اینکه بفکرش افتادم ازدریشب شروع شد
چون خیلی علائم دارم و جدی نمی گرفتم
پریشب با دوستم رو پشت بوم بودیم صدای مث صدای مردشنیدم رفتم نگا کردم هیچی نبود دوستمم نشنید یکم گذشت از دوستم ی جمله شنیدم درحد۴کلمه و دعوامون شد رفت خودشون دعوای بدی
بعد ک حرف زدیم قسم همه چی خورد ک من نگفتم. و...منم قسم ب هروی میپرستم وجوه مامانم و...اینارو خوردم ک شنیدم اگه ی درصدشک داشتم نمیگفتم من طلسم شدم لنگاردوستم ک اومد جام خوابید این اتفاق ب عمد افتاد ک من تنها بخوابم
اینم بگم خیلی بیخوابم گاهی اوقات خیلی خواب الودمیشم ک هم بخوابم میترسم پشت سرهم
مثلا قبلا فقط بختک بود ب مرور صداهای ک می شنیدم اضافه شد و بعد مثلا بابام و میدیم بالا سرم وایساده گاهی مامانم ک وایسادن میبینم میترسم ولی بیدارم نمیکنن چندبار دیدم بابام مثلا روشکمم سرسو گذاشته و برعکس من خوابیده ولی بیدارم نمیکنه
و خواب حیوانات و کابوس و کلا چیزای بد
تو دستم ظرفامیشکنه مثلا ایوانا یا الکی ازدستم میگفتن.موندم چرا باید هی الکی الکی بشکنن تودستم بدون هیچی