دلا نزد كسی بنشین ، كه او از دل خبر دارد
که همدل میشود با دل ،به چشمانش نظر دارد
من از آغاز جا ماندم، ز ره رویان خوشبختی
شدم باغی که سرشار از درختی بی ثمر دارد
نگاهی میکنم باخود، چه زهر آگین میخندم
به تار و پود عمرم که جوانی را هدر دارد
دریغم کرد از مهرش گلایه کردم از عشقش
به خنده گفت آهسته که مهر من ضرر دارد
به حال زار خود اکنون ،ترحم میکنم گاهی
نشسته تا سحر با من نگفت قصد سفر دارد
شدم قربانی آن شب، سیاهی را پذیرفتم
سپردم دل به چشمانم که نفرت از سحر دارد
در آن هنگامه ی خلوت ،هوای مرگ حاکم شد
نفهمیدم نگاهش را چه سودایی به سر دارد
اگر بشکافم از سینه هزاران جلوه از درد است
به تحسینش کنید او را که دستی بر هنر دارد
خدا می داند از حالم ،نشستن بر لب ایوان
همه کارم شده تردید،از این کوچه گذر دارد؟
غرض از ناله در شعرم همین بود و همین باشد
خوشا بر حال معشوقی که عشقی معتبر دارد
نازبانو