2777
2789
عنوان

♥️♥️♥️♥️داستان زندگی♥️♥️♥️♥️

| مشاهده متن کامل بحث + 18584 بازدید | 171 پست

قسمت هفتم

وقتی رفتم دوم راهنمایی دوستای زیادی پیدا کردم که اهل خوشگذرونی و مشروب و کافه و اینجور چیزا بودن کلا محیط خوبی نبود منم آدمی نبودم که پسری ازم خوشش بیاد
ما ماه های محرم روز عاشورا میرفتیم خونه عمم همون سال که رفتیم من متوجه نگاه های عجیب نوه عمم به خودم شدم و طولی نکشید که شمارمو از پسر عمم گرفته بود یه اکیپ سه نفره بودن علی آرمان و محمد. بهم پیام داد و از همون شب عاشقانه های ما شروع شد اسمش آرمان بود یه بوتیک مانتو داشت بهم میگفت درسته سنت کمه ولی اشکالی نداره میگم مامانم یه چادر برات بیاره نامزد کنیم مال خودم بشی تا اینکه سنمون بره بالاتر و عقد کنیم پدر من و پدر اون از قدیم با هم دشمنی دیرینه ای داشتن من این رویا های اونو محال میدونستم ولی خب اولین بار بود کسی ازم تعریف میکرد میگفت چشمات منو گرفته و من تو ابرا بودم بدجوری وابستش شده بودم شبا گوشیمو زیر سرم میذاشتم که نکنه آرمان پیام بده و من نفهمم دوماه خیلی ساده گذشت قرار گذاشتیم همو ببینیم از قبل با هم شوخی کرده بودیم ک ببینیم توی دیدار اول کی با اونیکی راحت تره روز قرار با حساسیت خاصی آماده شدم زیبایی چندانی نداشتم به همون که داشتم دلم خوش بود آرمان پسر موی روشن و لاغر اندام و چشمتی قهوه ای روشن بود چهره خوبی داشت به محض اینکه وارد بوتیک شده‌ام دستمو دراز کردم تابا آ رمان دست بدم
هم تحت تاثیر حرفهای دوستان بودم و هم میخواستم به آرمان ثابت کنم که در قرار اول باهاش راحت هستم اما همونجور که دستم تو دست ارمان بود مادر آرمان و خواهر بزرگترش وارد شدند و رابطه ما لو رفت...

♥️من یک مدافع سلامت هستم♥️در یک بیمارستان کرونایی♥️میشه برای سلامتیم دعا کنی دوس جونی♥️
گفتم عشقم عکس نمیدم چون شناخته میشم خیلی چیزا رو عوض کردم که نشناسنم حتی تعداد خواهرام

ادامش

پسر داشتن حس شیرینیه😌🤩.... دنیای معصوم و کودکانه اش به من که یک زن هستم حس آرامش عجیبی میده..... وقتی که یک گوشه ناراحت میشینم،یه مرد کوچولو میاد پیشم که نه شوهرمه، نه پدرمه، و نه برادرم...... با دستای کوچولوی مردانه اش موهام رو نوازش میکنه و برای اینکه غصه هام رو فراموش کنم،با صدای قشنگش در گوشم میگه،:مامان، امروز چقد موهات قشنگ شده 🤩🤩روزی که بهم بگی مامان من میمیرم و زنده میشم 🤭رادوینم، عشق مامان ❤️داشتن تو داشتن تمام خوبیهای دنیاس، مرسی از اینکه پسرمی🤩👶

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

قسمت هفتم وقتی رفتم دوم راهنمایی دوستای زیادی پیدا کردم که اهل خوشگذرونی و مشروب و کافه و اینجور چی ...

ببخشدا ی سوال الان خوشکل نشدی ??

