بابا و مامان همرمان از جا بلند شدند ..مامان داد زد همه ی کارهاتون رو کردید الان واسه چی اومدی میگی...یه بارکی میرفتی از اونجا زنگ میزدی..
بابا با عصبانیت رو به جلال گفت حق نداری دختر منو ببری..همین که گفتم خودت برو و برگرد ..الهام میمونه اینجا...
گفتم بابا..من خودم تصمیم گرفتم که با جلال برم ..
بابا که از عصبانیت صورتش سرخ شده بود گفت تو غلط کردی تصمیم گرفتی ..انگار بی صاحبه..
آروم گفتم بابا ..من زنشم ..هر جا بره منم باید کنارش باشم ..
بابا نشست روی مبل و به مامان پوزخند عصبی زد و گفت اینم دختری که تربیت کردی ...
مامان اومد نزدیکتر و گفت جلال ..تو بزرگتری .عاقلتری ..الهام همیشه جوگیر بوده و احساساتی تصمیم میگیره ..
بزار زنت بمونه اینجا هم خیال خودت راحت باشه هم ما...
جلال بلند شد و رو به روی مامان ایستاد و گفت یعنی شما اینقدر منو بی ارزش میدونید که هنوز اجازه ی زن عقدیم رو ندارم ..به سمت در رفت و گفت الهام بلند شو بریم ..با تمسخر ادامه داد البته اگر جازه بدید...
گفت و از خونه خارج شد ..بلند شدم مانتوم رو پوشیدم ..آروم گفتم خداحافظ..بابا سرش رو بالا آورد و با غیض گفت ببین الهام اگر باهاش بری افغانستان به روح پدرم قسم اسمتو دیگه نمیارم ..برای همیشه میزارمت کنار...
مامان به الناز گفت یه لیوان آب بده دست بابات..
به سمت بابا رفت و گفت بسه ..سکته میکنی الان ..وقتی عقلش نمیرسه نمیفهمه ..ولش کن بزار هر غلطی میخواد بکنه..
اشکهام جلوی دیدم رو گرفته بود..به سمت بابا رفتم که صورتش رو ببوسم ..ولی بابا دستش رو جلو آورد و نزاشت .صورت مامان و الناز رو بوسیدم و بیرون رفتم ..جلال تا خونه ی خودمون سکوت کرده بود ..همین که رسیدیم پرسیدم جلال چرا اونموقع به بابا قول دادی که منو افغانستان نمیبری ؟