من با یه اقایی دوستم خلاصش تو تایپیکام هست چند وقت پیش باعث شد بینمون بهم بخوره ولی باز بهم برگشتیم و بهم گفت من به رفیقم قسم جون پدرمو خوردم باهات نباشم ولی دلمم تورومیخاو بین این دوتا موندم ولی میبینی ی روز قربون صدقم میره ی روزم از صدتا غریبه غریب تره.
همشم میگه من قسم جون بابام و خوردم میگه حالم بده میخام تنها باشیم
کسی هم تو زندگیش نیست
قراره چند روز دیگه همو ببینیم باهم حرف بزنیم اگه ب نتیجه ای نرسیدیم کات کنیم
ب نظرتون چی بهش بگم؟
اخه پسر خیلی خوبی بود ولی سر اون قضیه خیلی از دستم ناراحت شد و میگه نمیتونم باهاش کنار بیام
چیکار کنم چی بش بگم درست بشه
نمیخام التماس و این چیزا بکنم خودمو خرد کنم
منطقی حرف بزنم از ترحم بدم میاد