یه روزی یه دختر کوچولویی بود که از وقتی چشماشو باز کرده بود از همه چیز میترسید...مامان و باباش همیشه باهم دعوا میکردند...یه خواهر ناتنی داشت که همیشه خاله های اون تو زندگی اینا دخالت میکردند و دعوا راه مینداختند و مامان این دختر کوچولو رو اذیت میکردند...تا جایی که یه روز مامان این دختر کوچولو رو برمیداره که بندازه خودشونو تو رودخونه...
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
اما یکی از مامورای کلانتری اون محل میبینه و نمیذاره...برمیگرده میگه برگرد پیش شوهرت..این کارو نکن...این خانومم قصه زندگیشو میگه ک شوهرم من و از خونه با بچه کوچیکم انداخته ییرون و ماموره هم این و میبره پیش شوهرش و آشتی میده
بعضی شبا عجیب دلتنگت میشم نمیدونم واقعا نمیدونم به هر دری زدم که قسمتم بشی اما نمیشه من از خدا فقط یه چیز میخوام اونم لحظه ای که خودمو توی لباس عروس دیدم حداقل با اونی که دوسش دارم باشم میدونی از اون دردناک تر چیه؟؟؟تو حتی نمیدونی من حاضرم برات تک تک استخون هامم بدم یادت باشه هیچکس اندازه من نمیتونه دوستت داشته باشه این چند بیت شعر تقدیم به خودت عزیزترینمA❤️میخوام بدونی که دلم داره برات پر میزنه🕊مثل یه داروغه شبا به هر دری سر میزنه 🥺وقتی میای با اون چشات دنیامو پر نور می کنی💫غصه ی تنها موندن و از دل من دور می کنی 🥹عمری اگه نگات کنم از دیدنت سیر نمیشم😍بدون که عشق تو زده خیمه به صحرای دلم 🫀اگر که باور نداری گوش کن به حرفای دلم...
روزها این طور میگذرند ...مادربزرگ این خاهر ناتنی عادت داشت بیاد پیش نوش و بهش سر میزنه ..یبار میاد و به خاهر ناتنیه میگه وقتی مامان بچه خونه نیست این بچه رو بکش...این بچه تو آینده رقیب تویه
اما خواهر ناتنیه چون به هرحال خواهر بوده نمیتونه این کارو کنه....و مادربزرگشو از خونه بیرون میکنه و حتی به باباش میگه و باباش نمیذاره دیگه خاله و مادربزرگ اون بیان خونه...دعواها یکم کمتر میشه اما همچنان ادامه داشته
اما خواهر ناتنیه چون به هرحال خواهر بوده نمیتونه این کارو کنه....و مادربزرگشو از خونه بیرون میکنه و ...
این دختر بچه و داداشش با استرس و سختی و عدم احساس امنیت بزرگ میشن....یبار هم تو خیابون خاله این خواهر ناتنیه این دخترکوچولو رو میبینه ک منتظره باباش بیاد از مهد کودک ببره و همونجا از شدت کینه ای که به این بچه داشته یه سیلی بهش میزنه
تا اینکه خواهر ناتنیه مریض میشه و پدر از همون موقع آروم وکم حرف میشه...این دختر کوچولو دیگه هیچ وقت ...
آروم آروم با اعتماد به نفس پایین و کمبود محبت بزرگ میشه میرسه دبیرستان سعی میکنه خودشو با درس و نماز و خدا سرگرم کنه..میشه بهترین دانش آموز مدرسه...شاگرد اول...میدید دوستای دیگش دنبال دوس پسر و اینان ولی این اینارو گناه میدونسته و فقط فکر پیشرفت بوده