2777
2789
عنوان

عروس غور

| مشاهده متن کامل بحث + 11436 بازدید | 359 پست
تقریبا از وسط داستان رد شدیم 😎😅

فقط بزار خواهشا

فقط یه صلوات 🌹ای کاش حاجت منم بسلامتی و دلخوشی براورده بخیر میشد و همسرم دوباره مثل سابق احترام خانوادمو داشت وهمینطور خانوادم احترام همسرمو مثل گذشته البته بسلامتی 😔 باهم حرف بزنن خوش باشن تا بمن هم خوش بگذره(مخصوصا با مادرم)

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷


فردا صبح همین که بیدار شدم زنگ زدم به مامان..دیر گوشی رو برداشت ..همین که گفتم مامان سلام ..گفت الهام دیشب فشار بابات بالا رفت ..دور از جونش داشت میمرد ..گفته اگه الهام بره حق ندارید دیگه باهاش حرف بزنید ..الان دارم بهت میگم ..از خرشیطون بیا پائین..فردا وسایلت رو جمع کن بیا اینجا وگرنه قید مارو بزن ..

+چرااا؟؟دلیلش رو بگید من قبول کنم ..

مامان با عصبانیت گفت یعنی خودت نمیدونی؟یا خودت رو زدی به نفهمی؟خواستی بیا قدمت روی چشم نخواستی برو به سلامت ولی قید مارو بزن..

منتظر جواب من نشد و تلفن رو قطع کرد..

از ناراحتی و عصبانیت گریه میکردم ولی با این رفتارشون بیشتر روی تصمیمم مصر شدم ..جلال شب که به خونه اومد ازم خواست دوباره به دیدن خانواده ام بریم و خداحافظی کنیم ولی قبول نکردم ..

صبح زود بیدار شدیم و راهی فرودگاه شدیم .. ساعت یازده پرواز داشتیم ...تا شهر هرات با هواپیما میرفتیم و از هرات تا غور رو هم با ماشین میرفتیم .. استرس تمام وجودم رو گرفته بود..اولین بار بود سوار هواپیما میشدم ..جلال دستم رو گرفت و گفت چشمهات رو ببند ..نگران نباش دو سه ساعت دیگه هراتیم ..تمام مدتی که تو هواپیما بودیم جلال دستم رو رها نمیکرد و سعی میکرد با حرف زدن و شوخی استرس منو کم کنه ..ناراحت بودم که نتونستم با مامانینا درست و حسابی خداحافظی کنم ولی از دستشون هم عصبانی بودم ..سعی میکردم بهشون فکر نکنم ..از جلال پرسیدم رسم خاصی دارید که عروس باید انجام بده ..بگو که یاد بگیرم ..

جلال خندید و گفت تا دلت بخواد رسم و رسوم داریم ..تو نمیخواد هیچ کاری کنی ..همین احترام معمولی کافیه..



تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

واقعا زمان داخل هواپیما زود گذشت و وقتی قرار شد پیاده بشیم باورم نمیشد که به خاک افغانستان رسیدیم ..از فرودگاه هرات ماشینی رو دربست گرفتیم ..سه ساعت بیشتر تو راه بودیم تا که تابلویی رو دیدم که بزرگ اسم غور رو نوشته بود ..

به جلال گفتم رسیدیم ؟؟شهرتون همینجاست؟؟

جلال گفت آره ..اینجا شهرمونه ..ولی ما تو یکی از شهرستانهای اطرافش زندگی میکنیم ..مرکز شهر نیست..

جلال با لهجه ی خودشون به راننده آدرس داد..اطراف رو نگاه میکردم ..بر عکس تصورم تمام زمینهای اطراف سرسبز بود ..بخاطر فصل بهار هوا دلپذیر بود..جلال با دست اشاره کرد و گفت اوناهاش ..خونه ها رو ببین..

خونه ها رو دیدم ..نزدیکتر که شدم تعجب کردم چون خونه ها اکثرا گلی بود و مثل روستا بود..

از کوچه ها که رد میشدیم مرد و زن بهمون نگاه میکردند..جلوی یه خونه ی بزرگ جلال به راننده گفت که نگه داره..

با پاهای لرزون پیاده شدم ..

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

با پاهای لرزون پیاده شدم...به جلال گفتم نمیدونم چرا میترسم..جلال خندید و گفت تو که اینقدر ترسو نبودی دختر...من کنارتم...

