان جاهای دیدنی زیاد داره میبرم نشانت میدم ...

مستاصل پرسیدم اگه بریم چند روز میمونیم ...

_اووووم ...زیاد بمونیم یک ماه..

بیشتر نمیتونم بمونم ..مغازه رو نمیشه رها کرد...

با حرفهای جلال قانع شدم و گفتم باشه قبول...منم باهات میام ..

جلال با خوشحالی صورتم رو بوسید و گفت آی جلال به فدات..از همین فردا کارهاشو ردیف میکنم...

به مامان و بابا فکر کردم ..شاید اونها مخالف باشند و اجازه ی این کار رو ندند...

به چشمهای بسته ی جلال نگاه کردم و گفتم در این مورد فعلا حرفی به مامانمینا نزن...بزار دم رفتن بهشون میگیم ..


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

جلال بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه گفت من که نمیگم خودت هر وقت صلاح دونستی بگو...از فکر و خیال و استرس نمیتونستم بخوابم ..ولی وقتی یاد مهربونیهای جلال افتادم دلم قرص شد ...

صبح فردا جلال قبل رفتن به مغازه منو به خونه ی مامانم برد ..اون روز چند بار به دهنم اومد که بگم چه تصمیمی گرفتیم ولی هر بار منصرف میشدم ..وقتی مامان فهمید که برادر جلال ایرانه اصرار کرد که دعوتش کنند به خونشون ...مامان زنگ زد به جلال و گفت برای شام منتظریم ..جلال از مامان عذر خواهی کرد و گفت که برهان الدین جایی کار داره و نمیتونه بیاد ..شب که به خونه برگشتیم جلال گفت برادرش زنگ نزده و نگرانشه..هنوز جمله اش تموم نشده بود که موبایلش زنگ خورد ..برادرش بود ..خبر داد که داره برمیگرده کشورشون و منتظره جلال..جلال چندین بار گفت که حتما میام ..کارهامو ردیف کنم میام ..ولی نگفت که زنم رو هم میارم ...

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

وقتی تماسش رو قطع کرد ازش پرسیدم جلال چرا نگفتی منم قراره همرات بیام ..

جلال چشمکی زد و گفت میخوام همشون رو سوپرایز کنم و از طرفی نمیخوام بخاطر ما خودشون رو به زحمت بیندازند..من پسرشونم ..باهام راحتن...ولی اگه بفهمن تو هم هستی ممکن تدارک ببینند...

+خوب ..شاید مادرت ناراحت بشه..ما زنها دوست داریم وقتی کسی اولین بار به خونمون میادهمه چی مرتب باشه..

جلال بلند شد و به سمت دستشویی رفت و گفت نگران نباش مادر من اینطوری نیست...تو کم کم چمدونهامون رو جمع کن..

در عرض دو هفته هم پاسپورت گرفتیم هم بلیط هواپیما...هر روز که به روز سفرمون نزدیکتر میشد من بیشتر استرس میگرفتم ...

دلم میخواست وقتی برای اولین بار به دیدنشون میرم براشون کادو ببرم ..به جلال گفتم موافق نبود ولی وقتی اصرار منو دید خودش برای مادرش یک پیراهن و برای پدرش یک جفت کفش خرید و گفت برای بقیه نیازی نیست...دو روز به سفرمون مونده بود و هنوز خانواده ام خبر نداشتند ..قرار بود من برم خونشون و شب هم جلال بیاد تا دو تایی موضوع رو بگیم ...موقع شام بود که جلال اومد و صبر کردم تا شام بخوریم ..بعد از شام با خنده ادا در آوردم و سینه ام رو صاف کردم و گفتم یه خبر دارم براتون ...مامان خندید و گفت خیره...بگو ببینیم ...الناز گفت حتما بچه دوقلوعه...

مامان چشمهاش رو گرد کرد و گفت آره الهام ..آروم زدم رو شونه ی الناز و گفتم نه بابا ..یه چیز دیگه...مامان گفت ماشین خریدید؟؟

جلال گفت الهام اذیت نکن بگو...گفتم من و جلال میخواهیم بریم ماه عسل...

مامان خنده ی عمیقی کرد و گفت به سلامتی ولی الان که اوایل حاملگیت کاش مسافرت نرید ..الناز پرسید حالا کجا میرید؟

+افغانستان....

خنده رو لب همشون ماسید و الناز دوباره پرسید نه..بی شوخی..کجا میرید؟

..

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

نگاهش کردم و گفتم شوخی ندارم ..میریم افغانستان دیدن پدر و مادر جلال...

