یه روزی یه دختر کوچولویی بود که از وقتی چشماشو باز کرده بود از همه چیز میترسید...مامان و باباش همیشه باهم دعوا میکردند...یه خواهر ناتنی داشت که همیشه خاله های اون تو زندگی اینا دخالت میکردند و دعوا راه مینداختند و مامان این دختر کوچولو رو اذیت میکردند...تا جایی که یه روز مامان این دختر کوچولو رو برمیداره که بندازه خودشونو تو رودخونه...
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
معلم هستی خدارو شکر کن ، با درامدی که داری ، زندگیتو دوباره بساز ، از الان به فکر استقلال باش . برا جدایی ام غصه نخور ، شوهرت وهم برش داشته ، فکر کرده زن اولش زرنگ و معلمه ، دومی دیگه مهندسه و .....
نمیدونه خدا دست انتقامش قویتره و حالشو میگیره . منم مثل شما یه زخم خوردم ، محبت بی جامون طرف مقابل رو پر رو میکنه ، و اعتماد به نفسش میره بالا و مال ما میاد پایین .