و بعد از کلی گریه کردن و ناراحتی و اینکه دیگه تقریبا آروم شده بودم مجوزش صادر شد که من از اونجا بیام بیرون
وقتی اون لحظه ها یادم میوفته قلبم تیر میکشه(دخترای ۱۵ ساله بخاطر فرار از خونه شون خودشونو به مریضی میزدن تا جای خواب داتشه باشن..دستامو میبستن و به زور یازده قرصو روزانه بهم میدادن و جونی تو بدنم نمونده بود..پرستاراش به شدت نامهربان)همه این خبرا به گوشش میرسیدو دم نمیزد و میگفت آها!!
دیگه تصمیم گرفتم با کمک دکترو روانشناسم کمتر بهش فکر کنم دیگه واقعا میخواستم خودمو از نو بسازم..چیزی ازم باقی نمونده بود!قبلا خاستگار داشتم ولی الان کی حاضر میشد یه دختر دیوونه رو به عنوان همسر خود قبول کنه؟؟هیچکس!تصمیم گرفتم حداقل کنکور بدم و دانشگاه مورد علاقم قبول شدم!!دانشگاه صنعتی اراک قبول شدم و به گفته پزشکم باید حتما یک ماه یبار میرفتم پیشش تا ببینه چه پیشرفتی داشتمو قرصامو کمتر کنه!واقعانم خیلی حالم نرمال شده بود و کمتر به اون فکر میکردم