2777
2789
عنوان

♥️♥️♥️♥️داستان زندگی♥️♥️♥️♥️

| مشاهده متن کامل بحث + 18584 بازدید | 171 پست

همیشه از اینکه برم انحراف بینی‌م رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم  
ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه
اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید   

قسمت دوازدهم

بچه ها خیلی از این قسمتاشو بخاطر مشاوره ها و روان درمانی هایی که رفتم فراموش کردم و تیکه تیکه یادمه میلاد یه موتور داشت و تو شرکت مرغ کار میکرد و ما خیلی بهم علاقمند شدیم بخاطر من سربازی رفت و من دوسال تموم چشمم به گوشی بود که از خودش بهم خبر بده یبار که اومد مرخصی بدجوری تصادف کرد جوری که۵۰میلیون سال۹۰دیه گرفت و تونست یه مغازه کوچیک باز کنه ویه پراید بخره و کلی هم خرج من بکنه
یادمه شبی که تصادف کرده بود تمام خانوادش بسیج شده بودن به من زنگ بزنن و روحیه بدن همه منو میشناختن و حتی یبارم کلاس زبانمو پیچوندم و زنگ زدم به زن داداشش که پیشش بود اونم اومد کارت همراه بیمارو بهم داد و من رفتم پیشش خیلی داغون شده بود سرش دستش پاش صورتش همه زخمی بود یادمه چن باری گفته بود دلم لواشک میخواد براش لواشک خریدم و یه آینه بردم بیمارستان و بهش دادم

♥️من یک مدافع سلامت هستم♥️در یک بیمارستان کرونایی♥️میشه برای سلامتیم دعا کنی دوس جونی♥️

بچه ها تا اینجا تایپ کردم نظراتتون رو بگید من امشب تا جایی که بتونم واستون بازم تایپ میکنم اگه دیر شد ببخشید

♥️من یک مدافع سلامت هستم♥️در یک بیمارستان کرونایی♥️میشه برای سلامتیم دعا کنی دوس جونی♥️
همین؟؟؟ بقبه اش هم تایپ کن الان دوستان خواهشا پست اضافی نفرستید و کوکو نکنید

عزیزم تایپ میکنم تا جایی که بتونم

♥️من یک مدافع سلامت هستم♥️در یک بیمارستان کرونایی♥️میشه برای سلامتیم دعا کنی دوس جونی♥️

قسمت سیزدهم

رابطه من و میلاد تکرار نشدنی بود میلاد،واقعا میلاد دوباره من بود کافی بود بگم گل برام هزار تا میگرفت یا مثلا تولد۱۸سالگیم۱۸تا کادو واسم گرفت میگفتم پیتزا از شب قبلش واسم پیتزا میگرفت که صبح زود بیاره دسته گلهاشو اینقد جا نداشتم که خشک میکردم میدادم خودش ببره خاطراتم با میلاد تکرار نشدنیه تا اینکه من دانشگاه راه دور قبول شدم

♥️من یک مدافع سلامت هستم♥️در یک بیمارستان کرونایی♥️میشه برای سلامتیم دعا کنی دوس جونی♥️

منتظر بقیه داستانت هستم گذاشتی لایکم کن 

🎈م‍‌ن خ‍‌د‍‌م م‍‌ث ر‍وان‍‌ش‍‌ن‍‌اس‍‌ا ص‍‌ح‍‌ب‍‌ت م‍‌ک‍‌ن‍‌م م‍‌ث #ر‍وان‍‌ی‍‌ا ع‍‌م‍‌ل ..!.😅🥀️🎈🚶🏼‍♀️

قسمت چهاردهم

اگه یادتون باشه گفتم اکیپ آرمان و محمد و علی خیلییی با هم صمیمی بودن وقتی من وارد دانشگاه شدم محمد باهم تماس گرفت و گفت میخوام بیام شهر.....ببینمت ازت خوشم میاد و میخوام باهم ازدواج کنیم من بخاطر میلاد ردش کردم و اونم خیلی زود ازدواج کرد 

میلاد هرهفته بلا استثنا میومد شهر محل تحصیلم و هرچیزی لازم داشتم از شیر مرغ تا جون آدمیزاد برام میخرید و منم که کمبود شدید محبت داشتم و از خدام بود و خودمم دامن میزدم به این شرایط

اینم بگم که کم کم مامانم منو بحاطر دندونم دکتر بود که ارتودنسی کردم لیزر رفتم و از لحاظ چهره خیلی تغییر کردم ولی هنوزم خوب نبودم میلاد فرشته نجات من بود یادمه یروز بهش گفتم میخوام باهات بهم بزنم از ماشین پیاده شد و مشت مشت سنگ برمیداشت و توی سر خودش میزد

♥️من یک مدافع سلامت هستم♥️در یک بیمارستان کرونایی♥️میشه برای سلامتیم دعا کنی دوس جونی♥️
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108