ترو خدا کمکم کنید میخوام برمخونه پدرم ای ادم شوهرم نمیزاره برمخودمم پاشم برمتهمت میزنه بهم میگه نبودمخونه دزدی کرده از اموالم؛بگم خونواده امم بیان دنبالم اونم ی دردسر میشه چه کار کنم راهنمایی ام کنید من تو شهر غریبی هستم
خب چرا خرج نمیکنه دردش چیه درامد نداره یا چی؟؟ فقط بخاطراین میخوای بری؟
درامدش خوبه والله کارمنده؛گردن خوردش خسیسه اعتماد نداره بهم هیچ اختیاری تو زندگی ام ندارم اجازه ی سر سوزن تو خونه ندارم نه اجازه مهمون دعوت کردن هیچی به نظرمفقط کلفتشم
اوایل زندگیمون خیلی دست کم براش گرفتم کل طلایی که گرفتم شد سیصد هزار تومن گفتم نداره گناه داره دوسش داشتم قسط و وام و اینا داشت؛گفت ب خدا جبران میکنم همه جوره؛وقتی اوضاع مالیش خوب شد زد زیر حرفهاش گفت من کی اینجور حرفی زدم ماشین خرید زمین داره ولی زورش میاد ی دس لباس برام بخره همیشه حسرت همه چی میخورم نمیشه ایجور اعتماد نداره بهم اگه هزار تومن بهم بده هی میگه چه کارش کردی خسته ام خیلی
اخه خودت میگی هیچ راهی نداری خانواده خودتو و شوهرتو بگو بیان خونتون باهاش حرف بزنن
خونواده خودش تمام اتیشا از گور اونا بلند میشه خونواده خودم که ی پدر پیر و مادر پیری دارم وقتی نزدیک خونه مادرم بودم دعوامون شد مادر بیچاره ام در زد ما مشت کوبید تو سینه مادرم جناق سینه اشو شکست به هیچکس نگفت که شر نشه ب خاطر من ولی ای ادم خیلی نمکنشناسه