2821
2789
عنوان

خانوادگی

176 بازدید | 22 پست

سلام من حدودا داده چند ماه دیگه سالگرد ۲ سالگی ازدواجم میشه من خیلی شوهرمو دوس دارم ولی اون از وقتی اومدیم خونه خودمون رفتارش خیلی تغییر کرده دوران دوستیمون یا نامزدیمون اینطور نبود (فقط بعضا وارد جزییات میشم تا بهم راه حل بدین ببخشید طولانی بشه سرتون درد میارم ) خیلی سرد شده باهام همش سرش تو گوشیه یا تلویزیونه اصلا بهم توج نمیکنه دوران نامزدیمون که انقدر عطشش تند بود بعضا روزی میشد که سه بار رابطه داشته باشیم اما الان حتی یه هفته هم ازم دور باشه به جاییش بر نمیخوره من ۱۸ سالمه و شوهرم ۲۶ سالش ما باهم حرف زدیم و بعد باهم ازدواج کردیم علاقه ای بوده واسه همین بابام اولش مخالفت کرد وگفت سنت کوچیکه و خانواده اون خیلی مذهبیه و خیلی سخت گیرن من اما گفتم کنار میام درخواست ازدواجشو قبول کردم بعد نامزدیم مجبور شدم چادری بشم بخاطر خانواده شوهرم یا از برادر شوهرم چادر سر کنم یا از پسر خاله هام و خلاصه کلا و این واسه من تحول بزرگی شد البته شوهرم زیاد گیر نمیده اما مادر شوهرم چرا  خلاصه من فقط وقتی با خانواده شوهرم جایی میرفتم چادر سر میکردم یا وقتی محل زندگی اونا جایی میرفتیم ولی بقیه جاها نه خلاصه گذشت و سر این مسایل و مسایل دیگه که عرض میکنم ما زود به زود با هم بحثمون شد حتی هنوزم تموم نشده و الان شوهرم ازم خیلی دور شده چیکار کنم من بعد ازدواج فهمیدم که شوهرم سیگاریه و من قبل ازدواج براش شرط گذاشته بودم که من از ادمای اهل دود دم و الکل و رفیق بازیو اینا بدم میاد به جای اینکه بشینم مثل همه ی عروسا از داشتن رفاهو این چیزا حرف بزنم سنگامو باهاش وا کنده بودم گفته بودم من کمتر از ۲۱ سالگی بچه نمیخوامو میخوام ادامه تحصیل بدم و باید همه جوره با شرایط تحصیلم کنار بیای اون موقع قبول کرد ولی بعد نامزدی که اومدیم سر خونه زندگیمون سر خیلی چیزا باهام بحث میکنه و اصلا درکم نمیکنه راستش من یکم زیادی ناز پرورده هستم تا ازدواج نکرده بودم حتی مایع ظرفشویی هم به دستم نخورده بود یه جورایی خرخونو ناز پرورده بابام بودم و بیشتر از چایی و نیمرو بلد نبودم بخاطر شوهرم خیلی تحول داشتم واسه خودم خب خودم قبول کردم شکایتی ندارم اما منم خاستار کمی درکم من چون کار خونه نکردم یکم سختم میشه و خیلی وقتا از سرم باز میکنم اون شاکی میشه میگه من نمیخوام درس بخونی هر وقت میگم صبحونه حاضر کن میگی مدرسه دارم حتی الان که دارم دیپلم میگیرم برام کتاب کمک اموزشی هم نمیگیره و کلاس و مشاوره هم ثبت نام نمیکنه میگه کسی که بخواد بخونه میخونه فکر نکنین وضع مالیش یده ها نه خودش نمیخواد منم در این باره چیزی نمیگم که بیشتر لج نکنه ولی سر سیگار کشیدنش و سادگی من پیش فامیل گرگ اون خیلی بحثمون میشه من به قول بابام که میگه مثل اب صافی و بی ریا مثلا دیدی تو جمع چیزایی که نباید رو گفتم و سوتی های زیادی میدم البته نه درباره زناشویی درباره موارد متفاوت در ضمن بخاطر ضریب هوشیه بالامه یا چی نمیدونم جنب و جوش م زیاده و خیلی حرف میزنم البته وقتی خوشحالم یا هیجان زده میشم  اونم میگه حرف زدن بلد نیستی حرف نزدن هم بلد نیسی ولی من دست خودم نیس حرف میزنم بعد میفهمم چقدر پر حرفی کردم و چه سوتییایی دادم اونم درکم نمیکنه با هم بحثمون میشه و خلاصه قبلا حتی اگه من یکم ناراحت میشدم یه لحظه اشکم میومد از ناراحتیش باهام گریه میکرد و به غلط کردن میوفتاد اما حالا خودش ناراحتم میکنه گریه هامو میبینه اما ککشم نمیگزه و فقط با دوستاش میگرده و یه بهونه ای میگرده از خونه بره بیرون فقط واسه ناهارو شام خواب انگار میاد خونه بخدا دیگه بریدم دیگه نمیدونم چیکار کنم تو رو خدا یه مشاوره بدین بهم چیکار کنم😣😖😔😔😔🥺🥺🥺🥺😭😭😭😭😭😭😭😭

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

ببین من کامل نخوندم،اما از همون اول فهمیدم مشکل چیه،تو خودتو کاملا گذاشتی کنار و وقف همسرت کردی،بجای اینکه همسرت،تورو اونجوری که هستی بپذیره تو خودتو تغییر دادی تا باب میل اون باشی،خب اینجوری عزت نفسی نمیمونه برات،چادری شدی چون اونا مذهبی بودن؟پس اعتقادات خودت چی میشه؟اونا خودشون چشم دارن درک و عقل دارن،میبینن دختری که رفتن خاستگاریش چادری نیست،خودت باش و عاشق خودت شو اول،وقتی خودت به خودت احترام نذاری هیچکس اینکارو نمیکنه.

