بیست ودوسالم که بود خانم همسایه که زن پنجاه وهفت ساله ای بود منو تو جلسات ساختمان دید ولرم برای پسرش خواستگاری کرد
منم گفتم نه باز دفعه دیگه بهم گفت منم گفتم باخانواده صحبت کنید
ولی به مادرم گفتم ردش کنه چون اونموقع سرگرم درس ودانشگاه بودم
خلاصه خانمه با مامانم حرف زد مامانمم ردش کرد بهش گفت دخترم درس ودانشگاه داره براش زوده
خانم همسایه ول کن نبود باز باگل وشیرینی امد خونه ما گفت من وپسرم سه روز دیگه میایم خواستگاری
من ساداتم ردم نکن
من ومادرم نمیدونستیم چکار کنیم واقعا ازدستش
هستین ادامشو بگم