#رمان #خون_بس برگرفته از داستان واقعی زندگی یه دختر
پارت صد و هفدهم
اون روز فهمیدم که مادرم تو سرش غده بدخیم داره و از دست هیچ کدوم مون هم کاری برنمیاد.
تا اخرین لحظه های عمر مادرم تنهاش نذاشتم و بهش رسیدم با اینکه هر روز شاهد اب شدنش بودم ولی هیچ وقت برای بهبودیش و دیدن معجزه دست از تلاش برنداشتم .
مادرم قبل مرگش از یوسف خواست که به یکی از خواستگارهای فرشته جواب بعله بده و خیالش بابت فرشته راحت بشه به قول خودش خوشبختیش ببینه.
فرشته هم با یکی از تاجرایی که میمومد عمارت ازدواج کرد و برای زندگی قرار شد برن خارج از کشور .
تقریبا یک هفته از عروسی فرشته میگذشت که بچه رحمان بدنیا اومد .
مادرم دقیقا چهل روزگی پسر رحمان فوت کرد و برای همیشه مارو تنها گذاشت.
دقیقا روز مراسم خاکسپاری مادرم خانم بزرگ گفت حالم بده دارم خفه میشم .
سریع طبیب صدا کردیم تا طبیب بیاد خانم بزرگ بهم گفت دخترم حلالم کن دستاش گرفتم و گفتم من همون چندین سال پیش حلالتون کردم بعدم چشماش بست و برای همیشه از پیش ما رفت .
برای منو یوسف خیلی سخت بود توی دو روز مادرهامون از دست دادیم .
روز و شبم کلا با یاد مادرم و خانم بزرگ میگذشت .
اصلا نمیتونستم پا بزارم تو عمارت وقتی میرفتم پای تنور قلبم درد میگرفت ولی خوب من باید زندگیم میکردم .
فرشته بعد چهلم مادرم برای زندگی رفت خارج کشور و من و رحمان تنها موندیم .
یروز نشسته بودم خونه که ناخوداگاه یاد سهراب افتادم .
گفتم یعنی الان کجاست چه بلایی سرش اومده .
به یوسف گفتم برام پیداش کنه چند ماه طول کشید تا تونست نشونی ازش گیر بیاره .
دل تو دلم نبود که برم ببینمش، نمیدونم چرا یوسف خیلی سعی کرد جلوم بگیر و منصرفم کنه ولی من قبول نکردم تا اینکه......
#رمان #خون_بس برگرفته از داستان واقعی زندگی یه دختر
پارت صد و هجدهم
انقدری اصرار کردم تا یوسف منو برد، رفتیم یه جایی خارج از شهر بود یه تابلو داشت نوشته بود بهزیستی .
با چشم گریون رفتم داخل و اسم و فامیل برادرم گفتم و اولش بهونه اوردن که نمیتونی بری داخل ولی انقدر التماس کردم و یوسفم با یکیشون هماهنگ کرد که اجازه دادن برم چند دیقه فقط از دور ببینمش.
رفتم داخل اتاق های تو در تو که از اتاق ها کلا صدا داد و فریاد میومد هم میترسید هم چشم میگردوندم تا سهراب ببینم .
یه خانم اومد جلوم و گفت شما اینجا چیکار دارید کی راه داد بیایید .
گفتم اومدم برادرم ببینم ،گفت اسمش تا گفتم سهراب گفت نکنه شما خواهرش شیرین هستین .
جا خوردم گفتم چطور شما از کجا میدونید اسم منو.
گفت داداشت قبل اینکه بیهوش بشه بلند داد میزد میگفت شیرین عروسیت مبارک بیا جلو داداش برقص میخوام کادوت بدم ،پرستار گفت با اینکه کاملا مچاله شده بود ولی خودش هی این طرف واون طرف میزد مثلا داشت میرقصید.
با شنیدن حرفاش فقط اشک میریختم.
گفت رفتم پیشش گفتم با کی حرف میزنی یه سمت نشون داد گفت با شیرین دیگه ببینش چقدر قشنگ شده اخه امروز عروسیشه اومده پیش من بهش کادو عروسیش بدم بعد بره سرخونه زندگیش .
انقدری هیجان زده شده بود که نگو ،منم رفتم براش داروهاش بیارم که دیدم خوابیده رفتم نزدیک هرچی تکون دادم صدا زدم جواب نداد .
گفتم یعنی چی مگه داداش من زنده نیست ،گفت چرا زندست ولی الان کاملا بیهوش مغزش به کل از کار افتاده فقط قلبش داره میزنه.
گفتم توروخدا بگو کجاست برم ببینمش .دستم گرفت و با خودش برد ته سالن و در یه اتاق باز کرد گفت اینجاست برادرت .
با دیدنش قلبم درد گرفت خدا این چه وضع این چرا اینطوره دقیقا مثل بچه چهار پنج ساله کوچیک و ریز .
گفتم خدایا چرا اینطور کردیش خدایا من میبخشمش تو هم کمکش کن .
اصلا نتونستم تحمل کنم ،یوسفم دید حالم خوب نیست گفت بریم شیرین بسه .
گفتم چشم و با چشم گریون اومدم بیرون رو به پرستار گفتم خانم توروخدا اگه بیدار شد به خونم زنگ بزنید بیام ببینمش بازم .
شماره دادیم و اومدیم بیرون .
اصلا حالم خوب نبود فکر نمیکردم دیگه انقدر وضعیتش بد باشه .
تقریبا از اون روز یک هفته گذشته بود که تلفن خونمون زنگ خورد زینب جواب داد بعدم رو به من گفت یه خانم بود گفت بهتون بگم سهراب فوت کرده .
دو دستی زدم تو سرم و گفتم خدایا اخه چرا .
رفتیم جنازه سهراب تحویل گرفتیم و بردیم پیش مامانم دفن کردیم و یوسف براش مراسم گرفت و برگشتیم بازم شهر .....