تو رو دیدم ..از روز اول کارم شده بود دعا کردن که خدا تو رو قسمتم کنه..مشکلی نبود تا اینکه خبر ازدواجم رو یکی از همشهریامون که ایران بوده به بابا میده..
خبر به گوش پدر و برادرهای خجسته رسیده..چندین بار اومدند و اینجا داد و بیداد انداختن که آبروی دخترمون رو بردید...دیگه کسی اینو نمیگیره..
اینقدر به بابا فشار اومده که سکته کرده...الهام ...خدا شاهده ...اگر بابا مریض نمیشد من پام رو اینجا نمیزاشتم ..
ولی الان اومدم که این مشکل رو حل کنم...
با گریه و عصبانیت گفتم چطور حل کنی؟عقدش کنی برداریم ببریمش ایران...
جلال آروم زد روی سرش و گفت من غلط کنم ..من بیجا کنم ...
من تو رو آوردم که بگم من زن دارم و....
+خوب میگن اینم بگیر..
_به برهان گفتم ..نه من قبول میکنم ..نه الهام ...
پوزخندی زدم و گفتم نه تو رو خدا بیا و قبول کن...
جلال به سمتم برگشت و دستهام رو گرفت و گفت ببین ..امشب قراره جمع بشند اینجا ..حرف بزنیم ..میخوام بهشون پیشنهاد پول بدم ...حتی اگه شده مغازه رو بفروشیم...خواهش میکنم ..آروم باش ..خودت رو کنترل کن...از ضعف و خستگی دراز کشیدم و چشمهام رو بستم ...دست خودم نبود اشکهام بند نمیومد..با صدای آروم گفتم چرا بهم نگفتی؟ چرا پنهون کردی ؟
جلال خم شد از پیشونیم بوسید..
با صدای مادرش که جلال رو صدا میزد هر دو از جا پریدیم ...
جلال آروم گفت خواهش میکنم ..همین جا بمون ..الان برات خوراکی میارم ..
بعد از رفتن جلال وقتی که تنها شدم رفتارها و برخوردهای سرد تک تکشون رو فهمیدم ..منو به چشم دختری میدیدند که پسرشون رو از راه به در کردم ...