در آهنی باز بود ..جلال چمدون به دست ،در رو هول داد..از.دالان کوتاهی گذشتیم و به حیاط رسیدیم جلال با صدای بلند گفت یالله...مادر...من آمده ام...کجایی؟

زن قد بلندی که حدودا شصت ساله دیده میشد در اتاقی رو باز کرد و به سمت جلال دوید..جلال چمدونها رو رها کرد و زن رو در آغوش گرفت...

قبله گاهم دلم برایت تنگ شده بود...

چند دقیقه در آغوش هم بودند ...وقتی از هم جدا شدند ..جلال به من اشاره کرد و گفت زنم است..الهام ..

با استرس سلام دادم ..

زن نگاهی به سرتا پایم انداخت و لبش رو تکون داد نفهمیدم جوابم رو داد یا حرف دیگه ای زد...

به جلال گفت بیا تو..اینجا نه ایست...

هنوز قدمی برنداشته بودیم که در اتاق دیگه ای باز شد ..زن جوون تپلی که بچه ی دو سه ساله ای در آغوش داشت خارج شد و با لبخند سلام و خوش آمد گفت ..برهان الدین هم پشت سرش خارج شد و با همون چهره ی عبوسش با جلال حرف زد و یکی از چمدونها رو از دستش گرفت...وارد اتاقی شدیم چمدونها رو کناری گذاشتن ..دلم میخواست زودتر بنشینم ..پاهام درد میکرد و خسته شده بودم ..جلال کنار اینها با لهجه ی خودشون صحبت میکرد و من به سختی فقط متوجه ی بعضی کلمات میشدم ..جلال سراغ پدرش رو گرفت و مادرش به من اشاره کرد و حرفی زد..حس کردم گفت اینو نیار...جلال ولی بهم نزدیکتر شد و گفت الهام بریم دیدن پدرم ..اتاق دیگه ای خوابیده...

از اون اتاق خارج شدیم و به اتاق کناری رفتیم ..میشنیدم که مادر جلال یه حرفهایی میزنه ولی جلال اهمیتی نداد و وارد اتاق شدیم 

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
خواهش میکنم،فقط چقدر تند تند می‌خونید مثلاً تو فکرم بود تو ی روز تهش ۱۰پارت بذارم دلم نیومد اذیتتون ...

فدای تو خب خیلی جذابه عالیه مشکل ما نیست داستان تو خیلی خوشجله😘😍😍

..پدر جلال هم مرد قدبلندی بود ولی بسیار لاغر ..دراز کشیده بود ..با دیدن جلال اخمی کرد و حرفی زد که من متوجه نشدم ..جلال نشست بالای سرش و چند بار از سرش بوسید ..با همون اخم به جلال گفت اینو گرفتی؟

جلال نگاهی بهم کرد و گفت بله...

پدرش گفت قبول کرده؟؟

جلال دست پدرش رو فشار داد و گفت فعلا حرف نزدیم ..

به قدری از برخورد سردشون ناراحت بودم که جلو تر نرفتم و حرفی با پدرش نزدم..از نگاه پدرش میترسیدم و سرم رو پایین نگه داشتم ...

جلال نگاهم کرد و گفت بشین ..خسته ای..

زانوهام رو خم کردم که بشینم مادر جلال گفت نه ..نه..اینجا نشینید..به جلال گفت اطراف پدرت باید خلوت باشه..

جلال کمی ناراحت شد بلند شد و آروم گفت الهام بریم اون اتاق...


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊


از اتاق که خارج شدیم دختر جوون سفیدی با عجله به سمتمون میومد ..با دیدن ما لبخندی به جلال زد و گفت خوش اومدی جلال ...منتظر بودم جلال معرفی کنه ولی جلال تشکر کوتاهی کرد و دوباره به اتاقی که چمدونهامون رو گذاشته بودیم برگشتیم و من کنار جلال نشستم ..

دختر جوون چند دقیقه بعد با سینی چای وارد شد ..موقع گرفتن چای جوری به جلال نگاه میکرد که کمی ناراحت شدم ..ولی جلال بدون اینکه نگاهش کنه گفت دستت درد نکنه خجسته...

زن برهان رو به روم نشسته بود و با لبخند زل زده بود به صورتم ..به رسم ادب لبخندی بهش زدم ..به جلال گفت پس راسته دخترای ایران خیلی خوشگلن..جلال بلند خندید و گفت نه زیاد ..من خوشگلش رو انتخاب کردم..

تشکر کردم ..مادر جلال به عروسش نگاهی انداخت و گفت چمن...مگه دخترای خودمون زیبا نیستن؟؟

زن برهان که فهمیدم اسمش چمن...لبخندش رو جمع کرد و گفت چرا؟؟ اصلا همه ی زنهای دنیا به نظر من قشنگ هستن..برهان الدین وارد اتاق شد و به زنش گفت بچه بیدار شده برو سر بزن..چمن بلند شد که مادرش در مورد غذا حرفی بهش زد ..

