صدای قدم های می آید
و من هیچ ثانیه ای
حضور غم انگیز او را دوست نداشته ام.
من از غربت شاخه ها می ترسم
از دیوانگی رنگ ها،
و از دو دلی های آسمان.
من در پاییز
حتی از باران هم می ترسم
انگار که باران یک دروغ است.
مگر برگ و شاخه عاشق یکدیگر نیستند؟
پس چرا شاخه ها تنها می شوند؟
پاییز...
انگار ساعت هم چیزی جا گذاشته باشد
انگار نمی خواهد آن را قبول کند
به عقب می آید.
من از سلام برگِ لرزان به زمین
و از دست های کوتاه نور می ترسم.
میان من و پاییز
به اندازه ی یک خواب عمیق
فاصله بگذارید
🌿🥀🌿