عشقمو بدجور اذیت کردم
دیگه خیلی از خودم ناراحتم
دیوانه وار دوسش دارم
اونم خیلی دوسم داره
ولی نمیتونم جرات ازدواج باهااش ندارم
قبلا عقد ناموفق با فامیل دورشون داشتته
خانوادم هیچ رقمه راضی نیستن
بابام فقط گفت من صد در صد مخالفم
ولی نمیخوام وقتی مردم تو همینجوری مجرد بمونی
اگه نمیتونی با کسی دیگه باشی با همین باش
ولی اصلا تسلط به عقلم ندارم
هر سری بهونه میارم که از دستش ندم
هر سری قول و قرارهایی که توش میمونم
میترسم نتونم با ادمی دیگه زندگی کنم
خودکشی حلال بود خودمو میکشتم
من براش خیلی سختی کشیدم
از بیکاری و حال بد مادر و کتک خوردن از پدر
دیروز بعد 4 ماه دیدمش گفت خیلی دوست دارم ولی دیگه نمیخوامت
میرم با کسی که با گذشتم مشکل نداشت ازدواج میکنم
گوور بابای عشق
ولی من احمق که خودم گفته بودم نه
دوباره التماسش کردم
من واقعا مشکل دارم
واقعا دوسش دارم
اونم با هر ساز من کنار میاد