خجسته اینبار با ظرف میوه و تنقلات برگشت ..مادر جلال با مهربونی یکی از ظرفها رو ازش گرفت و به اون هم گفت برو به چمن کمک کن ..خجسته برای جلال میوه گذاشت و گفت بخورید تازه هستند.. نمیدونم چرا اینقدر نسبت به این دختر حس بدی داشتم ..پشت چشمی به من نازک کرد و از اتاق خارج شد ..برهان الدین با لهجه ی خودشون به جلال گفت که حرف بزنیم یا حرف زدی؟که مادرشون بلند شد و میوه ی جلال رو برداشت و به ته اتاق رفت ..تازه متوجه شدم که ته این اتاق در دیگه ای داره ..در رو باز کرد و گفت بیایید اینجا حرف بزنیم..

جلال

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

 جلال مهربون نگاهم کرد و گفت تا تو میوه تو بخوری ما اونجا کمی حرف بزنیم ..الان میام...هر سه به اتاق رفتند و در رو بستن ..کنارش باز بود ..تنها که شدم کمی به در و دیوار نگاه کردم ..کنجکاو شدم ..بلند شدم و نزدیک در رفتم ..مادر جلال عصبانی بود ..لحنشون طوری بود که انگار باهم بحث میکنند

یکی دو بار اسم منو آوردند ..فهمیده بودم که از ازدواج جلال با من راضی نبودند ولی برام مهم نبود..

کمی بیشتر به در نزدیک شدم ولی چون با لهجه ی خودشون و تند تند صحبت میکردند متوجه ی هیچی نشدم ..

با صدای خجسته از جا پریدم ..

با لبخند مرموزی کنارم ایستاد و در حالیکه سعی میکرد فارسی صحبت کنه

بهم گفت خودت رو خسته نکن بشین...

به زودی خودت متوجه ی همه چی میشوی...

جوابی ندادم و کمی عقبتر رفتم ..در رو باز کرد و وارد همون اتاق شد ..موقع بستن با لبخند موذیانه ای در رو نیمه باز گذاشت ..


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
موقع بستن با لبخند موذیانه ای در رو نیمه باز گذاشت ..رفت کنار جلال نشست..نگاهی به سمت من انداخت و وقتی مطمئن شد میبینم خودش رو به جلال نزدیکتر کرد و دستش رو گذاشت روی پای جلال...
جلال تکونی خورد و عقبتر رفت ..طاقت نیاوردم و وارد اتاق شدم و با عصبانیت گفتم جلال اینجا چه خبره؟چی هست که من قراره بفهمم؟این زن چه نسبتی باهات داره که به خودش اجازه میده دستش رو بزاره رو پات...
جلال به سمتم اومد و گفت آروم باش الهام ..تازه از راه رسیدی خسته ای ..باهم حرف میزنیم ..خجسته دختر عمومه...
مادر جلال اخمهاش بیشتر تو هم فرو رفت و گفت جلال چرا حقیقت رو نمیگی ؟
برهان الدین به مادرش گفت به من گفته بود تو ایران بهش میگه...
پیرهن جلال رو تو مشتم گرفتم وپرسیدم جلال چی رو پنهون میکنی؟
جلال از شونه هام گرفت و گفت به دین به پیغمبر چیزی نیست .بهت میگم آروم باش..
مادرش بلند شد و نزدیکمون شد و گفت خجسته نشون کرده ی جلاله..الان هم جلال باید عقدش کنه..والسلام ...
گفت و از کنارمون گذشت ..تمام تنم میلرزید ..برهان هم بلند شد و همینطور که به سمت در می رفت گفت بهت گفتم همونجا تکلیفش را مشخص کن ..بعد بیا..
خیره شدم به چشمهای جلال و گفتم تو منو آوردی اینجا که شاهد عقدت باشم؟؟
جلال قبل از این که جوابی بده برگشت به سمت خجسته و تقریبا داد زد تو واسه چی هنوز نشستی؟؟برو بیرون.
خجسته بدون اینکه خم به ابروش بیاره بلند شد و با ناز و قدمهای آروم از اتاق بیرون رفت.
جلال به سمت در رفت و کامل بست ..
نزدیکم شد و بغلم کرد و گفت تو رو خدا اینطوری نکن ..یک دقیقه بنشین برات تعریف کنم ...من تو رو آوردم اینجا کمکم کنی..آوردم بگم من زن دارم..بچه دارم ..
همونجایی که ایستاده بودم نشستم ..جلال رو به روم نشست ..
با خشم گفتم تو نشون کرده داشتی بیخود کردی اومدی خواستگاری من...بیجا کردی با زندگی من بازی کردی..
جلال خواست با دستش اشکهامو پاک کنه مانعش شدم و گفتم به من دست نزن..تکلیفم رو مشخص کن من میخوام برگردم ایران...
جلال با سمجی اومد جلو و سرم رو بوسید و گفت چرا نمیزاری حرف بزنم..
سکوت منو که دید گفت اینجا برای پسرها زود زن میگیرن...دخترا رو هم زود شوهر میدند...نمیدونم چند ساله بودم شونزده...هفده...بهم گفتن خجسته رو برات میگیریم ..اونموقع فقط به فکر درس خوندن تو اروپا بودم ..گفتم من میخوام برم اروپا ...بابا گفت من پولی بهت نمیدم ...نداشت که بده ..راضی شد بیام ایران کار کنم به شرطی که خجسته رو نشونم کنند..من احمق هم قبول کردم ..فکر میکردم همه ی زن و مردها همینطور ازدواج میکنند ..چه میدونستم عشق چیه..لرزیدن دل چیه..

