میدونید منم از اون دستم .برای عقدم خون به دلم شد چه قیامتی درست کردن فامیلای پدرم.جشن عقد نگرفتم یه عقد محضریه ساده همه دلخوشیم این بود که به جبران این همه سختی فرو دین عروسی میگیرم میریم سر خونه زندگیمون که نشد گفتیم تو تالار یه مهمونی در حد اقوام نزدیک با کلا ۱۰۰ نفر میگیریم اونم تو یه تالار ۶۰۰ نفره که اونم خواهر برادرای همسرم گفتن نمیان اونم کی وقتی که جهیزیم رو چیدم با دل خونی که از فامیل دارم نمیتونم بدون عروسی برم ۲۹ سالمه که ازدواج کردم اگر بدونی به خاطر سنم چه حرفای ناحقی بهم زدن از کوچیک تا بزرگشون بهم متلک گفتن من شب تا صبح گریه کردم اما تو رو بهشون خندیدم همیشه فکر میکردم به این که بالاخره منم یه روز لباس عروسی رو میپوشم و یه ذره دلم اروم میگیره اما...😭😭😭نمیدونی چه حال بدیه😭😭😭😭