منو شوهرم خیلی وقته با هم زندگی میکنیم از موقع عقدمون نه سالی میگزره.هنوز نتونستیم خونه بخریم.به یه دلایلی که هم مقصر من بودم هم شوهرم. حالا اینا به کنار. بحث چیز دیگه هست الان. من خیلی ادم به روزی هستم. خیلی مطالعه میکنم. سرکارمیرم. حقوقمم بد نیست. موقع عقدمون شوهرم درس میخوند. فوق دیپلم که قرار بود لیسانسشو بگیره و نتونست. چون مشکلات مالی و.. داشتیم مجبور شد نره ادامه شو. دانشگاش خرج داشت. ازین ازادا بود.
حالا از وقتی یادم میاد من همش بهش دلداری میدادم. ذوق میکردم بهش کمک کنم. همش انگیزه بدم. بخاطر همین انگیزه هامم خیلی پیشرفت کرده. ولی بازم بیخیاله انگار. مثلا من همش میگم اگه بیکاری در مغازه دعا کن. دعا روزیو جلب میکنه. از خدا بخاه که بهت رزق حلال و بیشتر برسونه. ولی کلا خنثاس. میگه حال ندارم. تو بخون.
خیلی بحقوق من وابستس.میخام کم کم از حقوقم ناامیدش کنم.بطرز خیلی نامحسوسی. در عرص یه هفت هشت ماه. که دیگه رو حقوق من حساب نکنه. و من جمع کنم. پس اندازمون بشه. اونایی که میگن زنو و شوهر نداریمو... منم نمخام جای دیگه خرج کنم. اخرش تو همین زندگیه. ولی میخام جمع بشه و بچشم بیاد پیشش. نه اینکه ریز ریز خرج شه و نفهمیم. راهکارتون؟
و اینکه کلا همش تو استرسه. کارم فقط جوش زدن برا چکهاش. برا قسطاش. برا میزان درامدش. کلا منودرگیر کارای خودش کرده بدجوررررر. هی میاد بهم میگه چک دارم. فلانه. میدونه کاری از دستمم برنمیادا. ولی هی میگه.
امشب بهش گفتم از وقتی زنت شدم از همه چیز گذشتم تا بتونیم به اینجا برسیم. هنوزم منو غصه بده. هی بگو فلانه. خودتو ناراحت بگیر. منم دل دارم. دوس دارم به یه نفر تکیه کنم. خسته شدم از تو و اینکارات. مثلا پنج تومن تو بورس گذاشتیم. هرموقع چکاش عقب میفته هی میره سهامایی که من با مشورت دوستم که بورس بازه. خریدمو میفروشه. اونم تو ضرر. انگار تو جایی گیر میکنه دوس داره زود یه چیزی بفروشه رفع بشه. دوس نداره فک کنه. بعد بحثمونم رفتم تو بالکن یه عالمه گریه کردم.
اومد گف الان میخابم فردا حرف بزنیم حالم خوب نیست. 🤐😑😐
مثلا عروسیمونو ساده گرفتیم. تالارنبود و خونه بود. ولی چون ارایشگاه و اتلیه درجه یک رفتیم. برام مهم نبود. ولی با خود نگف این زن بیچاره ازینا گذشت بخاطر من. بزار من جای بعدی براش جبران کنم. یه جا دیگه دلشو شاد کنم. کلا بی تفاوته. اگه من میبودم انقد خجالت زده میشدم که زنم اینجوری شد و کم گذاشتم بزار جبران کنم. اما این براش عادی شده.
اخلاقای دیگه ش رو مخم نیست. ولی اینکه کلا بیتفاوته. به من. به زندگیمون. به همه چی ناراحتم. میکنه. همشم میگه فکرم درگیره.
بابا درسته تازه مغازه زدی. تازه میخای جذب مشتری کنی ما که گناه نکردیم یه روز مشتری میاد و نمیاد باماتندی کنی؟ میگم بیخیال شو. هی فک کنی مشتری نمیاد خدایا چرا نمیاد. بدتره. بشین کتاب بخون.
اما انگار ضعیف باشه. میگه نمتونم. نمیشه. چکام مونده. فلان شده.
بچها ازتون ممنونم که اینجایین.
لطفا اگه نصیحتی هم دارین با لحن تند نگین.دلم شکسته ازش اصن دیگه ناندارم دوباره گریه کنم.
🌹🙏