دو سال پیش تو بیمارستان بستری بودم باهم اشنا شدیم .دو ماه پیش برای اولین بار اومد خونمون بعد ازم درباره اینکه طلا داری پول چقدر داری؟فامیلی شوهرت چیه و سوالای این مدلی میپرسید .متاسفانه من یه چیز با ارزش تو خونمون بود که نشونش دادم
حالا هر چند مدت یه بار بهم زنگ میزنه که بیاد اینجا و من میپیچونمش که نیاد چون واقعا ترسیدم چون هر بار که زنگ میزنه میگه چقدر پول داری .اون چیزه رو مواظبش باش یا شوهرت کجاست
دلبری خدارو ببین ؛داره میگه: تاخُدات منم، از حرف مردم ناراحت و اندوهگین نباش!♡من و تو با همه فرق داریم! من تورو جوری دوست ندارم که بقیه همو دوست دارن من دلم میخواد دنیارو قشنگ کنم!من دلم میخواد تورو عاشق زندگی کنم! یه جوری که از بودنت،از حضورت از اینکه هستی لذت ببری! صبح ک چشماتو باز میکنی با خودت بگی من همونیم که یه نفر حاضرع جونشو برام بدع،برای خوشحالیم ، برای خوشبختیم،برای هرچی که من از زندگی میخوام! غصه اگه داری بگی هی بلند شو بیا دوتایی باهم غصه بخوریم!آدم تنها تنها از پسِ این همه درد برنمیاد! آدم تنهایی بیشتر دردش میاد..!من تورو اینجوری دوست دارم که چشمات برق بزنه،از ذوق،از فرط دوست داشتن و از دوست داشته شدن...اره من تورو جوره دیگه ای دوست دارم. . .😍😍💫