من نصف زندگیم تو انقلاب گذشت
کافه های کئچیک و ادمیایی که رو زمین نشته بودند و هرکیاز یه ور غش غش میخندید یکی گیتار میزد یادش بخیر یه مدت دف میزدم
پارک اب و اتش رو تابستون و زمستون پایه بودیم البته هنوزم همونجوریم فک میکنم خدا این لحظه هارو هدیه داده بهم