داییم تعریف میکرد که جن عاشقش شده بود زن بود موهاش بلندو زیبا میگفت شب تاصب بغلش میخوابید زنم داشتا.میگفت باهام حرف میزد.یبار به زنش گفت زنش باور نکرد دایمم به جنه گفت اون لیوانو از رو تاقچه بنداز اونم انداخت زنداییم بشدت ترسیده بودو جیغو داد .داییمو ولنمیکرد تا دعابراش گرفتن .هنوزم با شوق تعریف میکنه ازش
همین دیشب تو حال خونمون تنها نشسته بودم شوهرم رو تخت بود اخرای شب بودش دخترمم رو تختش خواب من داشتم گربه تقریبا کوچولویی دارم شیر میدادمش یهو حس کردم یکی از جلوم داره میاد نگا کردم کسی نبود دیدم از کنارم رد شد صدای پاهاشو حتی شنیدم یهو گربه ول کردم اطرافم هی نگا کردم چیزی ندیدم فقط حسش کردم و مطمعنم اشتباه نکردم اولش فکر کردم شوهرمه رفته اشپزخونه دیدم ن بابا یهو نگا گربم کردم دیدم زل زده تو چشام خیره نگاه میکنه خیلی ترسیدم ولش کردم اومدم تو اتاق ب شوهرم گفتم