داییم تعریف میکرد که جن عاشقش شده بود زن بود موهاش بلندو زیبا میگفت شب تاصب بغلش میخوابید زنم داشتا.میگفت باهام حرف میزد.یبار به زنش گفت زنش باور نکرد دایمم به جنه گفت اون لیوانو از رو تاقچه بنداز اونم انداخت زنداییم بشدت ترسیده بودو جیغو داد .داییمو ولنمیکرد تا دعابراش گرفتن .هنوزم با شوق تعریف میکنه ازش