خدای من آن روز را فراموش نمی کنم که در یک مهمانی نشسته بودم و دو نفر داشتند با هم صحبت می کردند.نفر اولی به نفر دومی گفت فرزندت کجا رفته است و دومی گفت:جایی نرفته است همین دور و بر است . که ناگهان نفر اولی گفت:خیلی مواظب فرزندت باش خیلی ها هستند که در حسرت فرزند هستند و بچه دار نمی شوند ...و آهسته گفت شاید فرزندت را دزدیدند !!!
... و من...
..... و نگاه پر حسرت به دور و برم
............ و اینکه خدایا مردم با چه دیدی به امثال ما نگاه می کنند.....
خدایا خودت صبر من را زیاد کن.....
....و یا در مهمانی دیگری نشسته بودم که همه ی زنها از بچه هایشان صحبت می کردند من هم آمدم صحبتی کنم و نظری بدهم که ناگهان یکی از آنها گفت:تو که بچه نداری و ما را درک نمی کنی
... و من ....
..... بغض....
.... و سکوت و خاموشی...