ظهریه اومده یه عالمه پشت مادرشوهرم حرف زده و کلی دری وری گفته
اونوقت عصریه با شوهرم از دکتر اومدیم دیدم داره با مادرشوهرم میره بیرون 😐😐😐منو دید کپ کردن دوتاشون
همیشه کارشون همینه تو یه ساختمونیم ولی هیچموقع وقتی میرن بیرون بمن نمیگن خیلی ناراحتم که چرا هربار سرم ب سنگ میخوره بازم میبخشم .مادرشوهرم که انگار من خار تو چشمشم ولی با اینکه اون جاریم همش با شوهرش میجنگن اما اونو بیشتر دوس داره اونوقت منکه برای شوهرم میمیرم و انقد دوسش دارم میخاد سر ب تنم نباشه
نمیدونم واقعا چرا منکه همیشه همه تلاشمو برای زندگیم میکنم بیشتر بی محلی میبینم 😔😔
بنظرتون چرا اینجوریه ؟انگار اونو بیشتر دوس دارن تو خیلی چیزا هم فرق گذاشتن بینمون