2777
2789
عنوان

گذشته..

360 بازدید | 10 پست

تا ۱۷ سالگی با هیچ پسری حرف نمیزدم اونم بخاطر اعتقادات خودم بود و از دوست پسر و دختر متنفر بودم همیشه ترسم از این بود که مبادا دلمو پسری بشکونه..ولی خب گول خوردم..و با یه نفر وارد رابطه شدم ! و منی که تاحالا با کسی نبودم قبول کنید خیلی سخت بود حرف زدن باهاش..مثلا قربون صدقه رفتن!اونام همچین انتظاری دارن دیگه..اینکه چقدر بچگانه رفتار میکردم و هر حرفی بینمون دو بدل میشد سریع یه مادرم میگفتم..اونم متوجه میشدو میگفت نباید هر حرفیو ک به هم میگیمو به مامانت بگی ولی خب من همچنان ادامه میدادم..اون خیلی توقعا داشت و من نمیتونستمو بلد نبودم چطور باید با یه پسر حرف بزنی..خلاصه که دوهفته با دعواهای ما گذشت..همش بحث داشتیم سر اینکه چرا من به اون زنگ نمیزنم!!و بخاطر این رفتارای بچگونه ی من یه واسطه قرار دادیم(عمه ی من)تا هرموقع قهر کردیم اون بیاد آشتیمون بده


هستین ادامشو بزارم؟

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

همش بهش میگفتم میتونی خیلی راحت این رابطرو تموم کنی و اونم خیلی مشخص بود ک از اینجور حرفای من کسل شده و خیلی ناراحت میشه ک میگم اینارو..خلاصه که تون خیلی توقعا داشت یه روز به عمم گفتم بهش زنگ بزن بگو این رابطرو تموم کنیم اونم گفت باش و زنگ زد بهش..خب انتظار داشتم انقدری ک همیشه میگه دوستت دارم دوستت دارم..حداقل بگه نه من ماهکو دوست دارمو نمیخوام ازش جدا بشم!!ولی گفت باشه..و ازونورم به عمم پیام داد که اره راست میگی لیاقت اون بیشتر از منه!!و منی که احساساتم پاک بود دچار همچین شخصی شد..یعنی دیگه احساساتم پاک نبود و حس دلبستگی و دوست داشتن نسبت به اونو داشتم

همش بهش میگفتم میتونی خیلی راحت این رابطرو تموم کنی و اونم خیلی مشخص بود ک از اینجور حرفای من کسل شد ...


حالم خوب نبود یه شب تو اتاق خودمو حبس کردم..روم  نمیشد تو صورت مادرم نگاه کنم

که چی؟؟بگم خیلی راحت قبول کرد ک جدا بشیم؟؟واقعا لحظه های سختیو میگذروندم..از طرفیم تو کلاسای تقویتم اونم یه شیفت دیگه بودو گه گاهی میدیدمش..باورم نمیشد!وقتی ک میدیدمش تا چند ساعت خیلی خوشبحال بودم!!اصلا انگار یه چیزی مصرف کرده باشمو خوشحال..میدیدمش

گذشت و اونم با عمم همینطور حرف میزد..حرف حرف حرف..گاهی اوقات حال منو ازش میپرسید

روز به روز افسرده تر میشدم که چرا حداقل با عمم صحبت میکنه..میخواد چیکار کنه؟؟

دوسال به همین منوال گذشت که حالم دست خودم نبود.شده بودم یه افسرده به تمام معنا و میرفتم پیش دکتر اعصاب و روان و با قرص خودمو نگه داشته بودم..باورم نمیشد که یه پسر تونسته بود منو تا مرز جنون ببره!هرموقع بهش فکر میکردم از معده درد میکردم و میخواستم خودمو خفه کنم..مادرم انگار ده سال پیرتر شده بود و هر دقیقه بخاطر من گریه میگرد و به اون لعنت میفرستاد..تو این دوسال عشقم هر دقیقه و هر ثانیه بیشتر میشد ولی اون ..

هنوزم با عمم در ارتباط بود ک فهمیدم اون قبل از من عاشق دونفر شده بودو گفته بود اصلا دیگه از ماهک خوشم نمیاد..

بعد از چند ماه بخاطر خود زنیام پدرم که فردی بسیار خشک و خشن بود نتونست تحملم کنه منو راهی بیمارستان اعصاب و روان قم نیروی هوایی کرد..چند ماهم اونجا بودم و بعد از اون اتفاق من ترک تحصیل کردمو نتونستم دیگه درس بخونم

و بعد از کلی گریه کردن و ناراحتی و اینکه دیگه تقریبا آروم شده بودم مجوزش صادر شد که من از اونجا بیام بیرون

وقتی اون لحظه ها یادم میوفته قلبم تیر میکشه(دخترای ۱۵ ساله بخاطر فرار از خونه شون خودشونو به مریضی میزدن تا جای خواب داتشه باشن..دستامو میبستن و به زور یازده قرصو روزانه بهم میدادن و جونی تو بدنم نمونده بود..پرستاراش به شدت نامهربان)همه این خبرا به گوشش میرسیدو دم نمیزد و میگفت آها!!

دیگه تصمیم گرفتم با کمک دکترو روانشناسم کمتر بهش فکر کنم دیگه واقعا میخواستم خودمو از نو بسازم..چیزی ازم باقی نمونده بود!قبلا خاستگار داشتم ولی الان کی حاضر میشد یه دختر دیوونه رو به عنوان همسر خود قبول کنه؟؟هیچکس!تصمیم گرفتم حداقل کنکور بدم و دانشگاه مورد علاقم قبول شدم!!دانشگاه صنعتی اراک قبول شدم و به گفته پزشکم باید حتما یک ماه یبار میرفتم پیشش تا ببینه چه پیشرفتی داشتمو قرصامو کمتر کنه!واقعانم خیلی حالم نرمال شده بود و کمتر به اون فکر میکردم

تو دانشگاه خیلی بهم سخت میگذشت از همه مردا فراری بودم..۲۲ سالم که شد همش میفهمیدم یه نفر خیلی خیره نگاهم میکنه اونم هروز و تو کلاسای عمومی!!چند ماه گذشت و خیلی توجهش بیشتر شده بود دلمی میگفت میششه بهش اعتماد کرد تا اینکه خواستگاری کردو منم بالاخره بهش جواب مثبتمو دادم و داستان دکتر اعصاب و روان بیمارستانمو واسش تعریف کردم(بجز اون پسر)و صد هزار مرتب شکر خدا الان بهترین همسر و به من داده همسری که درکش خیلی بالاست و تونست بالاخره منو از غمم دور کنه!و با مادری که شده بود کل زندگیم داریم تو یه ساختمون زندگی میکنیم❤

خلاصه که میخوام بگم احساساتتون و خیلی راحت دست هرکسی ندین که داغون بشید خدایی نکرده!!زیاد وابسته کسی نشید جز همسرو مادر پدرتون!!

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز