قسمت چهاردهم
اگه یادتون باشه گفتم اکیپ آرمان و محمد و علی خیلییی با هم صمیمی بودن وقتی من وارد دانشگاه شدم محمد باهم تماس گرفت و گفت میخوام بیام شهر.....ببینمت ازت خوشم میاد و میخوام باهم ازدواج کنیم من بخاطر میلاد ردش کردم و اونم خیلی زود ازدواج کرد
میلاد هرهفته بلا استثنا میومد شهر محل تحصیلم و هرچیزی لازم داشتم از شیر مرغ تا جون آدمیزاد برام میخرید و منم که کمبود شدید محبت داشتم و از خدام بود و خودمم دامن میزدم به این شرایط
اینم بگم که کم کم مامانم منو بحاطر دندونم دکتر بود که ارتودنسی کردم لیزر رفتم و از لحاظ چهره خیلی تغییر کردم ولی هنوزم خوب نبودم میلاد فرشته نجات من بود یادمه یروز بهش گفتم میخوام باهات بهم بزنم از ماشین پیاده شد و مشت مشت سنگ برمیداشت و توی سر خودش میزد