منم همش میرفتم جلو کمربند بابام که نخوره به مامانم
ولی بزرگتر که شدم کمربندشو برامنم برداشت داداشمم یاد گفت با لگد و سنگ و چوب همیشه سرم شکسته بود
من حتی گریه هم میکردم منو میزدن
همیشع گریه هامیواشکی زیر پتو بوده و هست
هنوز ازدواج نکردم ولی خداکنه اون حداقل خوب باشه