منک بخدا داغونم واسه مشکلاتی ک داریم رفتیم خونه پدرشوهرم اونا هم طبقه پایین پسر منم دو سالشه گریه میکرد بره با بچه اون ک پنج سالشه بازی کنه بعدش پسر من دست میزد ب پرده بچه اون گریه میکرد میگفت الان خراب میشه دست میزد ب تخت گریه میکرد میگفت خراب میشه نه اینجوری گریه ها غوغا میکرد خودشو میزد منم بهش گفتم وای این چرا اینجوریه