روزی دو مرد با هم وارد خانه ی شدند.سگی را دیدند که روی زمینی پر از سوزن ایستاده بود و درد میکشید. ولی برای فرار کردن تلاشی نمیکرد. مرد از دوستش پرسید که چرا این سگ بجای فرار درد رو تحمل میکند.دوستش گفت چون هنوز تحمل دردش به انتها نرسیده تا از جای خودش فرار کنه.
خیلی از ماها تو شرایط اینجور قرار میگیریم. درد میکشیم و تحمل میکنیم. رنج میکشیم زجه میزنیم. ولی وقتی شروع به بلند شدن میکنیم که دیگه تحمل دردمون تموم شده باشه