بابا مثل فنر از جاش پرید و گفت آره جلال؟؟

جلال سرش رو پایین انداخت و بابا ادامه داد مگه روزی که میخواستیم بریم محضر من بهت تو همین حیاط نگفتم من نمیزارم دخترم رو ببری افغانستان...مگه نگفتم اگه هدفشون دیدن باشه بیان خونه ی من قدمشون رو چشم بمونن ولی نمیزارم دخترم بره...تو اونموقع چی گفتی ...هاان ..چی جوابمو دادی؟؟

جلال همونطور سر پایین گفت اونموقع فکر نمیکردم خانواده ام بخوان الهام رو ببینند..الانم طوری نیست که میریم یک ماهه برمیگردیم...

مامان گفت اسماعیل آروم باش حالا تا کارهاشونو بکنند شاید منصرف شدند...

آروم گفتم پس فردا بلیط داریم .

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
جلال بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه گفت من که نمیگم خودت هر وقت صلاح دونستی بگو...از فکر و خیال و استر ...

کاش حداقل این داداش جلال یه کم خوش اخلاق بود بدم اومد ازش 

اسی چقد شبیه فیلم شبی که ماه کامل شدهست فیلم ریگی که ساختن.ولی مرسی که حوصله خرج دادی گذاشتی.

خواهش میکنم،فقط چقدر تند تند می‌خونید

مثلاً تو فکرم بود تو ی روز تهش ۱۰پارت بذارم دلم نیومد اذیتتون کنم 🤗😍


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊


بابا و مامان همرمان از جا بلند شدند ..مامان داد زد همه ی کارهاتون رو کردید الان واسه چی اومدی میگی...یه بارکی میرفتی از اونجا زنگ میزدی..

بابا با عصبانیت رو به جلال گفت حق نداری دختر منو ببری..همین که گفتم خودت برو و برگرد ..الهام میمونه اینجا...

گفتم بابا..من خودم تصمیم گرفتم که با جلال برم ..

بابا که از عصبانیت صورتش سرخ شده بود گفت تو غلط کردی تصمیم گرفتی ..انگار بی صاحبه..

آروم گفتم بابا ..من زنشم ..هر جا بره منم باید کنارش باشم ..

بابا نشست روی مبل و به مامان پوزخند عصبی زد و گفت اینم دختری که تربیت کردی ...

مامان اومد نزدیکتر و گفت جلال ..تو بزرگتری .عاقلتری ..الهام همیشه جوگیر بوده و احساساتی تصمیم میگیره ..

بزار زنت بمونه اینجا هم خیال خودت راحت باشه هم ما...

جلال بلند شد و رو به روی مامان ایستاد و گفت یعنی شما اینقدر منو بی ارزش میدونید که هنوز اجازه ی زن عقدیم رو ندارم ..به سمت در رفت و گفت الهام بلند شو بریم ..با تمسخر ادامه داد البته اگر جازه بدید...

گفت و از خونه خارج شد ..بلند شدم مانتوم رو پوشیدم ..آروم گفتم خداحافظ..بابا سرش رو بالا آورد و با غیض گفت ببین الهام اگر باهاش بری افغانستان به روح پدرم قسم اسمتو دیگه نمیارم ..برای همیشه میزارمت کنار...

مامان به الناز گفت یه لیوان آب بده دست بابات..

به سمت بابا رفت و گفت بسه ..سکته میکنی الان ..وقتی عقلش نمیرسه نمیفهمه ..ولش کن بزار هر غلطی میخواد بکنه..

اشکهام جلوی دیدم رو گرفته بود..به سمت بابا رفتم که صورتش رو ببوسم ..ولی بابا دستش رو جلو آورد و نزاشت .صورت مامان و الناز رو بوسیدم و بیرون رفتم ..جلال تا خونه ی خودمون سکوت کرده بود ..همین که رسیدیم پرسیدم جلال چرا اونموقع به بابا قول دادی که منو افغانستان نمیبری ؟



تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

فکر نمیکردی یه روز بخواهی زنت رو ببری کشورت؟؟

جلال نشست و گفت الهام من که به تو زور نگفتم ازت خواستم تو هم قبول کردی..من الان بخاطر رفتار بابات ناراحتم ..اگه دامادش ایرانی بود میتونست بهش بگه دخترمو کجا ببر کجا نبر؟من کلی دوست ایرانی دارم ..دیدم ..حرفهاشون رو شنیدم ...جوابی ندادم ..

بلند شد لباسش رو عوض کرد و گفت الان هم میخواهی بیا میخواهی نیا..ولی خودت نظرت رو بده نه اینکه چون بهت اجازه نمیدن...به سمتش رفتم و گفتم وقتی بهت گفتم میام یعنی میام ..تموم شد و رفت..

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز