مردم شهر؛ خبردار شوید...
امشب از شهر شما خواهم رفت
آخرین شعر مرا گوش کنید...
امشب از ناله دلم پر خون است
شعر امشب فقط یک مصرع
که پر از درد و غم و حسرت و آه
بر دل ظلمت شب جاری هست
"لحظه ی مرگ همان مجنون است"
مردم شهر ؛ آسوده شوید...
دگر از ناله من نیست خبر
شّر من از سرتان کم گردید
بعد این از غم من نیست اثر...
شهرتان خالی از
آواز دل محزون است
زیر تابوت نگویید به من
وای بر بی کسی اش،
"تلخی حرفِ پر از رنگ شما
روح زخمیِ مرا موزون است"..
اینقدر بر سر من بی کسی ام را نزنید
بخدا می شنوم....
باز هم زخم زبان دل بی مهر شما
آتشش می زنید انگار تن رنجورم
بس کنید این همه افسوس دروغ
دست بردارید زسر این جسد مهجورم
گر چه دل مُرده، ولی دل خون است
جای من هیچ کسی نیست و نیست
من همان به که خاموش شدم
"چشم هم راحت و آسوده بشد
دل بیچاره به چشمان خودم مدیون است"..
مادری نیست که شیون بکند مرگم را
سینه را چاک دهد
گریه زاری بکند از سبب
مرگ جگر گوشه ی خود
بعد باسوز لالایی خود
جسدم رابه دل خاک دهد...
درد بی مادری هم
روی دلم افزون است
آه.. دلم بر تن خود میسوزد
که به دست چه کسی گشت
به خاک..
"که غم انگیز ترین قسمت
مرگ...اکنون است"
بگذارید مرا در دل خاک
مردم شهر "خدا حافظتان "
روی سنگم بنویسید فقط نام مرا
شاید از روی وفا گذر یار
به اینجا افتد...
بگذارید بفهمد که در این گورستان
چه غریبانه تنم مدفون است..
کاش باور داشت که حتی
به زیر دل این سنگ سیاه
"که هنوزم به آویختن از دامانش
دست هایم ز کفن بیرون است"..
#نازبانو