این تاپیک فقط واسه اروم شدن خودمه واسه درد و دله.....
خستم چون اراده ای تو زندگی شخصیم ندارم...
چون گناهم اینه دارم با پدر شوهرم تو یه ساختمون زندگی میکنم...
خستم چون زندگی و شوهرم و تربیت دخترم دست من نیس...
خستم چون شوهرم اینقدر درک و فهم نداره ک بفهمه نباید زندگی شخصی و با خانوادگی(پدرش) قاطی کنه...
خستم چون آرزو به دلم مونده ک مثل بقیه خانواده ها منو شوهرم و دخترم فقط سر سفره خونه خودمون باشیم....
خستم چون هر مناسبتی ک هست نمیتونم تو خونه خودم انجام بدم حتما باید خونه باباش باشه...
خستم از این ک هر روز باید غذا بذارم ک یه وقت گرسنه نمونن....
خستم ک هر وقت غذا میبرن سرکار قابلمه کثیفشون رو میدن به من بشورم...
خستم ک با شوهرم نمیتونم 5 دقیقه حرف بزنم چون تا پدرشوهرم میاد خونه صداش میکنه و شوهرم میره پایین تا وقتی غذا حاضر بشه....
خستم از این ک صبح تا شب با همن (تو یه مغازه کار میکنن) بازم شب فقط موقع خواب شوهرم پیشمه....
خستم از همه چی از این ک 5 سال این زندگی یه نواخت شده هر چی سعی میکنم اوکی کنم نمیشه خرابش میکنن....
خستم از این ک با ذوق و شوق واسه پدرشوهرم چیزی درست میکنم بعد میذاره یجا ک خاک بخوره....
خستم ک اینقد احمقم...
خستم ک........
😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔😔