قسمت شانزدهم
کم کم رفتار های عجیبی از میلاد میدیدم یه روز که اومد دنبالم که از اون شهر بیایم خونمون توی راه گفت باید مال من بشی بزور میخواست با من رابطه برقرار بکنه که من بزور جلوشو گرفتم و کارمون به کتک کاری رسید و آخرش وسط بیابون میخواستم فرار کنم که یه لیوان از تو ماشینش برداشت و شکوند و کشید رو دست خودش که مجبورم کرد برگردم و حسلبی نگراتش شدم
میلاد دیوونه من شده بود
یبار اومد دنبالم اینقد حواسش به من بود که بدجوری خوردیم به گارد ریل و تصادف کردیم و پام کبود شد و خونه جرات نداشتم حتی بلنگم
سرما میخوردم میتامین سی میگرفتم پنج شش تا و بزور میگفت باید بخوری جوری دیووانه وار که نمیتونستم بهش نه بگم
هروقت پیشم بود بالااستثنا بالا میاورد میگفت از بس میترسم یروزی کنارم نباشی