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

تو رو دیدم ..از روز اول کارم شده بود دعا کردن که خدا تو رو قسمتم کنه..مشکلی نبود تا اینکه خبر ازدواجم رو یکی از همشهریامون که ایران بوده به بابا میده..

خبر به گوش پدر و برادرهای خجسته رسیده..چندین بار اومدند و اینجا داد و بیداد انداختن که آبروی دخترمون رو بردید...دیگه کسی اینو نمیگیره..

اینقدر به بابا فشار اومده که سکته کرده...الهام ...خدا شاهده ...اگر بابا مریض نمیشد من پام رو اینجا نمیزاشتم ..

ولی الان اومدم که این مشکل رو حل کنم...

با گریه و عصبانیت گفتم چطور حل کنی؟عقدش کنی برداریم ببریمش ایران...

جلال آروم زد روی سرش و گفت من غلط کنم ..من بیجا کنم ...

من تو رو آوردم که بگم من زن دارم و....

+خوب میگن اینم بگیر..

_به برهان گفتم ..نه من قبول میکنم ..نه الهام ...

پوزخندی زدم و گفتم نه تو رو خدا بیا و قبول کن...

جلال به سمتم برگشت و دستهام رو گرفت و گفت ببین ..امشب قراره جمع بشند اینجا ..حرف بزنیم ..میخوام بهشون پیشنهاد پول بدم ...حتی اگه شده مغازه رو بفروشیم...خواهش میکنم ..آروم باش ..خودت رو کنترل کن...از ضعف و خستگی دراز کشیدم و چشمهام رو بستم ...دست خودم نبود اشکهام بند نمیومد..با صدای آروم گفتم چرا بهم نگفتی؟ چرا پنهون کردی ؟

جلال خم شد از پیشونیم بوسید..

با صدای مادرش که جلال رو صدا میزد هر دو از جا پریدیم ...

جلال آروم گفت خواهش میکنم ..همین جا بمون ..الان برات خوراکی میارم ..

بعد از رفتن جلال وقتی که تنها شدم رفتارها و برخوردهای سرد تک تکشون رو فهمیدم ..منو به چشم دختری میدیدند که پسرشون رو از راه به در کردم ...



تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

رفتار برهان تو خونمون ...به نظرم همشون حق داشتند ..مقصر اصلی جلال بوده...از جلال ناراحت بودم ... نمیدونستم چکار کنم...کاش به حرف بابا گوش میکردم و نمیومدم ...ولی اونطوری ممکن بود جلال رو مجبور میکردند که خجسته رو عقد کنه...

در اتاق باز شد ..چشمهام رو باز کردم و نگاه کردم ..جلال بود ..یه سینی دستش بود ..کنارم نشست و گفت بلند شو ...از ظهر چیزی نخوردی...

واقعا هم ضعف داشتم ..به اجبار بلند شدم ..نیمرو و چای و نان توی سینی بود..جلال برام لقمه گرفت و به دستم داد...جلال باهام همراهی کرد ..

گفتم جلال بیا همین الان برگردیم ...بخاطر بچمون ...

جلال کلافه سرش رو تکون داد و گفت خجسته چهار تا برادر داره..خانواده ام رو اذیت میکنند..اگه من برم اونها ول کن نیستند...صبر کن خودم یه جور راضیشون میکنم ...

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792