آه تا کی ز سفر بازنیایی، بازآ
آشفته خیالم ز غم و دردجدایی باز آ
وعده کردی که ایام بهاران آیی
سالها رفته اگر هست وفایی بازآ
گرچه آزرده شدی ،راه به بیراهه زدی
توکه بخشنده ی بی چون و چرایی باز آ
تا نیایی دل من نوحه ی غم میخواند
وَتوکم طاقت وبی جور وجفایی باز آ
چشم یعقوبی من کور شد از درد فراق
پیرهن گشته وبا عطر صبایی باز آ
نازبانو