پسر داشتن حس شیرینیه😌🤩.... دنیای معصوم و کودکانه اش به من که یک زن هستم حس آرامش عجیبی میده..... وقتی که یک گوشه ناراحت میشینم،یه مرد کوچولو میاد پیشم که نه شوهرمه، نه پدرمه، و نه برادرم...... با دستای کوچولوی مردانه اش موهام رو نوازش میکنه و برای اینکه غصه هام رو فراموش کنم،با صدای قشنگش در گوشم میگه،:مامان، امروز چقد موهات قشنگ شده 🤩🤩روزی که بهم بگی مامان من میمیرم و زنده میشم 🤭رادوینم، عشق مامان ❤️داشتن تو داشتن تمام خوبیهای دنیاس، مرسی از اینکه پسرمی🤩👶

قسمت هشتم

از اونشب موج تماسها به من شروع شد مادر آرمان که میشد دختر عمه من و خواهراش و پدرش باهاش دعوا گرفته بودن که چرا این دختر و چرا از این خانواده پدرش گویا حرکت کرده بود به سمت خونه ما تا با پدرم صحبت کنه و گویا آرمان جلوشو گرفته بوده من منتظر بودم که آرمان پیام بده و بگه خانومم نگران نباش من پشتتم من میمونم پیشت اما دریغ تز یه زنگ و یه پیام منم که زنگ میزدم گوشیش خاموش بود فقط یکبار خواهرش با من تماس گرفت و گفت به ما بگو با آرمان چیکار کردی کجاست داداشم که وقتی من با گریه گفتم نمیدونم قطع کرددنیای من رنگ سیاهی گرفت هیچ راهی نداشتم شبها با خانوادم که پارک میرفتیم من توی ماشین مینشستم و اصلا پیاده نمیشدم تا اینکه تصمیم گرفتم به اون دو تا دوست ارمان علی و محمد زنگ بزنم به محمد زنگ زدم باهاش توی یه کافه قرار گذاشتم گفتم محمد به من بگو آرمان کجاست گفت آرمان یه دوست معمولی داره یه دختر۳۵ساله که بهش جا خواب داده اون دختر نزدیک به بوتیک آرمان مغازه لوازم آرایشی داشت از اونجا مستقیم تاکسی گرفتم و به مغازه دختره رفتم

♥️من یک مدافع سلامت هستم♥️در یک بیمارستان کرونایی♥️میشه برای سلامتیم دعا کنی دوس جونی♥️
تو‌تاپیکات که گفتن خیلی خوشگلی ولی تو این داستان که میگی خیلی زشت بودم چه طوری باور کنیم

شما بذار تموم شه داستان😂😂😂😂

♥️من یک مدافع سلامت هستم♥️در یک بیمارستان کرونایی♥️میشه برای سلامتیم دعا کنی دوس جونی♥️

خب

مادرم فوت کرد میشه براش  فاتحه یا صلوات بفرستین🤍 لباس ها جنسیت ندارن انقد همچیو مردونه زنونه نکنین/ارایش و دامن مختص زنا نیست/ استایل اسپورتو موی کوتاه مختص به مردا نیست / یه مرد میتونه به رنگ صورتی علاقه داشته باشه و یه زن میتونه به تعمیر وسایل علاقه داشته باشه. لطفا عقایدتونو درست کنید یا حداقل به دیگران توهین نکنید.
شما بذار تموم شه داستان😂😂😂😂

خب

پسر داشتن حس شیرینیه😌🤩.... دنیای معصوم و کودکانه اش به من که یک زن هستم حس آرامش عجیبی میده..... وقتی که یک گوشه ناراحت میشینم،یه مرد کوچولو میاد پیشم که نه شوهرمه، نه پدرمه، و نه برادرم...... با دستای کوچولوی مردانه اش موهام رو نوازش میکنه و برای اینکه غصه هام رو فراموش کنم،با صدای قشنگش در گوشم میگه،:مامان، امروز چقد موهات قشنگ شده 🤩🤩روزی که بهم بگی مامان من میمیرم و زنده میشم 🤭رادوینم، عشق مامان ❤️داشتن تو داشتن تمام خوبیهای دنیاس، مرسی از اینکه پسرمی🤩👶
قسمت هشتم از اونشب موج تماسها به من شروع شد مادر آرمان که میشد دختر عمه من و خواهراش و پدرش باهاش د ...

واقعا دختر جسوری بودی ، من اگه جات بودم آرمان رو بی خیال میشدم

Azinammmmmm
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2839
2834
2835
2108