نگو این جاری کثیف همه حرفامو فوشام ب خانواده شوهرم و شوهرم بدون اینکه دلیلش و بگه میرفته نشون برادر شوهرم و خانوادش میداده مادرشوهرم باهام یجوری بود خواهراش اصلا تحویل نمیگرفتم منم فکر میکردم شوهرم چیزی گفته میگفتم حالا و حامله ام چرا حمایت نمیکن نوشون مهم نیست براشون یکم باهام خوب باشن زورشون میاد از من چرا، افسرده شده بودم دیگه ی روز ک با شوهرم دعوا بدی داشتم زنگ زد خانوادم هزار حرف نامربوط زد اینقدر کشیده بود مواد که رد داده بود دیکه منم همش میگم از خدا میخواستم میگفتم این بچه چه گناهی کرده یکی از دعاهامو این بود ک هیچ وقت بچه دار نشم تا شوهرم ترک کنه و زندگیم خوب بشه و جلو گیری داشتم قرص میخوردم، (با خانوادم بعد ۶ماه از عقد آشتی کردیم ولی رفت آمد نداشتیم تلفنی یل من میرفتم دیر ب دیز)
گله از خدا ک چرا فراموشم کرده اینقدر عصبی بودم پیام دادم مادر شوهرم میخواستم هر چی از ذهنم میاد بگم تا خالی شم