یه روزی یه دختر کوچولویی بود که از وقتی چشماشو باز کرده بود از همه چیز میترسید...مامان و باباش همیشه باهم دعوا میکردند...یه خواهر ناتنی داشت که همیشه خاله های اون تو زندگی اینا دخالت میکردند و دعوا راه مینداختند و مامان این دختر کوچولو رو اذیت میکردند...تا جایی که یه روز مامان این دختر کوچولو رو برمیداره که بندازه خودشونو تو رودخونه...