آفاق را گردیده ام؛ مهر ِ بتان ورزیده ام؛ بسیار خوبان دیده ام، اما تو چیزِ دیگری...💜

حتی یه درصد از این تغییرایی که بقول خودت بخاطر مادرشوهرو شوهرت رو خودت انجام دادی رو اصلا درک نمیکنم!چرا اگه زن و عروس چادری میخواستن اومدن سمت تو؟تو چجوری قبول کردی؟!واقعا فازتون چیه تو این سن ازدواج میکنین خب معلومه هنوز ادم بچس و بی تجربه.من ۲۳ سالمه ولی هنوووووز اونجوری که باید عاقل و پخته نیستم.هنوزم بچه بازیای خودمو دارم.شوهرتم زیادی لی لی به لالاش گذاشتی.ولکن بابا انقد خودتو محتاج محبت و توجهش نشون نده.

پشتِ من خدا بوده همیشه ...🙏

پرحرفی توی خانواده شوهر بدترین چیز باز بدترازاون این که بین پرحرفیات سوتی هم بدی گلم نیازی نیست اونجا صحبت خاصی بکنی و نقل مجلس بشی بشین یه کنارسرت به گوشت گرم کن یا به حرفاشون گوش بده ولی سعی کن پرحرفی نکنی یا یه جوری نباشی که فکر کنن باد داری و ناراحتی خواهرانه بهت میگم عزیزم پرحرفی از ضریب هوشی بالا نیست از سادگی اگه یه ذره سیاست داشته باشی خودت متوجه میشی اینم که میگی شوهرت باهات همکاری نمیکنه و میگه درس نخون شاید بخاطر این که چون داری درس میخونی سرت گرم میشه و کارات سرسری انجام میدی و بعضی کارهارو انجام نمیدی خوب وقتی براش صبحانه درست نمیکنی میگی درس دارم توقع داری اون با روی باز بگه درس بخون؟

توی همین چند خط مشخص که خیلی ساده و بی سیاستی روی خودت کارکن شوهرتم درست میشه

حتی یه درصد از این تغییرایی که بقول خودت بخاطر مادرشوهرو شوهرت رو خودت انجام دادی رو اصلا درک نمیکنم ...

خب حالا چیکار کنم من خیلی دختر احساسی هستم چون کلا یه جورایی لوس شدم نمیتونم الان تنهایی و قبول کنم پیش خانواده خودمم زندگی نمیکنم که بگم حداقل پیش خانوادمم با اونا سرگرم میشم یادم میره چقدر بشینم تو خونه درو دیوارهو نگاه کنم وقتی ام میاد بره تو گوشی اصلا نمیتونم قبول کنم فقط میخوام بازم مثل قبل عاشقم باشه نمیدونم دیگه کم اوردم دختری به سرسختی من که پسرا ازم حساب میبردن حتی کتکمم خورده بودن و کسی بودم واسه خودم الان تو یه دونش موندم نمیدونم چیکار کنم ولی چون عاشقشم کم میارم جلوش نمیدونم چیکار کنم کمکم کنین

ببین من کامل نخوندم،اما از همون اول فهمیدم مشکل چیه،تو خودتو کاملا گذاشتی کنار و وقف همسرت کردی،بجای ...

منم میدونم و من کلا نزاشتم کنار وقتی با اونا هستم چادر سرم میکنم اونم دوران نامزدیو اوایل زندگیمون شد چون من رفته رفته قبولش نکردمو گذاشته ام کنار الانم هر از گاهی و سعی میکنم مانتو بلند میپوشم تا گیر ندن بهم 

خب حالا چیکار کنم من خیلی دختر احساسی هستم چون کلا یه جورایی لوس شدم نمیتونم الان تنهایی و قبول کنم ...


منم متاسفانه خیلی وابسته و لوس بار اومدم و اینجور شخصیتا خیییلیییی احساسین متاسفانه و اگر عاشق بشن کنترلی رو احساساتشون ندارن.بنظرم اصلا بهش نگو چرا اینجوری شدی چرا بهم توجه نمیکنی و اینا...به خودت برس.غذایی که دوس داره رو درس کن.سعی کن اصلااا تا جایی که میشه یه مدت باهاش بحث نکنی .خوش رو باش.تعریف کن،بگو بخند که تو خونه آرامش داشته باشه و فراری نباشه.انقد گیر نباش رو ادامه تحصیلت.من خواهرم فوق لیسانس مهندسی پزشکیه و خونه داره با دوتا بچه.تهش هیچی نیس.زندگیتو خراب نکن.

پشتِ من خدا بوده همیشه ...🙏
2824
2823
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   محدثه_1401  |  14 ساعت پیش