من الان ۳۶ سالمه. اون روز دانشجو بودیم بیست سالمون بود توی خوابگاه. یه شب دزدکی در اتاق رو بستیم و با یه کاغذ بزرگ که گذاشته بودیم تو سینی بزرگ و یه نعلبکی این کارو کردیم یکی از بچه ها حالت تهوع شدید گرفت از هیجان و یکیشونم غش کرد. به خیالمون داریم روح احضار می کنیم نگو اینا جن بودن! فرداش قرار بود همه بریم به شهرهامون حالا اونشب چقدر اذیت شدیم وقتی خوابیدیم داستانش مفصله اما بچه ها هفته بعدش که اومدن هر کدوم چیزای ترسناکی تعریف میکردن که براشون اتفاق افتاده بود اما خود من وقتی رفتم خونه شب که خوابیدم چند تا سکه پول خورد تو اتاق بود یه نفر اینارو بر میداشت و میریخت دوباره سر جاش. بعد دیدم یه نفر قدش دو متر دراز بود و دولا و پاهاش روی زمین نبود اومد رفت تو اتاق کناری. خواهرم برام آب قند اورد و تا صبح نخوابیدم. این وقایع تا یکی دو هفته برامون پیش میومد تا شروع کردیم به ذکر و قرآن خوندن