میدونی بابام سکته کرده بود و وضعیت خوبی نداشت و مامانم کنارم نبود بعدشم ک بچم ۸ماهه بود و رفت ان ای سی یو فردای زایمانمم ک اتاق شلوغ بود و همه داشتن از نوزاداشون عکس میگرفتن من تنها نشسته بودم واسه بچم گریه میکردم و حسرت میخوردم ک نکنه خدایی نکرده نمونه . فقط مادرشوهرم و شوهرم پیشم بودن . بعدشم ک هر روز با شکم پاره دولادولا تو بیمارستانا تا بلخره بعد۷روز مرخص شد . دوباره یه روز بعد برا زردی و عفونت ادرار بردیمش بیمارستان ک این دفعه ۸ روز کامل باهاش توبیمارستان بودم و اصلا خونه نیومدم. سرتو درد نیارم بعد از همه اینا ک اوردیمش خونه تا ۴ ماه کامل کولیک داشت و داغونم کرد ک بازم دست تنها بودم.