2777
2789
عنوان

یه روزی...

883 بازدید | 47 پست

یه روزی یه دختر کوچولویی بود که از وقتی چشماشو باز کرده بود از همه چیز میترسید...مامان و باباش همیشه باهم دعوا میکردند...یه خواهر ناتنی داشت که همیشه خاله های اون تو زندگی اینا دخالت میکردند و دعوا راه مینداختند و مامان این دختر کوچولو رو اذیت میکردند...تا جایی که یه روز مامان این دختر کوچولو رو برمیداره که بندازه خودشونو تو رودخونه...

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

اما یکی از مامورای کلانتری اون محل میبینه و نمیذاره...برمیگرده میگه برگرد پیش شوهرت..این کارو نکن...این خانومم قصه زندگیشو میگه ک شوهرم من و از خونه با بچه کوچیکم انداخته ییرون و ماموره هم این و میبره پیش شوهرش و آشتی میده

لایک

بعضی شبا عجیب دلتنگت میشم نمیدونم واقعا نمیدونم به هر دری زدم که قسمتم بشی اما نمیشه من از خدا فقط یه چیز میخوام اونم لحظه ای که خودمو توی لباس عروس دیدم حداقل با اونی که دوسش دارم باشم میدونی از اون دردناک تر چیه؟؟؟تو حتی نمیدونی من حاضرم برات تک تک استخون هامم بدم یادت باشه هیچکس اندازه من نمیتونه دوستت داشته باشه این چند بیت شعر تقدیم به خودت عزیزترینمA❤️میخوام بدونی که دلم داره برات پر میزنه🕊مثل یه داروغه شبا به هر دری سر میزنه 🥺وقتی میای با اون چشات دنیامو پر نور می کنی💫غصه ی تنها موندن و از دل من دور می کنی 🥹عمری اگه نگات کنم از دیدنت سیر نمیشم😍بدون که عشق تو زده خیمه به صحرای دلم 🫀اگر که باور نداری گوش کن به حرفای دلم...

روزها این طور میگذرند ...مادربزرگ این خاهر ناتنی عادت داشت بیاد پیش نوش و بهش سر میزنه ..یبار میاد و به خاهر ناتنیه میگه وقتی مامان بچه خونه نیست این بچه رو بکش...این بچه تو آینده رقیب تویه

اما خواهر ناتنیه چون به هرحال خواهر بوده نمیتونه این کارو کنه....و مادربزرگشو از خونه بیرون میکنه و حتی به باباش میگه و باباش نمیذاره دیگه خاله و مادربزرگ اون بیان خونه...دعواها یکم کمتر میشه اما همچنان ادامه داشته

اما خواهر ناتنیه چون به هرحال خواهر بوده نمیتونه این کارو کنه....و مادربزرگشو از خونه بیرون میکنه و ...

این دختر بچه و داداشش با استرس و سختی و عدم احساس امنیت بزرگ میشن....یبار هم تو خیابون خاله این خواهر ناتنیه این دخترکوچولو رو میبینه ک منتظره باباش بیاد از مهد کودک ببره و همونجا از شدت کینه ای که به این بچه داشته یه سیلی بهش میزنه

دیگه از اون موقع دختر کوچولو میترسه و مهد کودک نمیره....تا اینکه میشه 7 ساله و باید میرفت مدرسه....

و چون همش دایم احساس ترس داشت استرس داشت از اینکه مبادا پدر و مادر باهم دعوا کنن...مبادا بابا مامان و بزنه نمیخواد بره مدرسه و شروع میکنه به گریه

دیگه از اون موقع دختر کوچولو میترسه و مهد کودک نمیره....تا اینکه میشه 7 ساله و باید میرفت مدرسه.... ...

هرکاری میکردن این بچه مدرسه نمیرف...تا اینکه به زور به همراه مادرش میره و بعد کم کم عادت میکنه اما همیشه استرس و اضطراب باهاش بوده

هرکاری میکردن این بچه مدرسه نمیرف...تا اینکه به زور به همراه مادرش میره و بعد کم کم عادت میکنه اما ه ...

تا اینکه خواهر ناتنیه مریض میشه و پدر از همون موقع آروم وکم حرف میشه...این دختر کوچولو دیگه هیچ وقت محبت پدر و نمیبینه

تا اینکه خواهر ناتنیه مریض میشه و پدر از همون موقع آروم وکم حرف میشه...این دختر کوچولو دیگه هیچ وقت ...

آروم آروم با اعتماد به نفس پایین و کمبود محبت بزرگ میشه میرسه دبیرستان سعی میکنه خودشو با درس و نماز و خدا سرگرم کنه..میشه بهترین دانش آموز مدرسه...شاگرد اول...میدید دوستای دیگش دنبال دوس پسر و اینان ولی این اینارو گناه میدونسته و فقط فکر پیشرفت بوده

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز